سهیلا بسكی

سهیلا بسكی متولد ۱۳۳۲ تاكنون دو مجموعۀ داستان به نامهای پاره كوچك (نشر آگاه) و بی بی پیك (نشر نیلوفر ) منتشر كرده. پاره كوچك جایزه گلشیری را گرفته است. او همچنین چهار رمان را به نامهای: گذشته­ای هست كه نمی­گذرد (نشر باران، سوئد)، در محاق، در حكایت ساختن مبال در بم، ذره (نشر فروغ، آلمان( را در خارج از ایران منتشر كرده است.  او اتوبیوگرافی اما گلدمن و بیوگرافی ویرجینیا وولف را هم ترجمه كرده كه نشر نیلوفر منتشر كرده است.

 

در حكایت ساختن مبال در بم (فصل ۷ و ۸)

 

گفتار هفتم‌

در حكایت ‌ساختن ‌مستراحها و حمامها

كار را واقعاً، مثل ‌بچه‌های‌ خوب ‌در ۵ فروردین‌، بی‌خیال‌ بهار و سایۀ ابر و لب‌جوی ‌و طعنۀ حافظ‌ شروع‌كردیم‌.

ساقیا سایۀ ابر است‌ و بهار و لب‌جوی‌ 

من‌نگویم ‌كه‌ چه ‌كنی ‌اهل‌ دلی ‌خود تو بگوی‌

دو هفتۀ اول ‌نوبت ‌من ‌و یكی ‌از دو معمار داوطلب ‌بود كه ‌علاوه ‌بر محاسبۀ متره‌، اكرام ‌را اتمام‌كرده‌ و به ‌جای‌ رفتن ‌به ‌دبی‌، راه‌ انداختن ‌كار را به ‌عهده‌گرفته‌ بود. این ‌بار دیگر بلیت  ‌قطار برای ‌رفت ‌و برگشت ‌داشتیم‌. خوشبختانه ‌دیگر نگران ‌خانه‌ هم‌ نبودم‌، چون ‌بچه‌ها هر دو با دوستانشان‌ به ‌شمال ‌رفته‌بودند و نادر هم‌ كه‌ قرار بود خودش ‌‌بزودی ‌از راه ‌برسد،ملاحظه ‌می‌كرد و خیلی ‌پاپی ‌نمی‌شد. حتی ‌كمی‌ زیادی ‌مهربان ‌و همراه ‌شده‌ بود.
با رسیدن ‌به‌ شهر، در هتل ‌شهرك ‌فلوریدایی ‌اقامت‌ كردیم‌ كه‌ از قبل‌ پولش ‌را واریز كرده ‌بودیم‌ تا جایمان‌ را به ‌دیگری ‌ندهند. در طول ‌دو هفته ‌بعد، وقتی ‌شب‌ها خسته ‌و كوفته ‌از كار ۱۰-۱۲ ساعتۀ طاقت‌فرسا، زیر آفتاب ‌تند و پاكیزه ‌و درخشان ‌بهار، در شهری ‌مدفون ‌زیر خاك‌ و زباله ‌و بدون مستراح‌ و دستشویی‌، به ‌هتلی ‌خنك‌ برمی‌گشتیم‌ كه ‌اگرچه‌ دستشوییها و توالتهای‌ آبچكانی ‌داشت‌، صدای ‌موسیقی ‌محوطۀ آن ‌و تماشای فواره‌های ‌آوازخوانش ‌در مقابل ‌همان ‌ورودی ‌خستگی ‌را از تنمان ‌بیرون ‌می‌راند، فهمیدیم ‌چه‌ عقلی‌ كردیم ‌كه‌ دست‌كم‌ در این ‌مورد نگذاشتیم ‌بارك‌الله‌ بكشدمان‌.
روز اول ‌پیك‌ سحر هتل ‌ساعت ‌شش ‌صبح ‌بیدارمان ‌كرد. عجیب‌ سرحال ‌بودم‌، نمی‌دانم ‌به ‌خاطر سبكی ‌هوا بود، یا به ‌خاطر خوابیدن‌در هتل‌ كه ‌خیلی ‌دوست ‌دارم‌، یا احساس‌ رضایت ‌از این‌كه‌ سرانجام‌ كار خیرمان ‌داشت ‌آغاز می‌شد. چشم‌انداز نخلهای ‌پشت ‌ساختمان ‌در پرتو نرم‌، اما درخشان‌ آفتاب ‌بهاری ‌هم‌ خیلی‌ دلنواز بود. به ‌اتاق ‌همكارم ‌زنگ‌زدم ‌و بیدارش ‌كردم ‌و بعد در رستوران ‌هتل‌ صبحانه ‌خوردیم‌. من ‌عاشق ‌هتلها و صبحانه‌هایشان‌ هستم ‌و زیاد هم ‌فرق ‌نمی‌كند كه ‌چه‌ باشد. همه‌شان‌ به‌نظرم‌ خوشمزه‌اند و در هتل ‌نزدیك‌ شهر زلزله‌زده ‌هم‌ نمی‌توانستم ‌از صبحانه ‌بگذرم‌. فكر كردم ‌هزینه‌اش‌ را خودم ‌می‌پردازم‌. چون ‌وقتی ‌هزینه‌هایمان ‌را برآورد می‌كردیم‌، خوراك ‌خودمان‌ را محاسبه‌ نكرده‌ بودیم‌. ظاهراً فكر می‌كردیم‌ كارگزاران ‌فداكار، یعنی ‌خودمان‌ پرستوی ‌ابابیلیم‌ و باد می‌خوریم ‌و كف ‌می‌شاشیم‌. به‌نظرم ‌همكارمان ‌هم ‌كه ‌هم ‌اسم ‌پسرم ‌بود، همین ‌برداشت ‌را داشت‌، چون ‌با خودش ‌كیسه ‌خواب‌ و وسایل‌ خواب ‌در چادر آورده‌ بود و وقتی ‌وارد هتل‌ شدیم‌ حسابی ‌وا رفت‌. با من‌ بحث ‌نكرد، اما معلوم‌ بود كه ‌زندگی ‌در رفاه‌ هتل ‌را، وقتی ‌كنار گوشمان‌ مردم‌ در چادرها زندگی ‌می‌كردند، برنمی‌تابد. بعدها فهمیدم ‌كه‌ اقامت‌ در چادرها، یا خانه‌های ‌نیمه‌مخروبه‌، به ‌هنگام ‌فعالیت ‌در شهر زلزله‌زده‌، یكی‌از افتخارات‌ NGOئی‌است‌، و ظاهراً ما خودمان ‌را از آن‌ محروم ‌كرده ‌بودیم‌.
اما آن‌روز حالم‌ بهتر از آن ‌بود كه ‌به‌ قیافۀ درهم ‌ناصر كه‌ به‌ زور صبحانه‌ می‌خورد توجه ‌كنم‌. تازه ‌گناه‌ دیگری ‌هم‌ مرتكب ‌شدم‌، برای ‌رفتن ‌به‌ شهر از پذیرش ‌هتل ‌خواستم‌ برایمان ‌آژانس‌ بگیرد، به‌ جای ‌این‌كه ‌بنا به ‌توصیۀ ناصر پیاده‌ راه ‌بیفتیم ‌و از شهرك‌ بیرون ‌برویم‌ و كنار جاده ‌سوار ماشینهای ‌عبوری ‌شویم‌. حتماً ناصر باور نمی‌كرد، ولی ‌مقصود من‌، به‌ قرآن‌مجید، واقعاً هر چه‌ زودتر رسیدن ‌سركار بود.
در شهر كه ‌هنوز درست ‌از خواب‌ بیدار نشده‌ بود، انتخاب‌ كارگر از میان ‌كارگران ‌معدودی ‌كه ‌به ‌رغم‌ تعطیلات‌ نوروزی ‌و این ‌فرض ‌كه ‌تا پانزدهم ‌خبری ‌از كار نیست‌، باز هم‌ دنبال ‌كار آمده‌ بودند، خیلی ‌سخت‌ بود. اما چاره‌ای ‌نداشتیم‌. بنابراین ‌در همان ‌روز، به‌ كمك ‌كارگران ‌منتخب ‌و بعضی ‌چادرنشینان ‌دور و بر كه‌ جوانها و حتی ‌كودكانشان ‌هم ‌داوطلب‌ كار شده ‌بودند، گچ‌ریزی ‌زمینها را شروع‌ كردیم‌. برای ‌كندن‌ پیها وسایل ‌اولیه‌ مثل‌ بیل‌ و كلنگ ‌و فرغون ‌لازم ‌بود كه ‌خوشبختانه‌ همان ‌اول‌ كار آقای ‌امیری ‌رساند. از او پی‌گیر مصالحی ‌هم ‌كه ‌مركز استانیها قولشان ‌را داده ‌بودند شدیم‌. خجالت‌زده‌ گفت‌:
“ تا شما پیها را بكنید می‌رسد. من‌ خبرشان‌ كرده‌ام‌ كه ‌آمده‌اید. شاید فكر نمی‌كردند همین ‌هفته ‌بیایید.”
باز هم ‌همان‌ قصۀ قدیمی‌ بود كه‌ فقط‌ در كار تعمیر لوله‌ها و ساختمان‌سازی ‌و امور خیریه ‌در شهرهای ‌سانحه ‌دیده‌ مصداق ‌پیدا نمی‌كند. به‌عنوان ‌یك ‌جامعه‌شناس ‌مجرب ‌واقعاً معتقد شده‌ام‌ یكی ‌از مشكلات ‌مهم ‌و جدی‌ در تعاملات ‌اجتماعی ‌و اقتصادی ‌امروز ما، باوراندن ‌حرفهایمان ‌به‌هم ‌است‌. تازگیها متوجه‌ شده‌ام‌ كه‌ حتی ‌مادرم ‌هم ‌حرفهای ‌مرا باور نمی‌كند، چه‌ برسد به ‌مادر نادر. فرقی ‌هم‌ نمی‌كند آن ‌حرف ‌چه ‌باشد. از ناهار خورده‌ام ‌و میل‌ندارم‌ شروع  ‌می‌شود تا حقوق ‌و درآمد ماهیانه ‌و نمره‌های‌ درسی ‌بچه‌ها. در واقع ‌برای ‌همۀ این ‌موارد اگر اصرار داشته باشم ‌باور كند باید سندی ‌نشانش ‌بدهم‌، مثلاً عكس ‌معدۀ پر، یا لیست ‌حقوق ‌و كارنامۀ بچه‌ها. گرچه ‌احتمالاً ارائۀ سند كار را خراب‌تر و شك ‌و شبهه‌اش ‌را بیشتر می‌كند. حالا تصور كنید، با همۀ این ‌ناباوریها، ما خیلی ‌سخت‌ و جدی ‌به‌ تعامل ‌فعال‌ با هم ‌مشغولیم‌. این‌كه ‌چطور این ‌تعامل ‌ممكن ‌می‌شود، باید یكی ‌دیگر از وجوه‌ آن ‌مهارت ‌بی‌نظیر نژادی‌ ما در تعامل‌ فعال‌، در حالت ‌تعلیق ‌میان‌ زمین ‌و هوا، در لامكان ‌و لازمان ‌باشد. یك‌ جور بندبازی ‌تماشایی‌، كه ‌البته ‌گاهی‌ هم‌ خطر گوز معلق‌شدن‌ جدی ‌دارد.
به ‌هر حال‌ چارۀ دیگری‌ جز ادامۀ تعامل ‌فعال ‌با مصالح ‌فروشان ‌مركز استانی ‌نبود. می‌بایست ‌به ‌هر نحوی‌ شده ‌بود به ‌آنها می‌باوراندیم‌ كه‌ ما واقعاً می‌خواهیم‌ چند تا مستراح ‌بسازیم‌. می‌بایست ‌با تلفنهای‌پشت ‌سر هم ‌چنان‌ به‌ عذابشان‌ می‌آوردیم‌ كه‌ تصمیم ‌بگیرند با فرستادن‌ هر چه ‌زودتر اقلام‌ درخواستی ‌از شرمان ‌خلاص‌ شوند. در واقع‌ با همین ‌حقه ‌توانستیم‌ تا آخر هفته‌ سه ‌قلم‌ سیمان‌ و آهن‌ و آجر را بگیریم‌، گرچه ‌همان ‌وقت ‌فهمیدیم ‌انگار با كشیدن ‌درصد روی ‌جنسهای ‌ما انتقامشان‌ را گرفته‌ بودند، شاید هم‌ حق‌ فوریت‌ مصالح‌رسانی ‌به ‌شهر سانحه ‌دیده‌ را حساب‌ كرده‌ بودند.
بعد از گرفتن ‌كارگر و شروع ‌كار مهم‌ترین‌ وظیفه ‌فراهم ‌كردن‌ جای ‌خواب‌ كارگرها بود. طبعاً به‌ جمع ‌شهرداری‌ و مسئول ‌زمین ‌نشین ‌متوسل ‌شدیم ‌تا نامه‌ای‌ برای‌ گرفتن ‌پتو و چادر از هلال ‌احمر به ‌ما بدهند.
هلال‌احمر هم ‌یك‌ كانكس ‌بود. اما یك‌ كانكس ‌خیلی‌ بزرگ ‌یكسره ‌مثل ‌یك‌ سوله‌، وسط‌ یك ‌زمین ‌پر از زباله ‌كه ‌برای‌ یك‌ سازمان ‌بهداشتی ‌چندان ‌خوبیت ‌نداشت‌. با وجود توضیحاتی‌ كه ‌به‌ مسئول ‌بی‌عاطفۀ یكی‌ از پنجره‌های ‌كانكس‌ كه ‌به‌عنوان ‌پیشخوان ‌عمل ‌می‌كرد دادیم‌، حاضر نشد بیشتر از دو چادر و دو پتوی‌ نو، و چهار پتوی ‌كهنۀ نكبت ‌به ‌ما بدهد. ظاهراً امضای‌ مسئول‌ زمین‌نشین ‌ما هم ‌برای ‌دستگاه‌های‌ پایتخت‌نشین‌، هم ‌وزن‌ امضای ‌شهردار بود.
بنابراین ‌فوراً دست ‌به‌كار تلفن‌ زدن به‌ شیرین ‌شدم‌ تا شبكۀ مجازی ‌را مثل ‌شبكۀ گرفتن ‌بلیت ‌قطار فعال ‌كنیم‌. مسلماً همان‌طور كه ‌تا نگهبان ‌وظیفۀ ایستگاه ‌راه‌آهن ‌رسیده ‌بودیم‌، در اینجا هم‌ می‌توانستیم ‌به‌ انبار چادرها و پتوها برسیم‌.
ناهار را در قهوه‌خانه‌ای ‌در هوای ‌آزاد، كنار یكی ‌از زمینها خوردیم‌. قهوه‌خانه ‌گوشه‌ای ‌از یك ‌میدان‌بود كه ‌معلوم ‌نبود صاحب ‌آن‌ با چه ‌مجوزی‌، آن ‌را محصور و با چند تخت ‌و یخچال ‌و سماور تجهیزش ‌كرده‌ بود. دوروبر قهوه‌خانه‌ مثل‌ همۀ شهر پر از زباله ‌و جویهای ‌پرلجن ‌بود، اما محوطۀ آن ‌را تر و تمیز كرده‌ بودند. ضبط‌ صوت ‌خوبی ‌هم ‌داشت ‌و صدای‌داریوش‌، در همان‌ وقت‌ كه ‌دستهایم ‌را زیر نگاه‌ طنزآمیز ناصر، با دستمال ‌مرطوب ‌ضدعفونی‌كننده ‌پاك ‌می‌كردم ‌و در آرزوی‌ مستراحی ‌كه‌ به ‌درد مثانۀ پرشده‌ام‌ برسد، روی ‌تخت ‌فرشپوش ‌جابه‌جا می‌شدم ‌و به‌ ناصر كه‌ حتماً خیلی ‌راحت‌، در یك ‌گوشه ‌كناری ‌خودش ‌را راحت‌ كرده‌ بود، غبطه‌ می‌خوردم‌، كمی ‌تسلی‌ام‌ می‌داد:

كس‌نمی‌داند كدامین‌روز می‌آید
 
كس‌نمی‌داند كدامین‌روز می‌میرد

خدایا چیست‌این‌افسانۀ هستی‌

ناصر باكمال‌ شهامت ‌یك‌ ساندویچ ‌سوسیس ‌سفارش ‌داد. من‌ در همان ‌حال ‌كه ‌با دقت‌ به‌ صدای ‌تق‌تق ‌شستشوی‌ استكانها در یك ‌لگن ‌پر آب ‌گوش‌ می‌دادم ‌و دلم‌ را به ‌آب‌ جوشی ‌كه ‌در استكانها می‌گرداند، خوش‌ كرده‌ بودم‌، تخم‌مرغ‌ سفارش ‌دادم‌. ناصر دیگر طاقت ‌نیاورد. به ‌مسخره‌ گفت‌:
“ ای‌بابا، توی ‌این ‌شهر خراب ‌شده‌، ناهار خوردن ‌كه ‌این ‌حرفها را ندارد.”
“ وقتی ‌در شهر خراب ‌شدۀ بدون ‌مستراح‌ به ‌بیرون‌ روی ‌افتادی ‌معلوم ‌می‌شود.”
اما او با حاضر شدن‌ساندویچ ‌با چنان ‌ولعی ‌به ‌آن‌ حمله‌ور شد كه‌ معلوم‌ بود مطمئن ‌شده‌ است‌ فضیلت ‌فقر و قناعت ‌و مردمی ‌بودن ‌را كه‌ یكی‌ از خصایص ‌برجستۀ ملی ‌ما محسوب ‌می‌شود و در ادبیات ‌و عرفانمان ‌به ‌كفایت ‌حق ‌آن‌ را به‌ جا آورده‌ایم‌، به‌ من ‌اثبات ‌كرده ‌است‌.
اگر هنوز جوان‌ نبود ناچار می‌شدم‌ حسابی‌ حواسم‌ را جمع‌ كنم‌، چون ‌بدجوری ‌از مردمیها و اهل ‌قناعت ‌و فقر می‌ترسیدم‌. بی‌مروتها وقتی ‌دستشان ‌می‌رسید یك ‌پركاه‌ هم‌ برای ‌آدم‌ نمی‌گذاشتند، تا مزایای‌ فقر و قناعت ‌را تا مغز استخوان‌ احساس‌كنیم‌ و به قول رابعه عارفۀ عظیم الشان ایمان بیاوریم که: شکنندۀ کالا، خریدار کالاست.
آن‌روز را با برپا كردن‌ چادرها با كمك ‌كارگران ‌و چادرنشینهای‌ دور و بر كه‌ در این ‌امر تبحر خاصی ‌پیدا كرده ‌بودند، تمام ‌كردیم‌. به‌نظر می‌رسید اغلبشان ‌واقعاً اهل ‌شهرند، چون ‌مثل ‌آدمهای ‌كاغذ به‌ دست‌ منتظر در محوطۀ كانكس ‌شهرداری ‌آرام ‌و كم‌حرف‌ بودند و تازه‌، واقعاً از دست ‌مهاجمان ‌به ‌شهر عصبانی ‌به‌ نظر می‌رسیدند. یكی ‌از آنها، یك‌ معلم‌ جوان ‌پیشنهادات ‌كاملاً مفیدی ‌داد: گرفتن ‌راننده‌ای‌ با یك ‌وانت ‌برای ‌كار و قرض ‌گرفتن ‌چادر از چادرنشینها. معلوم‌ شد خودشان ‌كه ‌چند خانواده‌ بودند، دو چادر اضافه ‌دارند و می‌تواند وانت ‌پدرش ‌را بگیرد و با ما كار كند. چه‌ چیزی ‌بهتر از این‌؟ وقتی‌ به‌انبار چادرها و پتوها می‌رسیدیم‌، از خجالتشان ‌درمی‌آمدیم‌.
و همان ‌شب‌ معلوم ‌شد از انبار چادرها و پتوها خیلی ‌دور نیستیم‌، درست‌كنار گوشمان ‌نزدیك ‌هتل ‌بود. آشنایی ‌به‌ آشنای ‌آشنایی ‌در یكی ‌از شركتهای ‌شهرك‌ كه ‌تعدادی‌ پتو و چادر از یك ‌شركت ‌خارجی ‌برای ‌توزیع ‌میان ‌مردم‌ گرفته ‌بودند زنگ ‌می‌زد تا چادر و پتوی ‌مورد نیاز ما را تحویل‌ بدهند. كارآیی‌ شبكۀ مجازی‌، قربانش ‌بروم‌، حرف‌ ندارد.
آن ‌شب‌ عیشم ‌با تلفن ‌بچه‌ها و نادر تكمیل ‌شد. معلوم ‌بود در جمع‌ دوستان ‌كاكل‌زری‌، به ‌فعالیتهای ‌مادرشان‌ حسابی ‌بالیده ‌بودند. وقتی ‌نادر تلفن ‌زد، خوشبختانه ‌در رستوران‌ و سرسرای ‌پرآهنگ ‌هتل ‌نبودم‌، و گرنه‌با شنیدن ‌موسیقی‌ باورش ‌نمی‌شد كه ‌از همان ‌روز اول‌، زیر آفتاب ‌سوزان‌، با چنان ‌انرژی ‌مشغول ‌به‌ كار شده‌ بودم ‌كه‌ پوستم ‌مثل ‌لبو قرمز شده ‌بود و بدجوری ‌می‌سوخت‌. چون‌ به‌رغم‌ توصیۀ ناصر، خجالت ‌كشیده ‌بودم ‌از آن‌ كلاه‌های ‌حصیری‌ كنار دریایی ‌بر سرم ‌بگذارم ‌كه‌ در اولین ‌سفر بر سر عضو  “ اهل‌عمل ”‌ ستاد معین ‌دیده ‌و به ‌قرتی‌بازی ‌نسبتش‌ داده ‌بودیم‌.
روز دوم‌ هم ‌بعد از بیداری ‌با پیام ‌پیك ‌سحری ‌هتل‌، قبل ‌از بالا آمدن‌ آفتاب‌ سركار رفتیم‌. اما ناچار شدیم‌ به‌جای ‌عده‌ای‌ از كارگران‌ كه ‌معلوم ‌نبود چرا شبانه ‌در رفته ‌بودند، كارگر جدید بگیریم‌ و از شانسمان ‌درست ‌سر یكی ‌از میدانها، پیرمرد و جوانی ‌را با تجهیزات‌ چاه‌كنی ‌دیدیم ‌كه‌ انگار از آسمان‌ برایمان ‌افتاده ‌بود. وقتی ‌آنها را در چادر كارگران ‌فراری ‌جا دادیم‌، تازه ‌فهمیدیم‌ كه ‌دست ‌آسمان‌ در كار نبوده ‌است‌. چون ‌بی‌درنگ‌ بعد از بیرون ‌آوردن ‌لباسها و پوشیدن ‌لباس ‌كار، قبل ‌از هر اقدامی‌، یك ‌بست ‌مفصل ‌زدند. مهارت ‌فوق‌العادۀ آنها در به‌ راه ‌انداختن ‌بساط‌، نشان ‌دهندۀ تجربه‌ای ‌طولانی ‌بود.
حمید آقای‌ معلم‌ كه‌ با وانتش ‌اول‌ صبح ‌سر كار حاضر شده‌بود مرا به‌ شهرك ‌هتل‌دارمان ‌برد. وقتی ‌دنبال‌ شركت‌ انباردار پتوها و چادرها می‌گشتیم ‌متوجه ‌وسعت‌ شهرك ‌شدم‌. اما بیشترش ‌نساخته ‌بود. فقط ‌زمینها را مثل‌ دسته‌ گل ‌تفكیك ‌كرده‌ بودند، كاملاً آمادۀ ساختن‌ ویلاها ی‌فلوریدایی‌. ساختمانهای ‌اداری‌شركتها هم ‌در یك ‌بلوار پهن‌، دست ‌كمی ‌از ساختمانهای ‌غازماغازی‌ پایتخت ‌نداشت‌. همه ‌چیز برق ‌گرانیت ‌داشت‌. اما در ساختمان ‌شركت ‌مربوطه‌ هم ‌مثل‌ خود شهرك‌ اثری ‌از آدم ‌نبود، زیر سقف ‌بلند طبقۀ همكف ‌كه ‌از وسط‌ آن ‌یك ‌پلۀ دلربا از سنگ‌ گرانیت ‌براق ‌بالا می‌رفت ‌ندایی ‌برای ‌یافتن ‌یك ‌موجود زنده‌ برآوردم‌، اما هیچ‌ خبری ‌نشد. ناچار در پی ‌صدای ‌مبهم ‌گفتگویی ‌در طبقات ‌بالاتر شروع‌ به ‌بالا رفتن ‌كردم ‌و سرانجام‌ در طبقۀ سوم ‌كه‌ حالت ‌نیم‌طبقۀ مشرف ‌به‌ سرسرای‌ ورودی ‌را داشت‌، در انتهای ‌یك ‌راهروی ‌باریك‌، به‌ یك ‌اتاق ‌بزرگ ‌و دو نفری ‌كه ‌حرف ‌می‌زدند رسیدم‌.
آقایان‌ شیكی ‌بودند، ظاهراً از همان‌ مدیران ‌پروازی ‌كه ‌از فرودگاه ‌صاف ‌به‌ شركتشان‌ می‌آمدند و ریش ‌هم‌ نداشتند. با تعجب ‌به ‌من‌كه ‌مثل ‌روح‌ در اتاق ‌ظاهر شده‌ بودم‌، خیره ‌شدند:
“ بفرمایید.”
“ ببخشید آقای ‌محسنی‌؟”
خودش ‌بود. با لحن‌ بی‌حوصله‌ای ‌پرسید:
“ امر؟ ”
برایش‌ موضوع‌ را توضیح ‌دادم ‌و اسم‌ آشنایی‌ را بردم ‌كه ‌ما را به‌ آنجا حواله‌ داده ‌بود:
“ بله ‌خدمتشان‌ ارادت ‌دارم‌.”
برایش‌ توضیح ‌دادم ‌كه ‌چه ‌می‌خواهم‌.
“ اما ما پتوها و چادرها را به ‌فرمانداری ‌تحویل‌ داده‌ایم‌.”
فكر كردم ‌دارد گافی ‌می‌دهد كه‌ به‌ نفع‌ ما هم‌ نیست‌، چون ‌ممكن ‌بود مجبور شود برای ‌اثبات‌ آن‌، از دادن‌ پتوها و چادرها امتناع‌ كند. پس ‌سعی ‌كردم‌ كمكش‌ كنم‌:
“ بله‌گفتند كه ‌این ‌كار را می‌كنید ولی ‌هنوز نقل‌ و انتقال ‌انجام‌ نشده‌، لطف‌ كنید با خودشان ‌تماس‌ بگیرید.”
یك ‌لحظه‌با دقت‌ سر تا پایم‌ را مرور كرد. بعد در همان ‌حال ‌كه‌ پادشاه‌وار به ‌مبل ‌گردانش ‌تكیه ‌داده‌بود، موبایلش‌ را از روی ‌میز برداشت‌، چرخی ‌زد و پشت‌ به‌ من‌، رو به‌ پنجره‌ قرار گرفت‌. چنان ‌آهسته‌ حرف‌ می‌زد كه ‌هر چقدر هم‌ گوش ‌تیز می‌كردم ‌نمی‌شنیدم‌، بنابراین ‌با ژستی‌ متمدنانه ‌به ‌راهرو رفتم‌، یعنی ‌كه ‌نمی‌خواهم‌ به ‌مكالمات ‌خصوصی‌ گوش ‌بدهم‌.
خیلی ‌طول‌ نكشید كه‌ با صدای ‌بلند، با طنینی ‌بی‌ادبانه ‌صدایم‌ كرد. وقتی ‌وارد شدم ‌داشت ‌با تلفن ‌داخلی ‌حرف ‌می‌زد و ظاهراً كسی‌ را كه ‌جایی ‌در آن ‌ساختمان‌ بزرگ‌ پنهان‌ بود احضار می‌كرد. بعد رو به ‌من‌، به ‌مسخره‌ گفت‌:
“قرار شد ۲ تا چادر و ۱۰تا پتو برای‌ NGO بازی ‌شما تحویل‌بدهیم‌.”
دلم ‌می‌خواست ‌به ‌او بگویم ‌كه‌ NGO بازی ‌از شركت ‌بازی ‌آنها شرافتمندانه‌تر است‌، اما از ترس‌ بی‌پتو و بی‌چادر ماندن ‌سكوت ‌كردم‌. او هم‌ خیلی ‌اصراری ‌به ‌شنیدن ‌پاسخ‌ نداشت‌. یك ‌بار دیگر با مبلش‌ چرخید و گفتگویی ‌را كه ‌با آمدن‌ من‌ قطع‌ شده‌ بود پی ‌گرفت‌.
با مردی ‌كه ‌برای‌ تحویل ‌پتوها و چادرها احضار شده ‌بود بیرون ‌رفتم‌، بی‌آنكه ‌تشكر كنم‌. نگاه‌ مرد، وقتی‌ بی‌حرف ‌از اتاق‌ بیرون‌ می‌رفتم‌، نشان ‌می‌داد كه‌ انتظار پررویی ‌را از  NGO بازهای ‌فكسنی‌ نداشته ‌است‌.
اما من ‌پررویی ‌را وقت ‌گرفتن ‌پتو و چادر تكمیل ‌كردم‌. مرد احضار شده‌ هم‌ مثل ‌رئیسش ‌این ‌احساس ‌را داشت‌ كه ‌اجناس ‌انبار شده ‌ارث ‌پدرش ‌است‌. اما من‌ بدون‌ احتیاط ‌كافی ‌و فكر روز مبادایی ‌كه‌ ممكن ‌بود خدای‌ نكرده‌ باز گذارمان‌ به ‌آنجا بیفتد، زود از اشتباه‌ بیرونش ‌آوردم‌ و یادآوری‌ كردم‌ كه ‌آنها نه ‌ارث‌ پدر او یا رئیسشان‌، كه‌ هدیۀ یك ‌شركت‌ خارجی ‌است ‌و می‌بایست ‌تا آن‌وقت ‌توزیعشان‌ می‌كردند. او كه ‌انتظار این ‌چشم‌دریدگی‌ را نداشت‌، از تك ‌و تا افتاد و به‌گفتن ‌این ‌جمله‌ اكتفا كرد:
“ مردم‌ به ‌اندازۀ كافی ‌پتو و چادر گرفته‌اند. دارد از سر و كلۀ آنها پتو بالا می‌رود.”
خیلی ‌دلم ‌می‌خواست ‌بدانم ‌با توجه‌ به ‌خطر مراجعۀ آدمهایی ‌كه‌ ممكن ‌بود مثل ‌ما از وجود این ‌انبار جنس‌ باخبر شوند، با پتوها و چادرهای ‌باقی‌مانده‌ چه‌ می‌كردند، اما فرصت‌ كافی ‌برای‌پیگیری ‌موضوع ‌نداشتم‌، باید پتوها را توزیع ‌و چادرها را جابه‌جا می‌كردیم‌. البته‌ حمید آقا در ماشین ‌پیشنهاد مفید دیگری ‌هم‌ داد: این‌ كه‌ چادرهای ‌نو را به ‌آنها بدهیم ‌و چادرهای ‌قرضی ‌را نگه ‌داریم‌. این ‌پیشنهاد هم‌ مثل ‌پیشنهادهای ‌دیروزش ‌حرف‌ نداشت‌.
وقتی ‌به‌ زمینی ‌كه‌ سایۀ درختی ‌در آن‌، محل ‌اصلی ‌استقرارمان‌ محسوب‌ می‌شد رسیدیم‌، ناصر را دیدم ‌كه        “ زبان‌ بریده‌به‌ كنجی ‌نشسته ‌صم ‌بكم‌. ” خبردار شدیم ‌كه ‌در همۀ زمینها مشكل ‌آب ‌كار را متوقف ‌كرده ‌بود. ناصر گفت‌:
“ به ‌سراغ ‌سازمان ‌آب‌ هم ‌رفتم‌، قول ‌آمدن ‌دادند، اما بی‌معرفتها چند ساعت ‌است ‌ما را اینجا كاشته‌اند.”
سازمان ‌آب‌ مجموعه‌ای‌ از چند چادر برای ‌رتق‌ و فتق ‌امور آبی ‌شهر بود. ساختمان ‌اداری ‌آنها هم‌خراب‌ شده‌ بود. مردی ‌كه ‌پشت ‌میز نشسته ‌بود دوباره ‌گفت‌ كه ‌اسم ‌و آدرسمان‌ را بنویسیم ‌تا مأموران ‌سازمان ‌به ‌سراغمان ‌بیایند. به ‌او گفتم‌ كه ‌همان‌ روز صبح ‌اسم‌نویسی ‌كرده‌ایم ‌و كسی ‌نیامده ‌است‌. به‌گمانم ‌توجهش‌ ناگهان ‌به ‌التهاب ‌من ‌در هنگام‌ دادن ‌این ‌توضیحات ‌جلب‌ شد. بنابراین‌ با شور و حرارت‌ بیشتر برایش ‌توضیح‌ دادم‌ كه ‌تا چه‌ حد لازم ‌است ‌این ‌كار همین ‌امروز انجام ‌شود و بی‌هوا از دهنم ‌در رفت‌:
“ جز وصل ‌شدن‌ به ‌شاه‌لوله ‌چاره‌ای‌ نداریم‌. آبی ‌كه ‌از لوله‌های ‌دیگر می‌آید، به ‌اندازۀ شاش ‌موش ‌است‌.”
تا آمدم‌خودم‌ را جمع ‌و جور كنم‌، دیدم ‌همۀ آنها، كه ‌مثل‌ كارمندان ‌شهرداری‌ در چادر دور هم ‌نشسته‌ بودند، از تركیب ‌شاه ‌و شاش ‌و موش ‌سخت‌ مشعوف ‌شدند. ظاهراً همین ‌هم‌ باعث‌ شد مأمور نام‌نویس ‌خودش‌ همراهمان ‌بیاید.
در وانت ‌ناچار شدیم ‌تنگ ‌هم ‌بنشینیم ‌و من‌نگران  ‌بودم ‌كه ‌بامزه ‌بازی‌ شاه‌ و شاش‌ و موش ‌و این ‌تنگ‌ هم‌ نشستن ‌باعث ‌سوءتفاهم ‌شود، به‌ خصوص ‌كه‌ مرد با چشمان ‌زیادی‌ خندان ‌نگاهم‌ می‌كرد، كه ‌البته ‌می‌توانست ‌به‌ موضوع‌ مستراح ‌ساختن‌، آن ‌هم ‌با آن ‌همه‌ هیجان ‌مربوط ‌باشد.
یك ‌دور كه‌ سر زمینها زدیم ‌معلوم ‌شد نشان ‌دادن ‌جای ‌شاه‌لوله‌ها وقت ‌زیادی‌ نمی‌گرفته ‌است‌، اما مأموران ‌شهرداری‌ باید آب ‌را تا سر زمین ‌در دست ‌احداث ‌ببرند و سازمان ‌آب ‌وظیفه ‌ندارد این ‌كار را بكند. مرد توضیح‌ داد:
“ آقایان‌ شهرداری ‌كه ‌برای‌ خودشان ‌طرح‌ تصویب ‌می‌كنند، تكانی ‌بخورند و آبش ‌را هم‌ برسانند. فعلاً كه ‌ما هر چه‌ می‌گوییم ‌هیچ‌كس ‌حرف ‌گوش‌ نمی‌كند. هر كس ‌هر جا می‌خواهد لوله‌ می‌كشد و معلوم‌ نیست ‌بعداً پول ‌مصرف ‌آب ‌را چه ‌كسی ‌می‌دهد. می‌دانید حمام‌ چقدر آب ‌مصرف ‌می‌كند؟”
“ مگر این‌ شهر خراب‌ شده ‌به‌ حمام ‌احتیاج ‌ندارد؟ در این ‌وضعیت‌ چطور می‌توانید به ‌پول‌ آب ‌فكر كنید؟”
“ پس‌ باید چه ‌كار كنیم‌؟ این‌ همه ‌غربتی‌ به ‌شهر آمده‌اند، چطور است‌ برای ‌همه‌شان ‌حمام ‌و خانه‌ بسازیم‌؟”
جوابی ‌برایش‌ نداشتم‌. به ‌حمید آقای‌ معلم ‌گفتم ‌مرا پیاده‌ كند و او را به ‌سازمان ‌آب ‌برگرداند. باید به ‌شهرداری‌ می‌رفتم ‌و هر جور شده ‌بود خر كارمند آبرسانش ‌را می‌گرفتم‌. ظاهراً اگر همان ‌اول ‌سر وقت ‌كارمند آب‌رسانی ‌شهرداری‌ رفته ‌بودم ‌در وقت ‌صرفه‌جویی ‌كرده ‌بودیم‌. گرچه ‌بعد از پیدا كردن ‌او هم ‌عملاً چهار روز طول ‌كشید تا آب‌ به ‌سر همۀ زمینها رسید.
روزهای‌ دیگر تا پایان ‌دو هفته‌، یك ‌دور جهنمی‌ تكرار شوندۀ بدو بدو برای ‌شن‌ و ماسه ‌و سیمان ‌و كارگر و بنا بود، آرماتوربند و جوشكار و كارگران ‌ماهر ساختمانی ‌كه‌ جای‌خودشان‌ را داشتند. از همه‌ بدتر چاه‌كن ‌بود. چاه‌كن ‌از آسمان ‌افتادۀ ما كه‌ قرار بود بلافاصله ‌بعد از یك ‌زمین ‌سراغ ‌زمینهای ‌دیگر برود، روز چهارم‌ یا پنجم ‌كار، شاید از سر خماری‌، در چاهی ‌كه‌ خودش ‌كنده‌ بود افتاد و هزینۀ اعزام ‌به‌ بیمارستان ‌مركز را روی‌ دستمان ‌گذاشت‌. تقریباً همۀ چادرنشینهای ‌دور و بر زمینهای‌ ما، قهوه‌چیها و قصابیها و چادرهای ‌فتوكپی‌، كه ‌داشتند از سر و روی ‌شهر بالا می‌رفتند و همینطور دخترهای‌ NGO ی ‌چادری‌ كه‌ مرتب‌ به ‌ما سر می‌زدند، همه ‌دنبال ‌كارگر ماهر ساختمانی‌ برای‌ ما بودند كه ‌تازه ‌با پیدا شدنشان ‌مشكلمان ‌حل‌ نمی‌شد، چون ‌خیلی ‌زود معلوم‌ می‌شد جوشكار در واقع ‌جوشكار نیست‌، بیشتر پسرعمۀ معرف ‌است‌.
اما مشكل ‌اساسی‌تر كه ‌همان ‌هفتۀ اول‌ معلوم ‌شد این‌ بود كه‌ برنامۀ زمان‌بندی ‌ناصر فداكار ما كه ‌تعطیلاتش ‌را حرام ‌كرده ‌بود، به‌رغم ‌مهربانی ‌و دوست‌داشتنی ‌بودنش‌، مالیخولیای‌ محض ‌است‌. به ‌گمانم ‌او برنامه‌ را خیلی ‌سمك ‌عیاری‌ تنظیم ‌كرده ‌بود، در حالی‌كه ‌ما از امكانات ‌سمك‌عیار، از قبیل ‌برگ‌ درختی‌ كه ‌به ‌خودش ‌می‌مالید و نامرئی ‌می‌شد، پیران ‌یزدان‌پرستی ‌كه ‌جابه‌جا راهنمایی‌اش ‌می‌كردند، بیهوشانه‌هایی ‌كه‌ دم‌به‌دم‌ با آنها دشمنانی ‌را كه ‌می‌خواستند مانع‌ كارش ‌شوند، بیهوش ‌می‌كرد... بی‌نصیب ‌بودیم‌، در عین‌حال ‌كه‌همۀ موانع ‌قهرمانیهای ‌او مثل‌ پریهای ‌بدكرداری ‌كه‌ به ‌صورت ‌آدم ‌پدیدار می‌شدند و زنجیرهای ‌نامرئی ‌بر دستها و پاها می‌گذاشتند، زنجیرهایی ‌چنان ‌سنگین ‌كه‌ نمی‌توانستند تكان ‌بخورند، یا دیوارهایی ‌آینه‌وار دور و برشان ‌می‌كشیدند كه ‌نمی‌توانستند از آنها با قلاب‌ و طناب ‌بالا بروند... در مقابلمان‌بود. از همین‌رو من ‌در پایان ‌همان‌ هفتۀ اول ‌به‌ این‌نتیجه ‌رسیدم‌ كه ‌باید خطمان ‌را عوض ‌كنیم‌ و به‌جای ‌این‌ كه ‌كنار حمید آقای ‌گل‌، در خیابانهایی ‌كه ‌یك ‌در میان‌ روی‌ دیوارهای ‌فروریخته‌شان‌ نوشته‌بود  “ دوباره‌می‌سازیمت ”‌، یا  “ زلزله ‌امتحان ‌الهی ‌است ”، دربه‌در به ‌سراغ ‌آدمهایی ‌بروم ‌كه‌قول‌ معرفی ‌كارگر ماهر را داده‌ بودند، زیر سایۀ همان ‌درخت ‌محل‌ استقرارمان ‌بنشینم ‌و با پیمانكارهای ‌معرفی‌شده ‌كه‌ تعدادشان ‌به‌ مراتب‌ بیشتر بود و اغلب ‌بناهایی ‌بودند كه‌ بعد از زلزله ‌به ‌یمن ‌حضور خیراندیشانی ‌مثل‌ ما، امكان ‌ارتقاء شغلی ‌و تبدیل‌شدن‌ به‌ پیمانكار را یافته ‌بودند، مصاحبۀ حضوری ‌كنیم‌.
اولین ‌نفر را آقای‌ امیری ‌معرفی ‌كرد كه ‌بنّای‌ خانۀ فرو نریختۀ خودش ‌بود. مردی ‌بلند قامت ‌و خوش‌چهره‌ كه ‌مثل ‌آقای‌ امیری ‌اندوهی ‌چاره‌ناپذیر در عمق ‌چشمهایش ‌بود، اندوه ‌از دست‌رفتن ‌دختر دانشجویش ‌كه ‌روز جمعه‌ برای ‌تعطیلات ‌به‌ خانه ‌آمده ‌بود. یك ‌دستش ‌را هم ‌از دست ‌داده‌ بود و مثل ‌آقای ‌امیری ‌و چادرنشینهای ‌اطرافمان ‌خیلی ‌كم‌حرف‌ بود. به‌ دقت‌ به‌ حرفهایمان ‌گوش ‌داد، بعد خیلی ‌مختصر و مفید گفت‌:
“ من‌فقط‌ یكی ‌از اینها را می‌توانم ‌كار كنم‌.”
حتی ‌یك ‌استكان‌ چای‌ را هم ‌كه‌ زن‌ حمیدخان ‌برایمان‌ آورد نخورد و رفت‌ تا آمادۀ كار از فردای ‌همان ‌روز شود.
نفر بعدی‌ با موتور آمد، از آذربایجانیهای ‌اهل ‌شهر بود، كه ‌نفهمیدیم ‌چه ‌كسی‌ فرستاده‌ بود، اما خودش ‌خودش ‌را معرفی‌ كرد:
“ من ‌همین ‌الان ‌پنج ‌تا كار پیمانكاری ‌ستاد بازسازی‌، در همین‌ اردوگاه‌های ‌اسكان ‌موقت‌ در دستم ‌است‌.”
“ پس ‌چطور می‌خواهی ‌به ‌كار ما برسی‌؟”
“ ای‌بابا اینها كه ‌آب خوردن ‌است‌. من ‌كارم ‌همین ‌است‌، می‌توانم‌ برای ‌ده ‌تا كارگاه‌ كارگر جور كنم‌. من ‌ترك‌ام‌، دسته‌ بیل ‌كه‌ نیستم‌. می‌خواهید قراردادهایم ‌را با ستاد بازسازی‌ نشانتان‌ بدهم‌.”
از میان‌نفرات ‌دیگری ‌كه‌ مصاحبۀ حضوری ‌داشتند، یك ‌زابلی ‌كوچولو را انتخاب‌ كردیم‌ كه ‌به‌رغم ‌قد و بالایش ‌و آثاری ‌از سرزدنهای‌ گاه‌به‌گاه ‌به ‌بساط ‌عمل‌ در لبها و دندانهایش ‌كه ‌در شأن‌ همشهری ‌نامدارش ‌رستم دستان‌ نبود، گلوی‌ پربادی ‌داشت ‌و با اولین ‌پیش ‌پرداختی ‌كه ‌از ما گرفت‌، تعداد زیادی ‌سنگ ‌قبر خرید و داد اسم ‌همه ‌برادرانش ‌را روی‌ آنها بنویسند و بعد همۀ آنها را كنار چادر چید تا همه ‌ببینند چگونه ‌حرمت ‌خانوادۀ خود را به‌ جا آورده ‌است‌.
آخرین ‌نفر بنای ‌پا شكسته‌ای‌ بود، كه ‌چادری ‌كنار یكی ‌از زمینها داشت ‌و بلافاصله‌ بعد از ریختن ‌گچ‌ برای ‌پی‌كنی‌، با چوب ‌زیربغل ‌سر زمین ‌ما حاضر شده ‌و به‌ راهنمایی‌ ناصر و كنترل ‌كارگرها در غیبت‌ او مشغول‌ شده ‌بود.
بدین‌ترتیب ‌وقتی ‌شیرین ‌و تكنیسین‌ ساختمانی‌ كه ‌قرار بود جایگزین ‌ناصر شود رسیدند، پیمانكارها مشغول‌ كار شده ‌بودند. شب ‌آخرِ دو هفتۀ جهنمی‌، شبی ‌واقعاً بهشتی‌ بود. در شب‌های ‌قبل‌، بعد از شام ‌مختصری ‌در رستوران ‌هتل‌، در اتاق‌ها بیهوش ‌شده‌ بودیم‌ و نتوانسته ‌بودیم‌ سر از كار جمعیتی ‌كه ‌می‌آمدند و می‌رفتند درآوریم‌. اما آن ‌شب‌، بعد از تحویل ‌مدارك ‌و برنامۀ كار به ‌شیرین ‌و همراهش‌، در سالن ‌هتل‌ مدتی ‌روی ‌مبل‌ها لمیدیم ‌و جماعت ‌را نظاره‌ كردیم‌. خارجی‌ها خیلی ‌كم‌ شده ‌بودند. گارسون‌ گفت ‌كه‌ اغلبشان ‌در همان‌ شهرك ‌خانه ‌اجاره ‌كرده‌اند. بعضی ‌از مشتریان‌ هتل‌ مسئولان‌ دولتی ‌بودند كه‌ با تركیبی ‌از اندازۀ قد و قامت‌، ریش ‌و موی ‌جوگندمی ‌كه ‌انگار بر آنها خاك‌ نشسته ‌باشد، نوع ‌دوخت ‌كت ‌و شلوارها و نحوۀ راه ‌رفتنشان ‌متمایز می‌شدند، همیشه‌ میان ‌آدمهایی ‌كه‌ دوره‌شان ‌می‌كردند، راه ‌می‌رفتند. بعضی ‌هم ‌اعضای‌ NGO ها بودند، اغلب‌ خانم‌های‌ میانه ‌سال ‌و تعدادی ‌دختر جوان‌، و باقی ‌كارمندان ‌و مهندسان ‌شركت‌های ‌پیمانكار، كه ‌اردوگاه‌های ‌اسكان‌ موقت ‌را می‌ساختند.
بعد از شام‌ برای ‌قدم‌ زدن‌در هوای‌ مطبوع ‌شبانگاهی‌ بیرون ‌رفتیم‌. نسیم ‌خنك‌ در خیابان‌های‌ خلوت‌ِ منقوش ‌به‌ سایه‌های ‌لرزان‌ شاخ ‌و برگ‌ درختان‌، صدای‌ ریزش‌ آب‌ از فواره‌ها، گوش‌ سپردن ‌به ‌موسیقی ‌فرحبخش ‌و سپردن ‌همۀ دل‌نگرانی‌ها و دل‌واپسی‌ها به ‌دیگران ‌چه ‌دلنشین ‌بود. آخر شب‌ هم‌ كه‌ به ‌هتل ‌برگشتیم‌، برنامه‌ای ‌را تماشا كردیم ‌كه ‌یك ‌گروه ‌موسیقی ‌داوطلب ‌اجرا می‌كردند. چون ‌امكان ‌اجرای ‌برنامه ‌را در شهر پیدا نكرده ‌بودند، ناچار به‌ اجرای‌ برنامۀ شبانگاهی ‌برای ‌اعضای‌ NGO ها و كارمندان ‌شركت‌های ‌پیمانكاری‌قناعت ‌كرده ‌بودند. مقامات ‌برای ‌تماشای ‌كنسرت ‌نمانده‌ بودند، گرچه ‌در واقع‌ كنسرتی ‌در كار نبود، یك ‌جور تواشیح ‌سوگوارانه ‌بود. خانم‌های‌ NGO ها و خانم‌های‌ كارمند هتل‌ مفصل‌ گریه ‌كردند. ولی ‌من ‌نمی‌دانم‌ چرا نتوانستم‌ گریه ‌كنم‌. شاید به ‌خاطر خستگی ‌و خواب‌آلودگی‌بود.

 


گفتار هشتم‌

پایان‌حكایت‌

قصۀ ما به ‌سر رسید، كلاغه‌ به‌ خونه‌اش‌ نرسید. به‌ گمانم‌ همیشه‌ كلاغه‌ به ‌این‌ دلیل ‌به‌خانه‌اش ‌نمی‌رسد كه ‌قصه‌ها به‌درازا می‌كشند، اما قصۀ ما سروقت ‌تمام ‌شد و همه ‌توانستند به‌ خانه‌هایشان ‌برسند، چو ن‌ما واقعاً، در آخرین ‌ماه بهار، در روزهایی ‌كه‌ درست ‌مثل ‌چلۀ تابستان‌، از زمین ‌و آسمان‌ آتش‌ می‌بارید، كار را تمام ‌كردیم ‌و نگذاشتیم‌ حكایتمان ‌به‌ درازی ‌قصۀ حسین ‌كرد شود، گرچه ‌از همان ‌وسط ‌كار كم‌كم‌ معلوممان ‌شده ‌بود كه ‌كار از ظرافت ‌ادیبانۀ سمك‌ عیاری ‌و پهلوانی ‌بار و بارگاه‌ خورشید شاه ‌و عالم ‌افروز گذشته ‌و كم‌كم ‌به ‌حكایتهای‌ مكرر و یكنواخت ‌حسین ‌كرد شبستری ‌مانند شده‌، كه‌ هر شب‌، بعد از عریان‌شدن ‌مثل ‌تیغ‌ مصری ‌و هندی‌، از میل‌ ابلق ‌تا نعل‌ موزه‌، غرق ‌صد و بیست‌ و چهار پارچه ‌اسلم ‌می‌شد، از پوست ‌گرگ ‌كمر می‌بست‌، سپر قلاب ‌ازبكی ‌را در كمر جفت ‌می‌كرد، با خنجر پنهان ‌در كمر و شمشیر آشكار تیر و كمان ‌می‌بست‌، تبرزین‌ برمی‌داشت‌، مثل ‌سیلاب ‌از كوه‌ سرازیر می‌شد، هر دو پا را بر زمین‌ می‌زد، چون‌ كبوتر به ‌بالا می‌پرید، كمند چین‌چین‌ را بر طارم ‌افلاك ‌می‌انداخت‌، مثل‌ مرغ‌ سبك ‌روح ‌بالا می‌رفت ‌و به‌ ضرابخانه ‌می‌زد. تازه‌ كم‌ مانده‌ بود ناسزاهای ‌او مثل‌ آروادین‌ قحبه‌ كه‌ در حین ‌این‌ مبارزات ‌حماسی ‌بر زبان‌ می‌آورد، در نبردهای ‌تن‌به‌تن ‌با عوامل ‌دست ‌اندركار، از جوشكار و بنا و كارگر تا پیمانكار... بر زبان ‌ما هم‌ جاری ‌شود، به ‌خصوص‌خطاب‌ به ‌پیمانكار تركمان ‌كه‌ واقعاً اثبات ‌كرد دسته‌ بیل ‌نیست ‌و توانست ‌كتك ‌سیری ‌به ‌معمار بیچارۀ ما بزند.
به چنگ ‌آوردن ‌مصالح ‌هم ‌جز با توسل‌ به ‌تمهیدات ‌حسین ‌كردی‌ میسر نبود، وقتی ‌معلوممان ‌شد در شهری‌ كه ‌قرار بود در عرض ‌یك ‌سال‌ ساخته ‌شود، دستمان ‌از سیمان‌ گرانبها در بازار آزاد هم ‌كوتاه ‌شده ‌شیرین ‌ناچار شد دوباره‌ كمر همت ‌ببندد و قد مردی‌ علم‌ كند و باز هم‌ كمند خارا شكاف ‌را بر سر شبكۀ مجازی ‌بیندازد. وقتی ‌قلاب ‌كمند گیر كرد، معلوم ‌شد دستمان ‌به‌دامان ‌كسی ‌رسیده‌ كه ‌بار اول ‌فوری ‌و فوتی ‌و با قوت ‌تمام ‌توی ‌دهن ‌نامۀ ما زده ‌بود. درست ‌به ‌ضرابخانۀ سیمان ‌رسیده ‌بودیم‌. بنابراین‌ تا شیرین‌ خبر را به ‌من ‌داد، مثل ‌مرغ ‌سبك ‌روح به ‌دیدار حضرت ‌اشرف ‌شتافتم ‌كه ‌به ‌طرز شگفت‌انگیزی‌خوش ‌حافظه‌ از آب ‌درآمد، چون ‌رو به ‌آشنای‌ قفل‌گشای ‌در اتاقش ‌گفت‌:
“ بله ‌این ‌خواهر را دیده‌ام‌. چند ماه ‌پیش ‌به ‌اینجا آمدند برایشان ‌نوشتم‌ كه‌ نمی‌توانیم ‌سیمان‌بدهیم ‌و رفتند. چطور دوباره‌ به ‌فكر زلزله‌زده‌ها افتاده‌اید؟ ”
چنان ‌لبخند تمسخرآمیز و رضایت‌آمیزی ‌زد كه‌ بدم ‌نمی‌آمد مثل‌ حسین ‌كرد شبستری‌ می‌توانستم ‌تیغ ‌را بكشم ‌و فرود آورم ‌تا فرق‌ سرش ‌را بشكافد و به ‌ابرو و به ‌دماغش‌ و به‌ حلق ‌و حنجرۀ او برسد، و به‌جایی ‌كه‌ محبت ‌علی‌ را قسمت ‌كرده ‌بودند و به‌ قدر خردلی‌ به‌ او نداده ‌بودند. اما به ‌لبخندی ‌تمسخرآمیز و اشاراتی ‌ناخوشایند قناعت‌ كردم‌:
“ البته‌ ما بدون ‌سیمان ‌شما كارمان ‌را شروع‌ كردیم‌. حالا در بازار آزاد هم‌ سیمان ‌نیست‌. ناچار آمده‌ایم‌ استدعا كنیم‌ دست‌كم‌ كاری ‌كنید سیمان ‌به ‌همان ‌قیمت ‌آزاد عرضه ‌شود. می‌گویند كامیونها و تریلیهای‌ آهن ‌و سیمان ‌چند كیلومتر آن‌ طرف‌تر، پشت‌ مرز افغانستان‌ صف ‌كشیده‌اند تا در بازسازی ‌آنجا مشاركت‌كنند.”
چشمانش ‌كه ‌مثل‌مقعد خروس ‌گرد بودند، گردتر شدند. دستی‌ به ‌صورت ‌چاقش‌ كشید و تا گردن ‌ستبرش ‌كه‌ تبر هم ‌نمی‌زد پایین ‌آورد و این‌بار بدون‌ لبخند تمسخر گفت‌:
“ خوب‌ مبارك‌است‌. ولی ‌تهیۀ سیمان‌ كه‌به ‌عهدۀ من‌ نیست‌. كارخانه‌های‌ دولتی ‌باید بدهند كه ‌نمی‌دهند. این ‌برادران ‌هم‌ گاه ‌به‌ گاه ‌از پایتخت ‌به ‌اینجا می‌آیند و در حالی‌ كه‌ نمی‌دانند مشكلات ‌ما چیست‌، دستوراتی‌ صادر می‌فرمایند. شما بفرمائید اگر من ‌سیمان ‌را پاكتی ۲۵۰۰‌ تومان ‌بدهم ‌می‌خرید؟ ”
“ خیر چون‌ همین‌ حالا قیمت ‌بازار سیاه‌ ۲۳۰۰ تومان ‌است‌. مگر این‌ كه‌ برای ‌افغانستان ‌تومان‌ حساب ‌كنید. فقط ‌كیسه‌كیسه ‌می‌دهند. ما باید به ‌اندازۀ نیازمان ‌یك ‌باره ‌بخریم‌.”
آشنای ‌قفل‌گشای‌ پایتخت‌نشین ‌كه ‌از نحوۀ حرف‌ زدن‌ او عصبانی ‌شده‌ بود با لحن ‌تحكم‌آمیزی ‌گفت‌:
“ قیمت‌ دولتی ‌پاكتی ‌۲۰۰۰ تومان ‌است‌. همه ‌باید بتوانند با همین ‌قیمت‌ سیمان‌ تهیه ‌كنند. شما چه‌قدر لازم ‌دارید؟”
“ حدود ۳۰۰ پاكت‌. ”
“ بنویسید به ‌اینها بدهند.”
“ از كجا بیاورم‌؟ باید عامل‌ فروش‌ بدهد.”
“ به ‌عامل ‌فروش ‌بنویسید.”
مثل ‌اژدهای‌ دمان ‌نگاهم‌ كرد و لب‌ به ‌دندان ‌جوید. زیر لب ‌دعایی‌خواندم‌ و به ‌خودم‌ فوت ‌كردم‌. حضرت ‌اشرف ‌از اشارف ‌مخلوقات ‌بود، چغندر كه‌ نبود. اما خدا رحم‌ كرد كه ‌كوتاه ‌آمد. تلفن ‌را برداشت‌ و یكی ‌را به ‌اتاق ‌احضار كرد كه ‌بیشتر شبیه ‌مباشرها بود تا كارمند اداری ‌و بی‌آنكه ‌به ‌من ‌نگاه‌ كند گفت‌:
“ ببین ‌این ‌خواهر چه‌ می‌گوید، به‌ یكی ‌از عاملهای‌ فروش ‌بنویس ‌ببینند می‌توانند به ‌اینها برای‌ NGO بازیشان‌ سیمان‌ بدهند یا نه‌!”
با این‌كه‌ می‌دانستم ‌برنج ‌دون ‌و رودرواسی‌ ثقل ‌می‌آورد، این‌بار هم ‌مثل ‌وقتی ‌كه ‌رئیس ‌شركت ‌انباردار پتو و چادرهای ‌اهدایی ‌از NGO بازی ‌حرف ‌زد، زبان ‌در كام‌ كشیدم ‌و چیزی ‌نگفتم‌. درست‌ نمی‌فهمیدم‌ با NGO های‌ بیچاره‌ كه‌ داشتند ماست‌ خودشان ‌را می‌خوردند چه ‌كار داشتند. مباشر هم‌ برای ‌آنكه ‌از رئیسش ‌عقب ‌نماند، نگاهی ‌تحقیرآمیز به ‌من ‌كرد و گفت‌ ‌نیم ‌ساعتی ‌بیرون ‌منتظر بمانم‌.
وقت ‌بیرون‌ رفتن سینه‌ به ‌سینۀ پیمانكاری ‌شدم‌ كه‌ سعادت ‌آشنایی ‌با او را وقتی ‌در به‌ در دنبال‌ سیمان ‌می‌گشتم ‌پیدا كرده‌ بودم‌. پیمانكار یكی ‌از عجایب‌ هفت‌گانۀ اسكان ‌موقت‌، چند ردیف‌ اتاقهای ‌تاریك‌ شبیه ‌به‌ آغلهای ‌گوسفندان‌، وسط ‌بر و بیابان ‌بود. یك‌ كوه ‌سیمان ‌كه ‌از دور چشمك ‌می‌زد موجب ‌شد به‌ پهنۀ پوشیده ‌از خاك‌ نرمی ‌بزنیم‌ كه‌ كوه ‌سیمان ‌را از جاده ‌جدا می‌كرد. او كه ‌لهجۀ غلیظ ‌اصفهانی‌ داشت‌، با دیدن ‌دوربین ‌آویزان ‌بر دوش ‌معمار هنرمند ما، از همان‌ دور فریاد زد كه ‌اجازۀ عكس‌ گرفتن ‌نداریم‌. اما من ‌در مقابل ‌نگاه ‌خشمگین ‌او  كه‌ بدجوری‌ براندازمان‌ می‌كرد، خودم‌ را از تك ‌و تا نینداختم‌. انگار  كه‌ خبرنگار باشیم‌ پرسیدم‌:
“ هزینۀ ساخت‌ این ‌اتاقها چقدر شده‌؟”
“ به ‌شما چه‌ مربوط‌؟”
“ همینطوری‌ می‌پرسیم‌.”
“ بی‌خود همینطوری ‌می‌پرسید. اگر فضول ‌نبود شاه ‌از كجا می‌فهمید پس ‌قلعه‌ كجاست‌؟”
مكالمۀ عجیبی ‌بود. اما گوشی‌ را دستمان ‌داد كه ‌نمی‌توانیم‌ آدرس ‌پس ‌قلعه ‌را به‌ شاه‌ بدهیم‌. دممان‌ را روی‌ كولمان‌ گذاشتیم ‌و با كفشها و شلوارهای ‌پر از خاك ‌صحنه‌ را ترك ‌كردیم‌. اما ظاهراً پیمانكار به ‌خوش ‌حافظگی‌ حضرت ‌اشرف ‌نبود و مرا به ‌یاد نیاورد.
در نیم‌ ساعتی ‌كه ‌زیر آفتاب ‌بهاری‌، كه‌ چندان ‌بهارانه‌ هم‌ نبود، در حیاط ‌كه ‌به ‌قدرت ‌خدا، یك‌ نیمكت ‌و نشیمنگاه‌ در آن ‌نبود، قدم ‌می‌زدم‌، در نزدیكی ‌مستراح ‌نسبتاً تمیزی ‌در ته‌ حیاط‌ كه ‌سپاسگزارانه ‌ارواح‌ پدر و مادر سازندگانش‌ را دعا كردم‌، به ‌آزمایشگاه‌ نمونه‌های ‌ساختمانی ‌مقاوم ‌در مقابل ‌زلزله ‌هم ‌رسیدم‌. یك ‌ژاپنی ‌عزیز در آنجا با شور و حرارت ‌مشغول‌ كار بود و در مقابل‌ سؤال ‌من ‌از كارگران‌ هموطن ‌دربارۀ چیزی ‌كه ‌می‌ساختند فوراً به ‌انگلیسی‌ پاسخ‌ داد:
“ نمونه‌های ‌تجربی ‌برای‌ بالا بردن ‌مقاومت ‌ساختمان‌ها در مقابل ‌زلزله‌.”
بعد هم ‌به‌سرعت ‌تمام‌، انگار ضبط‌ صوتی ‌را ته‌ حلقش ‌روشن‌ كرده‌ باشند، شروع ‌به ‌توضیح‌ دادن ‌نكات ‌فنی‌ كرد كه‌ من‌ از آنها سر در نمی‌آوردم‌. شاید به ‌این‌ به ‌اصطلاح‌ دمویی ‌كه ‌باید در مقابل ‌بازدیدكنندگان ‌می‌داد معتاد شده‌ بود. شاید هم‌حضور هر تماشاگری‌، خود به‌خود سنسورش ‌را فعال ‌می‌كرد.
القصه ‌وقتی ‌سرانجام‌ به‌حضور مباشر كل ‌بار ‌یافتم‌، روی ‌یك ‌تكه كاغذ كه ‌از گوشۀ ورق ‌كاغذی ‌كند، آدرس ‌و تلفن ‌و یادداشتی‌ نوشت‌. پرسید:
“ ۲۵۰۰ تومان خوب ‌است‌؟”
“ نه‌ خیر. مگر به‌ شما نگفتند همان ۲۰۰۰ ‌تومان‌؟ ”
“ ببینید عامل‌ها نمی‌دهند. سر كارتان‌ می‌گذارند.”
“ شما همان  ۲۰۰۰ ‌تومان‌ را بنویسید. بعد خودمان ‌با آنها كنار می‌آئیم‌.”
با دلخوری‌ نوشت ‌و من ‌مثل ‌برق ‌لامع‌ خودم ‌را به ‌آدرسی ‌كه ‌داده‌ بود رساندم‌، اما پیدا كردن ‌پیرمرد قد كوتاه‌ و خمیدۀ عامل ‌فروش ‌كه‌ یك ‌پا درویش ‌حسین ‌دال ‌سنگی ‌بود، آسان ‌نبود. هر چقدر هم ‌چشم ‌بصیرت‌ می‌داشتم ‌نمی‌توانستم ‌فوراً عامل ‌فروش ‌دولتی‌ را در خرابه‌ای‌ كه‌ در گوشه‌ای ‌از آن ‌گچ ‌و در گوشه‌ای‌ سیمان ‌و آجر و سنگ ‌تلنبار كرده ‌بودند، تشخیص ‌بدهم‌.
نامه ‌را به ‌پیرمرد دادم‌، اما متوجه‌ شدم ‌كه‌ نمی‌تواند بخواند. موضوع‌ را توضیح‌ دادم‌. او مختصر و مفید گفت‌:
“ سیمان‌ نیست‌.”
“ پس ‌این ‌كه ‌داری ‌كیسه‌ می‌كنی ‌گچ ‌است‌؟”
“ هست‌، اما فروخته‌ شده‌. شاید یك ‌ساعت ‌دیگر باز هم ‌بیاید. شاید هم‌ فردا صبح‌.”
“ خوب ‌پس‌ باید چه‌ كار كنیم‌، دوباره ‌به‌ ستاد برگردیم‌؟”
“ فردا صبح ‌ده ‌تا كیسه‌ برایتان ‌می‌دهم‌.”
“ ده‌تا ؟ ما سیصد تا می‌خواهیم‌.”
“ یك ‌جا نمی‌توانم ‌بدهم‌، روزی ‌ده‌ تا خوب ‌است‌؟ قیمتش ‌هم ‌بالاتر می‌شود.”
“ روزی ‌سی ‌تا بده‌، ۲۳۰۰ حساب ‌می‌كنیم‌.”
از این‌ كه‌ به ‌این ‌آسانی ‌قیمت ‌بیشتر را قبول‌ كرده ‌بودیم ‌خوشحال ‌شد:
“ خوب ‌حالا بگذارید بیاید ببینیم‌ چه‌ می‌شود.”
درویش ‌دال‌ سنگی ‌چندان‌ سرتق ‌نبود و روزهای ‌بعد تا جایی‌ كه‌ می‌شد صبح‌ و عصر چند كیسه‌ای ‌سیمان ‌تحویلمان ‌داد. ظاهراً از حلقه‌های ‌آخر زنجیرۀ توزیع‌ بود و از آن ‌سیصد تومان ‌اضافی ‌كه ‌به‌ خودش ‌می‌رسید، مشعوف ‌شده ‌بود.
خلاصه ‌جانم ‌برایتان‌ بگوید این‌ مبارزات ‌جانانۀ طاقت‌فرسا ما را كاملاً به‌ حكمت‌ مثلی ‌قدیمی ‌كه‌ نفرینی ‌ناكار بود متقاعد كرد:
“ الهی‌ تیشه‌ و مالۀ بنا به ‌خانه‌ات ‌بیفتد.”
نمی‌دانم ‌چه ‌كسی ‌نفرینمان ‌كرده ‌بود، اما تیشه‌ و مالۀ بنا، نه ‌فقط‌ به‌ خانۀ ما، كه ‌به ‌جان‌ و مالمان ‌هم ‌افتاده ‌بود، چون ‌تا پایان ‌كار من ‌و شیرین‌ ناچار شدیم‌ دو هفته ‌به‌ دو هفته‌ پست‌ عوض‌ كنیم‌. امكان‌ سپردن ‌كار به‌ معماران ‌و تكنسینهای‌ ساختمانی ‌داوطلب ‌و اغلب ‌تازه‌ فارغ‌التحصیل ‌شده ‌نبود، كه‌ عملاً داشتند دورۀ كارآموزی ‌را می‌گذراندند و خودشان ‌هم ‌بخشی ‌از قصۀ مكرر مبارزات‌ حسین ‌كردی‌ شده‌ بودند، چون ‌تا به‌ مسائل‌ و زبان‌ پیمانكارها كه ‌هر كدام ‌به ‌یك ‌لهجه ‌حرف ‌می‌زدند، وارد می‌شدند، به ‌سر كار و زندگیشان ‌برمی‌گشتند و یك ‌تازه ‌نفس ‌سر می‌رسید، و روز از نو و روزی‌ از نو می‌شد. به ‌همین ‌دلیل ‌وقتی ‌كار به ‌نیمه ‌رسید تصمیم‌ گرفتیم‌ آخری ‌را كه ‌عجله‌ای‌ برای ‌رفتن ‌نشان‌ نمی‌داد استخدام ‌كنیم‌. خدا به‌ ما رحم‌ كرد كه‌ خانم ‌پذیرش‌ هتل ‌ناخواسته ‌گوشی ‌را دستمان ‌داد:
“ متأسفانه ‌خشك‌شوئی‌مان‌ مشكل ‌پیدا كرده ‌و لباس‌های ‌آقای ‌مهندس ‌ما نده‌اند.”
“ كدام ‌آقای ‌مهندس‌؟”
“ مهندس‌ شما.”
“ چه ‌لباسی‌ را به ‌خشك‌شوئی‌ می‌دهد؟”
“ پیراهنهایشان‌ را.”
آن ‌شب‌ بعد از این‌ كه‌ مثل‌ هر شب ‌شیك ‌و پیك ‌از اتاق ‌بیرون ‌زد تا برود بیرون ‌و  “ساندویچی ‌بزند”، از پذیرش ‌آدرس ‌مقصدش‌ را گرفتم ‌و به ‌همان ‌جا رفتم‌. در راه‌ رسیدن ‌به ‌رستوران ‌برای ‌اولین‌ بار خبردار شدم‌ كه‌ در آن ‌شهرك ‌دریاچه‌ای ‌هم ‌هست‌. از راننده‌ پرسیدم‌:
“ واقعاً دریاچه‌است‌؟ یعنی‌آب‌دارد؟ ”
“ بله ‌روی ‌آن ‌قایق‌رانی‌ هم‌ می‌كنند.”
“ آبش ‌را از كجا می‌آورند؟ ”
مرد نمی‌دانست‌. دریاچه‌ای ‌برای ‌قایقرانی‌، وسط‌ بر و بیابان‌، به ‌بوالعجبیهای ‌پریان ‌آدم‌ صورت‌ قصه‌ها می‌مانست‌. رستوران‌ Fast food شیك ‌هم ‌با میز و صندلی‌های‌ قرمز و آبی ‌و سبز، كنار باغچه‌های ‌گل‌، زیر درختان ‌بلند، همین‌طور. موسیقی ‌شادی ‌از بلندگوی‌ محوطه ‌پخش ‌می‌شد و تك‌ و توك‌ مشتریان ‌جوان‌ به‌ حوریان ‌ماهواره‌ای‌ شبیه ‌بودند. تكنسین ‌عزیز ما با جوانی ‌سر یك ‌میز نشسته‌ بود. به سراغش ‌رفتم‌. یك ‌لحظه‌ جا خورد، اما شنگول‌تر از آن ‌بود كه‌ خودش ‌را ببازد. پرسیدم‌:
“ خوب ‌دوست ‌هم ‌كه ‌پیدا كرده‌اید؟ ”
“ آقا رضا رانندۀ آژانس ‌است‌. از آن‌ بچه‌های ‌باصفا. از همان‌ شب ‌اولی ‌كه ‌مرا اینجا آورد رفیق ‌شدیم‌.”
راننده ‌نگاه ‌و رفتار گستاخانه‌ای ‌داشت‌. هر دو سرشان‌ گرم‌ بود و مرا به ‌عنوان‌ كارفرما به ‌جا نمی‌آوردند. بعد از شام‌، با تاكسی ‌او به ‌هتل‌برگشتیم‌ و بعد از پیاده ‌كردن ‌من‌ رفتند گشتی‌ كنار دریاچه ‌بزنند. معلوم ‌بود تكنیسین ‌جداً آنجا را با كویت‌ عوضی ‌گرفته ‌بود. جانشین ‌او دو روز بعد با عشقی‌ مفرط ‌برای ‌شناساندن ‌خود به ‌امدادرسانهای ‌خارجی ‌و یك ‌روزمۀ انگلیسی ‌كه‌ بالای ‌آن ‌نوشته ‌بود  In the name of God  خیلی ‌زود سر رسید و نجاتمان ‌داد.
اما مانع ‌و مشكلی‌ هم‌ بود كه ‌با هیچ ‌پنجۀ عیاری ‌و كمند عدوبند و شبكۀ مجازی ‌نتوانستیم ‌از پس ‌آن ‌برآییم‌. وقتی‌ شیرین ‌موضوع ‌را تلفنی‌، در حالی ‌كه‌ از شدت ‌خشم ‌به‌ نفس‌نفس ‌افتاده‌ بود، خبر داد واقعاً داشتم‌ پس ‌می‌افتادم‌. بعد از تكمیل ‌اسكلتها در كمال‌ تعجب‌ متوجه‌ شده ‌بود سقفها شیبدار از آب‌ درآمده‌اند. فریاد كشید:
“ كار نجمۀ عوضی‌ بهتر از این ‌درنمی‌آید.”
می‌دانستم ‌موضوع ‌به ‌نجمه ‌كه ‌اول‌ كار یواشكی ‌كنار كشیده ‌بود مربوط ‌نبود، اما به ‌روی‌ خودم ‌نیاوردم‌. بعد گفت ‌كه ‌باید هر چه ‌زودتر بفهمم ‌چرا اینطور شده ‌و آیا می‌شود كاری‌ كرد یا نه‌. ناچار به ‌ناصر زنگ‌ زدم‌. او خیلی ‌خونسرد گفت‌:
“ همان ‌وقت‌ كه‌ مصالح‌ را برآورد می‌كردیم‌، متوجه ‌شدم‌، ولی‌ فكر كردم‌ خود شماها به ‌دلیلی ‌خواسته‌اید اینطور باشد.”
فریاد كشیدم‌:
“ خود تو كه‌ در همۀ جلسات ‌بودی‌، چرا همان ‌وقت‌حرفی ‌نزدی‌؟ به ‌نظرت ‌عجیب‌ نیامده ‌بود؟”
“ چرا، ولی ‌نمی‌دانم ‌چرا چیزی ‌نگفتم‌. ببخشید.”
بخشش ‌ابداً ممكن ‌نبود. حالا علاوه ‌بر همۀ خرحمالیها باید بار شرمندگی‌ را هم ‌می‌كشیدیم‌. اگرچه ‌شیب‌دار بودن ‌سقف ‌مانع ‌قضای ‌حاجت ‌و استحمام ‌نمی‌شد، اما با همۀ حرف ‌و حدیثها دربارۀ الهام‌ گرفتن ‌از معماری ‌بومی‌، و آن ‌همه ‌عشق ‌به ‌میراث ‌تمدنی ‌معماریمان ‌و این‌كه‌ سقف ‌شیبدار، نماد خود باختگی ‌در سرزمین ‌بی‌باران‌ِ بی‌نیاز از شیب ‌سقف‌ بود، كارمان ‌بدجوری‌ ضایع ‌شده ‌بود، مصداق ‌این ‌مثل‌ شده‌ بودیم‌:
هر كسی ‌را كه‌ بخت ‌برگردد   شب ‌اول ‌عروس‌‌ نر گردد
اما عجیب‌تر از خود اتفاق ‌این ‌بود كه ‌نتوانستیم‌ بفهمیم ‌چطور رخ‌ داده ‌است‌. تنها حدسی ‌كه ‌می‌توانستیم‌ بزنیم ‌این‌ بود كه ‌نابلدی ‌دستیارهای ‌نقشه‌كش ‌و مشغلۀ زیاد و غافلگیری ‌مهندسان‌ كه ‌فكر نمی‌كردند واقعاً برویم ‌و آن ‌نقشه‌ها را بسازیم‌، موجب ‌شده‌ بود نقشه‌های ‌اپراتورهای‌ نقشه‌كش‌ را بدون ‌بازبینی‌ به‌ ما تحویل ‌دهند. اما هفتۀ بعد كه‌ سر پست‌ رفتم ‌و یكی ‌از ساختمانها را كه‌ دیوار آجر قرمزش‌ هم ‌بالا رفته‌ بود دیدم‌، متوجه ‌شدم‌ شیب ‌آنقدر تیز است‌ كه ‌نمی‌توان ‌آن ‌را شیب ‌دفع‌ باران‌ در آن ‌اقلیم ‌بی‌باران ‌تلقی ‌كرد. در واقع ‌به ‌یك ‌كج ‌كردن ‌تعمدی ‌شبیه ‌شده ‌بود، یك‌ جور ساختارشكنی‌ كه‌ می‌شد آن ‌را نماد فروریختن ‌تلقی‌ كرد. حتی‌ به ‌نظر من ‌بامزه ‌هم‌ شده ‌بود گر چه ‌از ترس ‌شیرین ‌چیزی‌ در این‌باره ‌نگفتم‌. گویا خدا در آخرین ‌لحظه ‌به‌ كمكمان ‌آمده ‌و كاری‌ كرده ‌بود كه‌ دست ‌اپراتور نقشه‌كش ‌بلغزد و شیب ‌را كمی ‌بیشتر از شیبی ‌كه ‌همیشه ‌برای ‌همۀ خانه‌های ‌ویلایی ‌می‌كشید، بگیرد.
با این‌ تفاصیل ‌می‌توانید تصور كنید كه‌ تا وقتی ‌كه ‌كار به ‌آخر برسد از ترس ‌وقوع‌ حادثه‌ای‌ غیرمنتظره‌ چطور مثل ‌خایۀ حلاج ‌به ‌خودمان ‌می‌لرزیدیم‌. چون ‌هیچ‌ بعید نبود سقفها ناگهان ‌فرو بریزند و زمین ‌زیر پایمان‌ در چاه‌های ‌فاضلاب ‌ناپدید شود. مسائلی ‌از قبیل ‌كم ‌آمدن ‌یك‌ حمام‌ در یك ‌واحد، فراموش ‌شدن‌ سكوهای‌ حمامها در آن ‌یكی‌، اشتباه‌ بودن  ‌ابعاد درها و پنجره‌ها در سومی ‌و... در مقابل ‌این ‌خطرهای ‌بالقوه ‌به‌حساب‌ هم‌ نمی‌آمد. معمار جوان‌ خارجی‌ دوست ‌ما هم ‌هر وقت ‌مشكلی‌ در این ‌اندازه‌ها پیش ‌می‌آمد، خاطر نشان ‌می‌كرد:
“ ای‌بابا اینها كه‌ چیزی ‌نیست‌. من ‌در كارهای ‌بزرگ ‌دیده‌ام ‌كه ‌چه‌ اتفاقهایی‌ می‌افتد. ساختمانی ‌را كار می‌كردم ‌كه ‌پله‌های ‌طبقۀ اول ‌به ‌دوم ‌را در نقشه‌ فراموش ‌كرده ‌بودند. وقتی ‌پلۀ كارگاهی ‌را برداشتیم‌ معلوم‌ شد.”
“ خود تو متوجه‌ شده‌ بودی‌؟”
اول ‌كمی ‌مكث‌ كرد. متوجه‌ مقصودم ‌نشد. بعد سر و دستی ‌تكان‌ داد و گفت‌:
“ وظیفۀ من ‌نبود. من‌فقط ‌باید اجرا می‌كردم‌.”
و مكافات ‌بعدی ‌در این ‌حیص ‌و بیص ‌و در اوج ‌احساس ‌ناكامی به‌ خاطر شیب ‌سقفها، بالا آوردن ‌بدهی ‌بود. می‌بایست ‌دوباره ‌كاسه‌ به ‌دست‌ می‌گرفتیم‌، اما این‌بار كار مثل ‌دور اول‌ نبود. اوضاع‌ به‌ طرز عجیبی‌ واژگون ‌شده ‌بود. همه ‌جوری ‌نگاهمان ‌می‌كردند كه‌ انگار با ماتحت ‌در ظرف ‌عسل ‌افتاده بودیم ‌و در آنجا داشتیم ‌پروژه ‌پارو می‌كردیم‌. سندی ‌هم نداشتیم ‌نشانشان ‌بدهیم‌كه ‌غیر از مستراحها و حمامها چیزی‌ نداریم‌. البته‌ اگر هم ‌داشتیم ‌و نشان‌ می‌دادیم‌، معلوم‌ نبود افاقه ‌كند. تازه‌ با طولانی ‌شدن ‌سوگواری ‌برای ‌شهر سانحه ‌دیده ‌و بازسازی ‌آن‌، برای ‌بعضی‌ از پولهای ‌سرگردان ‌هم‌ دلال ‌پیدا شده ‌بود. آنها به ‌خصوص ‌پی ‌منابع ‌دلاری ‌بودند كه ‌صاحبان ‌آنها می‌بایست‌ حسابشان ‌را، تا دلار آخر به‌ دولت‌ متبوع ‌می‌دادند. واسطه‌ای ‌كه‌ خبردار شده‌ بود مهر و نامۀ رسمی ‌و عكسهایی ‌از ساختمانها می‌تواند در دسترس ‌قرار گیرد، سعی ‌كرد محاسن‌ چنین ‌معاملۀ ساده ‌و پرسودی ‌را به‌ ما بفماند:
“ گویا برای ‌تمام‌ كردن ‌كارتان ‌نیاز به ‌پول ‌دارید. شاید بتوانم ‌گروهی ‌را كه‌ كمی ‌پول ‌جمع‌ كرده‌اند قانع‌ كنم‌ كه ‌آن ‌را به ‌شما بدهند.”
“ خوب ‌آدرسشان ‌را بدهید. برایشان ‌نامه ‌بنویسیم ‌و عكسها را بفرستیم‌. شمارۀ حسابمان ‌را هم ‌اعلام‌ می‌كنیم‌.”
“ ما خودمان ‌این ‌كار را می‌كنیم‌. می‌دانید ما هم ‌یك‌ NGO داریم ‌و در انتقال ‌كمكها به ‌مردم ‌فعالیت‌ كرده‌ایم‌.”
“ اسم ‌تشكیلاتتان ‌چیست‌؟ ”
“ مهر یاران‌.”
“ چه ‌كار كرده‌اید؟ ”
“ گفتم‌ كه‌ در انتقال ‌كمك‌ها به ‌مردم ‌كمك ‌كرده‌ایم‌.”
“ یعنی ‌كمك‌های ‌جنسی ‌را به ‌شهر می‌رسانده‌اید.”
“ نه ‌خانم‌. منظورم ‌سازماندهی ‌ارسال ‌منابع ‌مالی ‌است‌.”
“ یعنی ‌چه‌؟ شما دقیقاً چه ‌كار می‌كنید؟ ”
“ به ‌من ‌گفته‌اند شما نیاز به‌ كمك ‌مالی ‌دارید. مگر نمی‌خواهید كمكتان‌ كنم‌؟ ”
“ عرض ‌كردم‌. عكسها و گزارش‌ها را با شمارۀ حساب ‌برایشان‌ می‌فرستیم‌.”
ظاهراً تصور كرد شیرفهم ‌نشده‌ام‌ و شیرفهم ‌كردنم‌ هم ‌شاید به ‌زحمتش ‌نیارزد. مكثی ‌طولانی ‌كرد و سرانجام‌ گفت‌:
“ بسیار خوب‌ دوباره‌ خدمتتان‌ زنگ ‌می‌زنم‌.”
خوشبختانه‌ به ‌پول ‌دلالی‌ محتاج ‌نشدیم‌، چون ‌نادر با پولی ‌كه‌ بدهیمان ‌را پاك‌ می‌كرد، سر رسید، درست‌ شبی‌ كه ‌فردایش ‌عازم ‌شهر بودیم ‌تا سرویسها را تحویل ‌شهرداری‌ بدهیم‌. و من ‌كه ‌بدجوری ‌در حال ‌و هوای ‌حسین ‌كرد بودم‌، برایش ‌یكی ‌از اشعار قصه ‌را خواندم‌:

كجا بودی ‌كه ‌از غم ‌سوختی ‌آزرده ‌جانی ‌را        
به‌قدر روز محشر طول‌ دادی ‌هر زمانی ‌را

نادر آشكارا و به‌طرز بامزه‌ای ‌شنگول‌ و خوشحال ‌بود. معلوم ‌بود ترسش ‌حسابی ‌ریخته ‌است‌. برعكس ‌روزهای ‌آخر كه ‌از هر صدایی ‌هول‌ می‌كرد. مطمئن‌ شده‌ بود كه ‌یك ‌جور سانحۀ طبیعی‌، مثل ‌رانش ‌زمین‌، همۀ خط‌ و مرزهای ‌سیاسی‌ را جابه‌جا كرده ‌است‌ و در اثر این‌ سانحه‌، او دیگر اپوزیسیون ‌نبود. كم‌ و بیش ‌جزو قاذورات ‌اپوزیسیونی‌ درآمده ‌بود كه ‌گاهی ‌پارازیتی ‌می‌دهند. چون ‌حالا اپوزیسیون‌ خفن ‌بخشهایی ‌از خودیهای ‌سابق ‌بودند كه‌ به ‌ستون ‌پنجم‌ دشمن ‌استحاله ‌پیدا كرده‌ بودند، گرچه ‌خیلی ‌معلوم‌ نبود اپوزیسیون‌ چی ‌و كی ‌هستند. بخشی‌شان ‌همان‌ اعضای ‌دولت ‌بادآوردۀ مغزپسته‌ای ‌بودند و بخشی ‌هم ‌از سنگهای‌ زیرین ‌آسیاب ‌كه ‌قاعدتاً توفان ‌هم ‌نمی‌بایست ‌تكانشان ‌بدهد. خلاصه‌ مدتی ‌بود كه ‌در صحنۀ نبرد پنهان ‌پس ‌دود و غبار و خاك ‌به ‌هوا برخواسته‌، همه ‌چیز محو و مبهم‌ بود. حتی‌ ما هم‌ كه‌ در همان ‌گوشه ‌و كنار صحنه‌های ‌نبرد برای ‌خودمان‌ می‌پلكیدیم ‌و گاهی‌ هم ‌رأیی ‌می‌دادیم‌، درست ‌از موضوع‌ سردر نمی‌آوردیم‌ و به‌ همین ‌دلیل‌ هم ‌چند دوره‌ای ‌بود كه ‌از رأی ‌دادن ‌دست ‌كشیده‌ بودیم‌. فرنگیها هم ‌با همۀ عقل‌ و هوش ‌و تكنولوژیهای ‌اطلاع‌جمع‌كنی ‌و اطلاع‌پراكنی‌شان ‌انگشت‌ به ‌سوراخها حیران ‌مانده ‌بودند. اوضاع‌ مصداق ‌شعرهای ‌رِنگی‌، ولی ‌خیلی ‌غمناك ‌پدربزرگ ‌‌من شده ‌بود. بیچاره ‌همان ‌اوائل ‌انقلاب ‌دائم‌ دربارۀ بوالعجبیهای ‌ناسخ ‌و منسوخی‌حرف‌ می‌زد و نصیحت ‌می‌كرد و هیچ‌كس ‌هم‌ گوش ‌نمی‌داد. اما من ‌كه ‌از رِنگ‌ شعرها خوشم‌ می‌آمد، هنوز به‌ یادشان ‌دارم‌:

دوش‌ رفتم ‌مدرسه ‌در حجرۀ ملا رجب 
دیدمش ‌می‌كرد دور حوض ‌مسجد را وجب‌
گفتم ‌ای ‌دارای ‌اسرار و علوم محنجب 
 
این ‌وجب‌ یعنی‌ چه‌، گفت ‌از این ‌رجب‌ منما عجب‌
العجب ‌ثم ‌العجب‌، بین ‌الجماد و الرجب
گفتم ‌ای‌ از رنگ‌ علم ‌و معرفت ‌ریشت ‌خضاب 
‌من ‌وجب ‌می‌پرسم ‌و تو از رجب ‌گویی ‌جواب‌
فرق ‌نادادی‌ حسن ‌را از رسن ‌در انتخاب
 
‌كاروبار مملكت ‌چون‌ است ‌ای ‌عالیجناب
زیر لب‌ خندید و گفت ‌از كارها منما عجب‌
 العجب‌ ثم‌العجب ‌بین‌ الجمادی‌ و الرجب‌

البته‌این ‌العجب ‌هنوز تا آخر شدن ‌كارها داشت‌. چون ‌مدتی ‌بعد از برگشت ‌نادر اوضاع‌ جوری ‌شد كه‌ با طلیعۀ بروز انقلابی‌ دیگر باز بغض‌ معاویه‌ چنان ‌گلویمان ‌را گرفت ‌كه‌ گریان ‌و برسرزنان ‌با نادر كه ‌سرنوشت‌ غم‌انگیز بازگشت ‌اصلاح‌طلبانه‌اش ‌داشت ‌كم‌كم ‌نگرانش ‌می‌كرد، دوباره ‌پای ‌صندوقهای ‌رأی‌ رفتیم‌.
اما آن ‌شب ‌كه ‌شنگول ‌و سرحال ‌تازه ‌رسیده ‌بود، سفر به ‌شهر مصیبت دیده ‌را برای ‌تحویل‌ سرویسها جداً به‌ فال‌ نیك ‌و نشانۀ درستی‌ تصمیمش ‌به‌ بازگشت ‌تلقی ‌كرد و گفت ‌كه‌ با ما می‌آید. حتی ‌به ‌نظر می‌رسید آن ‌را یك ‌جور مأموریت ‌تلقی ‌می‌كند. در طول ‌سفر هم ‌درست ‌مثل ‌فرنگی‌ها از دیدن ‌مناظر بیابانی ‌مشعوف ‌می‌شد. معلوم ‌بود بدجوری ‌از دیدن ‌دائم ‌دار و درخت ‌و گل ‌و گیاه ‌فرنگ ‌و از آن ‌ساختمان‌ها و راه‌ها و صنایع ‌و شهرها خسته ‌شده ‌است‌. شاید هم ‌مثل‌ پدر یك ‌جوری ‌داشت ‌به ‌اصلش ‌رجعت ‌می‌كرد، گرچه‌ دوباره ‌ملاك ‌شدن ‌به ‌آسانی ‌دهاتی ‌شدن‌ نبود. خلاصه‌ عملاً او تنها فرد شاد و سرحال ‌در سفری ‌بود كه ‌ظاهراً می‌بایست ‌برای ‌خود ما جشنی‌ سرورآمیز می‌شد. چون ‌اسباب ‌عیش ‌را هم‌، شامل ‌جعبه‌های‌ شیرینی ‌و بطری‌های‌ نوشیدنی ‌با خودمان ‌برده ‌بودیم‌. اما نمی‌دانم‌ چرا حالمان‌، حال ‌پایان ‌كار نبود، حال ‌ماندن ‌در كار بود، شاید تأثیر لحظه‌های ‌كابوس ‌پنج‌ماهه ‌هنوز از ذهنمان ‌زدوده‌ نشده بود.
آن ‌روز، بعد از رسیدن ‌به ‌شهر، به‌ سراغ ‌شهرداری ‌رفتیم‌ و صورتجلسۀ تحویل ‌را نوشتیم‌. این ‌بار خود شهردار هم ‌از بد حادثه ‌درست ‌پشت ‌میزش ‌بود و ناچار شد برای ‌افتتاح‌ مستراحها و حمامها و تشكر از ما كه ‌چنین ‌فداكارانه‌ سر وقت ‌كارمان‌ را تحویل ‌داده ‌بودیم‌، همراهمان ‌شود. گرچه‌ آشكار بود از افتتاح ‌مستراح ‌و حمام‌، هر چند به‌طور غیر رسمی ‌و بدون‌حضور غیر خجالت ‌می‌كشد. فقط ‌شور و شعف‌ نادر تازه ‌از فرنگ ‌آمده‌تا حدی ‌عذابش ‌را تعدیل ‌كرد.
بنابراین ‌همه ‌با هم‌ محصولات ‌كابوس ‌ماهه‌ را با همۀ وصله ‌پینه‌های ‌آشكارش‌، با همۀ تف‌مالیهای‌ ناگزیرش‌، عریان ‌زیر آفتاب ‌سوزان ‌پایان ‌خرداد ماه‌ تماشا كردیم‌. ساكنان‌ آشنای‌ چادرهای ‌دور و بر، كه ‌هنوز آوار خانه‌هایشان ‌برداشته ‌نشده ‌بود تا چادرهایشان ‌را به‌ زمین‌های ‌خودشان ‌انتقال ‌دهند، برای ‌تماشا به‌ كنارمان‌ آمدند. خوشحال‌ بودند و منتظر آنكه‌ هرچه‌ زودتر شهرداری‌ نگهبانی ‌تعیین‌ كند و اجازه‌ دهد به‌ حمام ‌بروند. همین ‌می‌بایست‌ برای ‌خوشحال ‌كردنمان ‌كفایت ‌كند، اما نكرد. با چشم‌ دنبال ‌مردی‌ گشتم ‌كه‌ زمانی‌، وقتی‌ ساختمان‌ داشت ‌شكل‌ و شمایلی‌ به‌ خود می‌گرفت‌، در حالی‌ كه ‌آفتابه ‌به‌ دست‌ از مستراح ‌بویناك ‌و نكبت ‌كنار زمین‌ بیرون‌ می‌آمد، با خشم ‌گفت‌:
“ مستراح ‌می‌خواهیم ‌چه ‌كار. دولت ‌باید برایمان ‌خانه ‌بسازد.”
مرد آنجا نبود. حتماً چادرش‌ را به ‌زمین ‌آوار برداشتۀ خانه‌اش ‌برده‌ بود.
آن ‌شب ‌در هتل ‌تلاش‌ كردیم ‌جشنی ‌یا جشن‌گونه‌ای ‌برپا كنیم‌. هرچه ‌بود تمام ‌شده‌ بود. نادر واقعاً خوشحال ‌و سرحال ‌بود. حتی ‌دیدن‌ آوار برجا مانده ‌و زباله‌های ‌نكبت‌ و جوی‌های‌ پرلجن ‌عیشش ‌را منغض ‌نكرده ‌بود. دائم ‌چشمش ‌پی ‌یافتن ‌آثار جرم ‌فرآیند جهانی‌سازی ‌بود:
“ ببینید همه‌جا پلاستیك ‌و بطری ‌است‌. این ‌بسته‌بندی‌های ‌زرقی‌برقی ‌پفك‌ و بیسكویت ‌و چیپس ‌را ببینید. دهات ‌ما قدیم‌ها كی ‌اینجوری ‌بود؟ نه‌ از این‌ كثافت‌ها خبری ‌بود، نه‌ ذره‌ای ‌غذا دور ریخته ‌می‌شد. سفره ‌را هم ‌برای‌ مرغ ‌و خروس‌ها می‌تكاندند.”
“ پس‌به‌نظر جنابعالی‌باید دوباره ‌به ‌جنگل‌ها و بیابان‌ها برگردیم ‌و با شیرها و ببرها و ماموت‌ها زندگی ‌كنیم‌. پس ‌این ‌همه ‌آدم‌، این ‌همه ‌قرن‌، بیخود خودشان‌ را پاره ‌كردند تا میز و صندلی ‌و فرش‌ درست ‌كنند و عینك ‌ریبنی ‌را كه ‌به ‌چشمت ‌زده‌ای‌؟ ”
پاسخم ‌را نداد. سر حال‌تر از آن ‌بود كه ‌به ‌این ‌حرف‌ها اهمیت ‌بدهد. شاید هم ‌بزرگ‌تر و عاقل‌تر شده ‌بود. یا چون ‌خیال ‌داشت ‌در وطن ‌بماند، ملاحظه‌ می‌كرد. شاید هم‌ به ‌چیزی ‌فكر می‌كرد كه ‌به ‌نظر می‌رسید دارد میان ‌من ‌و او هم‌ وصله ‌پینه ‌می‌شود، و در واقع ‌همان ‌شب ‌هم ‌شد. نمی‌دانم‌ كار بطری‌ها بود، یا صدای ‌شرشر آب ‌در حمام‌های ‌یكی ‌از ساختمان‌هایمان‌، كه‌ همان ‌روز نگهبانش ‌مستقر شد و درست ‌وقت ‌غروب‌، قبل ‌از برگشتن ‌به ‌هتل ‌كه ‌آخرین ‌سركشی ‌را كردیم‌، شنیدیم‌.
صبح ‌كه ‌بیدار شدیم ‌خاك ‌قرمز حاصل‌ِ گشت‌ شبانۀ گردبادهای ‌موسمی‌، كه‌ به ‌حجلۀ ما هم ‌سر كشیده‌ بود، بر اتاق ‌و سر و رویمان ‌نشسته‌ بود. دوش‌ حمام‌ اتاق ‌خراب ‌بود. ناچار شدیم‌ كاسه‌ای ‌از آشپزخانۀ هتل ‌بگیریم‌ و كاسه ‌كاسه ‌آب ‌بر سر و تنمان ‌بریزیم‌. نادر با خنده ‌گفت‌:
“ كاش ‌به ‌حمام‌های ‌خودمان‌ می‌رفتیم‌.”
دلش ‌می‌خواست ‌قبل ‌از راهی‌ شدن ‌ارگ ‌را ببیند. اما من ‌دلم ‌نمی‌خواست‌. او و شیرین‌با هم ‌رفتند و من ‌به ‌بهانۀ تسویه ‌حساب ‌هتل ‌و جمع‌آوری ‌تكه ‌پاره‌های ‌باقی‌مانده ‌از كار ماندم‌. نقشه‌های ‌پاره ‌پوره‌، رسیدها و قراردادهای‌ دستی ‌و صورت ‌وضعیت‌هایی ‌را كه ‌با دستخط‌ های ‌كج‌ و كوله‌، روی ‌تكه ‌پاره‌ها و اوراق ‌كنده ‌شده ‌از دفترهای‌ مشق ‌نوشته ‌شده ‌بود، در پوشه‌ای ‌گذاشتم‌. حالا همه‌ به ‌نظرم ‌عجیب‌ می‌رسیدند: سیفون‌ ۴ اینچ‌نمرۀ ۱۰ با خم‌ ۴۵ درجه‌، سه‌راه‌ ۴۵ درجه‌ ۴  x۴ اینچ‌، زانوی ۹۰‌ درجۀ ۴ اینچ‌. كاسه‌توالت‌، سینك‌استیل‌، شیر مخلوط ‌دیواری‌، ورق ‌گالوانیزه‌، پشم ‌شیشه ‌با روكش ‌فویل‌ مسلح‌، ... می‌توانستم‌ دو دست خط ‌شاهكار از طرف ‌دو پیمانكار را به ‌عنوان‌ یادگاری ‌نگاه ‌دارم‌.

بسمه‌تعالی‌
مسئول ‌محترم ‌پروژه ‌احتراماً به ‌عرض ‌می‌رسد اینجانب ‌علی ‌محمدی ‌جهت ‌قطع‌ نمودن ‌درخت‌های ‌كنار كار بدین‌ وسیله‌ به‌ اطلاع ‌می‌رسانم‌ خواهشمندم‌ دستور فرماید جهت ‌از بین‌بردن‌ درختان ‌به ‌پیمانكار پروژه ‌ابلاغ ‌نماید.
با تقدیم‌ تشكر علی ‌محمدی‌


بسمه‌تعالی‌
با سلام‌
اینجانب‌ناصر عباس‌زاده ‌فرزند خدابخش ‌درخواست ‌می‌نمایم ‌كه ‌كاری ‌را كه‌ در ۱۱/۱/۸۳ شروع ‌نموده ‌و وسایل ‌مورد نیاز كار نمی‌رسد و كارگران ‌و استاد كارها بی‌كار می‌مانند و سیمان ‌و پلت ۱۵‌در ۱۲ و آجرگری ‌و قلوه‌سنگ ‌احتیاج‌ ۱۰۰% داریم‌ زیرا می‌خواهیم‌ دو گروه‌ كار نماییم‌.
با تشكر معمار ناصرعباس‌زاده‌

بعد از جمع ‌و جور كردن ‌وسایل ‌و تسویه‌ حساب ‌با هتل‌، به‌ فكر افتادم ‌قبل ‌از برگشتن ‌نادر و شیرین‌، به ‌دیدن ‌دریاچۀ شهرك‌ بروم‌. معلوم ‌نبود دوباره ‌چه‌وقت ‌به‌ شهری‌ كه‌ دیگر ارگ ‌در آن ‌نبود برمی‌گشتم‌. می‌دانستم ‌ارگ‌ به ‌كلی ‌از دستمان ‌رفته ‌است‌ و دیگر نمی‌توانیم ‌هیچ‌ خاكی‌بر سرمان ‌كنیم‌. عكسهای ‌آن ‌هم‌، كه ‌بعد از ویرانی‌ در بورس‌ چاپ ‌افتاده ‌بود، نمی‌توانست ‌تسلی‌ام ‌دهد. باید كاسه ‌كوزه‌مان‌ را جمع ‌می‌كردیم‌، رخت ‌برمی‌كشیدیم ‌و می‌رفتیم‌، بی‌آنكه ‌به‌ پشت‌سرمان ‌نگاه ‌كنیم‌. خانه ‌خراب ‌شده ‌بودیم‌. حالا مطمئن ‌شده ‌بودم ‌كه ‌شیب‌دار شدن ‌سقف‌ها نمی‌توانست‌ تصادفی ‌بوده ‌باشد. بی‌تردید یك‌ نشانه ‌بود، یك‌ پیام ‌جدی‌، ما خیال ‌كردیم ‌كه ‌سهوی صورت ‌گرفته ‌است‌.
اما دریاچه‌ واقعاً آنجا بود. آب ‌هم‌ داشت‌. دور و برش‌ شاخه‌های ‌درختان‌ نازك ‌و جوان‌، دستخوش ‌نسیم ‌تكان ‌می‌خوردند. رنگ ‌آب ‌هم‌ مثل ‌آسمان‌، آبی ‌كمرنگ‌ شیشه‌گون ‌بود. پرتو تند خورشید تابستانی‌ مثل‌ پارچه‌ای ‌زربفت ‌بر دریاچه ‌افتاده ‌بود و برق ‌می‌زد. درختان ‌نازك ‌سایه ‌نداشتند. معلوم ‌نبود چطور می‌شد زیر آفتاب ‌تند آنجا گردش ‌و قایق‌سواری ‌كرد. شاید دریاچه‌ را برای ‌قایق‌رانی ‌شبانه ‌ساخته ‌بودند، یا فقط‌ برای ‌زمستانها. گردشگاه‌ دریاچه‌ای ‌شبانه ‌یا زمستانی ‌در سرزمینی ‌كه ‌بادهای ‌زمستان ‌كویری‌اش ‌آدم ‌را سیاه ‌می‌كرد، واقعاً نوبر بود.