سهیلا بسکی

سهیلا بسكی متولد ۱۳۳۲ تاكنون دو مجموعۀ داستان به نامهای پاره كوچك (نشر آگاه) و بی بی پیك (نشر نیلوفر ) منتشر كرده. پاره كوچك جایزه گلشیری را گرفته است. او همچنین چهار رمان را به نامهای: گذشته­ای هست كه نمی­گذرد (نشر باران، سوئد)، در محاق، در حكایت ساختن مبال در بم، ذره (نشر فروغ، آلمان( را در خارج از ایران منتشر كرده است.  او اتوبیوگرافی اما گلدمن و بیوگرافی ویرجینیا وولف را هم ترجمه كرده كه نشر نیلوفر منتشر كرده است.

 

در حكایت ساختن مبال در بم (فصل ۱ & ۲)

 

 

 ما طبع‌ِ عشق داریم‌، پنهان‌ِآشكاریم

                                                  در شهر عشق پنهان‌، در كوی عشق فاشیم

                                                                                                      مولانا

حكایت ما با وقوع مصیبتی بزرگ‌، در شهری خیلی خیلی قدیمی آغاز می‌شود، شهری چندهزار ساله در دیاری دوردست‌، انگار در انتهای جهان‌، محصور در بیابانی بی‌انتها و كوه‌های افسانه‌ای هزاررنگ‌: هزار بنفش‌، هزار قهوه‌ای‌، هزار زرد، گاه همچون دیوارهای فروریختة قلعه‌های باستانی‌، گاه همچون حیوانات اساطیری سنگ شده‌، زیر آسمان بلند فیروزه رنگی به زلالی چشمهای آبی‌، پنهان در میان باغها و درختان هزارسالة سركشیده به آسمان‌، كه گویی ناگهان به جادو در دل بیابان پدیدار می‌شدند.
كنار شهر، بر صفه‌ای برهنه و بی‌دار و درخت‌، شهر مینیاتوری چندهزار ساله‌ای از خاك و خشت‌، چون پاچین دامن آسمان‌، خود را به بالا بركشیده بود، چنان با شكوه و مجلل كه از شهری برساخته از خاك باورنكردنی می‌نمود.
و مصیبت عظمی سحرگاه یك جمعه بر این همه فرود آمد، در لحظه‌های واپسین‌ِ شب سیاه و سرد زمستان كویری‌، كه می‌رفت تا در مقابل روزی كه دزدانه در سایه‌گاه تاریكی پیش می آمد، رنگ بازد، درست در آن هنگام كه خواب خفتگان سنگین و شیرین می‌شود و بر آوردن دست و پایی به عبادات واجب صبحگاهی بس دشوار است‌.
وقتی صبح صادق بر فراز درختان هزارساله كه همچنان آرام و پابرجا بودند بردمید، شهر دیگر نبود. هر آنچه روی زمین بود به پای درختان استوار خاك شده بود، و می‌شد همچون شهرهای مدفون شدة باستانی همانجا بماند، اگر روزگاری دیگر بود.

رنج و عنای جهان اگرچه دراز است              با بـد و نیك بی‌گمان به سر آید
مــا سـفر بــرگذشتنی گـذرانـیم                  تـا ســفر نــاگذشتنی بـه‌در آید

                                                                                              ناصر خسرو

 

گفتار اول

در انتشار خبر سانحه

خبر وقوع سانحه با سرعت شهابهای آسمانی در سراسر جهان پخش شد. جایی در هزاران هزار كیلومتر دورتر، در آن سوی دریاها و اقیانوسها، عقربه‌ای متصل به اعماق زمین‌، كه در انبوه صفه‌ها و خاك و سنگ و مذابهای یكپارچة آن مرزی نیست‌، لرزیده بود و از زلزلۀ ۵ /۶ ریشتری سرزمین ما باخبرشان كرده بود.
من ظهر همان جمعة نحس خبر را شنیدم‌، وقتی تلویزیون را كه سالهاست به ماهواره‌های دشمن متصل است روشن كردم تا شاید اعضای خانواده را از خواب دیرهنگام جمعه كه گاه تا غروب می‌كشد، بیدار كنم‌. جمعه روز تعطیل ماست‌، مثل یكشنبة مسیحی ها و شنبة یهودیها كه گویا روزگاری نه برای استراحت و تفریح كه برای عبادت و دیانت در نظر گرفته شده بودند. نمی‌دانم در كشورهایی مثل چین كمونیست كه دین رسمی ندارند چه روزی تعطیل است و در آن روز چه می‌كنند. اما مسیحیان می‌گویند كه روز یكشنبه خداوند از خلق جهان و آنچه در آن است فارغ شد و به استراحت پرداخت، پس در این روز مومنان  به  شكرانۀ نعماتی كه خداوند بر آنها  ارزانی داشته می بایست به شكر و ثنا بپردازند. شاید ما هم چنین نظریه‌ای دربارة شأن نزول جمعه داشته ایم‌. چون جمعۀ ما هم‌، با اعلام پاداشهایی به عنوان حق‌ِ ثواب انجام وظایف شرعی شب جمعه، در اساس عبادی تلقی می‌شده‌اند و البته روز نظافت كه عملی از روی ایمان و از همین رو واجب بوده است‌. حتی در خانة ما هم كه عبادات در آن واجب نبود، از نظافت اجباری جمعه نمی‌شد معاف شد.
اما خیلی وقت است كه جمعۀ ما هم، مثل آخر هفته های فرنگی فقط وقت تفریح و استراحت است.  به نظرم استحالۀ روز عبادت به روز تفریح هم یكی از تحفه های تجدد است‌، حتی برای مؤمنان نیمكرة غربی جهان كه نمایش با شكوه روزهای طولانی احتضار و تدفین و تقدیس پاپشان خیال خام بعضی از ما  را كه تصور كرده بودند در جهان بی‌دین آن طرفها، این حرفها و حدیثها مثل دمهای بی‌خاصیت به جا مانده در انواع مخلوقات است كه دیگر به كاری نمی آید و راهبری معنوی و دینی جهان مفت به چنگشان افتاده‌، بر باد داد و معلومشان كرد كه اگر بنا به دم درآوردن باشد، خیلیها در هر جای دنیا، حتی در ینگة دنیا هم می‌توانند دم دربیاورند.
به هرحال، آن روز جمعه‌، وقتی با احتیاط تلویزیون را روشن كردم‌، علامت قرمز چشمك‌زن خبر فوق‌العادۀ وقوع سانحه در كشور خودمان را دیدم‌. اخبار فوق‌العاده تقریباً همیشه مربوط به یك جور بدبختی‌اند: سیل‌، زلزله‌، جنگ‌، افتادن اتوبوس دانش آموزان سریلانكایی به دره‌... و البته خبر كودتاها و انقلابهایی كه این روزها انواع غیرسرخ آن‌، چهل سال بعد از انقلاب سفید شاهنشاهی ما، كه آخر این جور انقلابها، یعنی سفید سفید، یا به كلی بیرنگ بود، خیلی معمول شده است‌. این خبرها را نمی‌توان به سادگی در زمرة خبرهای خوش یا ناخوش آورد كه بسته به مخاطبشان می‌توانند جابه جا شوند. اما اخبار خوش و شادی‌بخش حداكثر شانس این را دارند كه جزو تیترهای اول خبری قرار گیرند. نمی‌دانم شنونده‌ها و بیننده‌ها عنایت بیشتری به اخبار فوق‌العادة بدبختیها دارند، یا از وقتی دنیا به یك دهكدة كوچك تبدیل شده آستانة همدردی پایین آمده و حوادث دورافتاده‌ترین نقاط سیاره هم كه مردم آنها دیگر نمی‌توانند با خیال راحت به سوانح طبیعی و غیرطبیعی و تصفیه حسابهای آبا و اجدادی خودشان و همسایه‌ها برسند، اهمیت فوق‌العاده یافته است‌.
 ولی راستش را بخواهید خبر فوق‌العادة ماهواره‌های شیطانی در آن روز جمعه‌، در وهلة اول‌، خبر چندان فوق‌العاده‌ای به نظر من نرسید. چون همة ما خوب می‌دانیم در زیرِ  زمینی كه سهم ما از دنیاست، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب‌، خطوط لرزه‌زا مثل مینهای آمادة انفجارند كه هر لحظه ممكن است یكی از آنها عمل كند و زمین بلرزد. هر كدام از ما در طول عمرمان‌، چه كوتاه و چه بلند، اگر گرفتار یكی از آنها نشده باشیم‌، بارها و بارها چادرهای جمع آوری كمك سر میدانها را دیده‌ایم و تصویرهایی را كه تلویزیون از خانه‌های ویرانی نشان داده  است كه قبل از زمین‌لرزه هم چندان آباد نبوده‌اند و آنقدر شبیه تصویرهای زمین‌لرزه‌های قبلی‌اند كه می‌توان به جای هم نشانشان داد. البته تازگیها تلویزیون بیشتر كلیپهای سوزناكی را با اشعار سوزناك‌، نمایش می‌دهند. در خیلی از این كلیپها مردی با پیراهن سفید بلند، كه باید نماد كفن باشد، روی زمین ترك خورده از خشكی‌، وسط بیابان‌، پابرهنه راه می‌رود و جای پای خونالودش روی زمین می‌ماند. او همیشه به افق نگاه می‌كند و گاهی در آنجا زنی با چشمان درشت سیاه هم هست كه مقنعه و لباس سفید بلند بر تن دارد. موسیقی متن كلیپها هم خیلی وقتها از سمفونیهای معروف است‌. اما شعرها از گنجینه‌های خودمان‌اند. به هرحال بعد از مدتی نشان دادن این كلیپها و اعلام شمارة حسابهای بانكی برای كمك‌، همه چیز به حالت عادی برمی گردد تا لرزش بعدی، در همان جا یا همان حوالی‌، یا دورتر، در جایی كه همه می‌دانیم روزی خواهد لرزید، اما بنا به این معنا نادیده‌اش می‌گیریم‌:

   آنــچه نصیب است نـه كــم مــی‌دهند          گـــر نســتانی بـــه سـتم مــی‌دهنـد

و البته این نگاه فلسفی‌ِ راضی به رضا مانع غافلگیر شدن و عصبانی شدنمان نمی‌شود.
روز اعلام خبر فوق‌العاده‌، در حالی كه روی یكی از همین مینها نشسته بودم به یاد آوردم كه یكی از آنها چند مدت پیش عمل كرده و ده پانزده هزار نفر را زیر خاك برده بود و چند سال قبل‌تر هم در چند شهر كوچك زنجیره‌ای كنار هم كه درست لب‌لب جادة اصلی ساخته شده‌اند و یك رقم از مرگ و میر سالانه‌شان مربوط به سوانح غیرطبیعی جاده‌ای است‌، پنجاه هزار نفر را به خاك سپرده بود. در واقع می‌توان نمودار این تكانها را، مثل ضربان طبیعی قلب آدمی ترسیم كرد كه شاید گواه صحت تئوری مالتوس دربارة جمعیت زدایی طبیعی باشد كه در دوران دانشكده خوانده بودم‌. گرچه خود او گویا بیشتر به طاعونها و بیماریهای مسری و جنگهای مسری سی ساله و پنجاه ساله‌ای نظر داشت كه در ولایات خودشان تا همین چند وقت پیش‌، مثل زلزله‌های ما مكرر بود. هنوز از آخرین جنگ جهانی‌، كه در آن صد میلیون نفری از جمعیت جهان كم شد شصت سال نگذشته است‌.
 فكر كنم به دلیل یك جور اعتقاد نادانسته به تئوری مالتوس بود كه ما هم تا قبل از دهكده شدن جهان‌، برای سوانح طبیعی و كشت و كشتار این سوانح‌، خیلی قیل و قال نمی‌كردیم‌. بیشتر وقتی قیل و قال راه می‌افتاد كه لرزش زیرزمین با لرزشهایی روی زمین هم‌ریشتر می‌شد. یكی از معروف‌ترین آنها را كه حدود چهل سال پیش رخ داد خوب به یاد دارم‌. آن روز پدر با هیجان عجیبی به خانه آمد تا وسایلی برای كمك به زلزله‌زده‌ها از خانه ببرد. مادر با عصبانیت پتویی را كه برداشته بود از دستش بیرون كشید:
“ چه خبره؟ پتوی نو را كجا می‌بری؟”
“ مگر تو انسان نیستی؟ مردم خانه خراب شده‌اند.”
“ نه كه اینها خیلی به دست خانه خرابها می‌رسد. همه را وسط راه بالا می‌كشند.”
پدر توضیح داد كه این بار كمكها را به پهلوان محبوب ملی می‌دهند، نه سازمانهای دولتی و گفت كه پهلوان هر جا برای جمع كردن كمك می‌رود همة خیابانها بند می آیند و “به كوری چشم دستگاه‌” تا حالا توانسته میلیونها میلیون پول و كوهی از وسایل زندگی برای مردم جمع كند.
تا آنجا كه به یاد دارم بعد از این ماجرا بود كه پدر با رنگ پریده و چشمان اشكبار خبر مرگ پهلوان را آورد:
“ بالاخره سرش را زیر آب كردند.”
در تشییع جنازة با شكوه او من روی دوش پدر سوار بودم‌. حالا هر وقت فیلمهای تظاهرات رسمی دولتی با بچه‌های دوش سوار را می‌بینم كه با سربند انقلابیشان سوژة محبوب عكاسها و فیلمبردارها و مؤید ریشه‌دار بودن این احساسات در اعماق قلب كودكان چند ساله‌اند، به یاد دوش‌سواری آن روز خودم بر فراز سر جمعیت انبوهی می‌افتم كه بر سر و صورت می‌زدند. پدر پاهای مرا گرفته بود و نمی‌توانست بر سر و صورتش بزند، اما گریه می‌كرد. حتی چند قطره اشك او روی پاهایم چكید. مرتب می‌گفت‌:
“ چه مردی‌! چه مردی‌!”
سالها بعد كه كتابخوان و شعرخوان شدم‌، تا مدتها تصور می‌كردم شعر معروف شاعر ملی معاصر دربارة اوست‌، در حالی كه برای قهرمانی دیگر، یعنی پسر جوان هیجده سالة خوش چهره‌ای سروده شده بود كه نمایش محاكمة او، در زمانی كه برادرانش همه كشته یا اعدام شده بودند، خیابانها را مثل نمایش مسابقات قهرمان ملی خالی می‌كرد. ابیاتی از آن شعر را هنوز به یاد دارم و هنوز هم برایم بیشتر یادآور قهرمان ملی است‌:
" چه مردی‌، چه مردی
شیر آهنكوه مردی از این گونه عاشق
روئینه تنی كه راز مرگش
اندوه عشق و
غم تنهایی بود."
اما عجیب آنكه معمای مرگ او و نویسندة محبوبی كه در همان ایام گویا “ سرش را زیر آب كرده بودند”  هیچگاه كاملاً روشن نشد، با اینكه بعضی از بستگان نویسنده صراحتا تاكید كردند كه او واقعا به دلیل ناآشنایی به فن شنا غرق شده بود. حیف كه در كشور ما رسم آزاد كردن اسناد محرمانة دولتی بعد از پنجاه سال یا سی سال نیست كه گره‌های تاریخی را باز و خیال همه را راحت كند. گرچه خیلی اطمینانی هم نیست كه ما بتوانیم اسناد را هم به عنوان سند قبول كنیم‌، همانطور كه گواهی بستگان را قبول نكردیم‌. در واقع سند و مدرك  چندان كارساز نیست‌، وقتی ته قلبمان یقین داریم كه “سرشان را زیر آب كرده‌اند” و یقین داریم همة ما، حتی بستگان قهرمان‌  - حتی خود قهرمان اگر می‌توانست از گور برخیزد و شهادت دهد - وقتی لازم باشد، مجبوریم دروغ بگوییم و تقیه كنیم و اشكالی هم ندارد.
به هرحال در كمك‌رسانی به قربانیان لرزش مهم بعدی كه یك شهر را به كلی خاك كرد، من خودم‌، این بار روی پاهای خودم، همراه نادر كه تازه از انگلستان به ایران برگشته بود شركت كردم‌. در این كمك رسانی، كار خیر و امر خیر به طرز خوشایندی با هم قاطی شده بود، چون من و نادر تازه نامزد كرده بودیم. او پسر یكی از ملاكهای قدیمی مسقط‌الرأس پدر و نمایندة پادشاه در آن منطقه بود. پدرش با وجود ضدیتی كه با انگلیس و انگلیسیها داشت و گاهی خیلی خصوصی با پدر حرفش را می‌زد، مثل ملاكهای دیگر پسرش را از نوجوانی به یك پانسیون شبانه‌روزی در انگلستان فرستاده بود و من در تابستان قبل از به ثمر رسیدن جنبش انقلابی، وقتی مادر بالاخره توانست پدر را راضی كند كه برای آموختن انگلیسی‌، مرا هم مثل خیلی از جوانهای دور و برمان كه هزار هزار به فرنگ می‌رفتند، به انگلستان بفرستد او را در لندن دیدم.
در مدتی كه در لندن بودم او را مرتب دیدم.  شبحی از پدرش‌، مثل یك جور استخوانبندی‌، مثل یك سایه با او بود، در طرز راه رفتنش با دستهای فاصله گرفته از بدن‌، در زاویة گردن بالا گرفته‌اش و در نگاه غرورآمیزش‌. ظاهراً همان ده سال اول زندگی و دیدارهای دیردیر و گاه‌گاه با پدر برای انتقال این همه كفایت كرده بود، شاید هم حاصل خون خان و خان‌زادگی بود. هر چه بود برای من خوشایند نبود، اما خوشگلی‌اش جبران مافات می‌كرد. لبهای قشنگی داشت و بینی صاف خوش‌تركیبی كه با چشمهای سیاه براق روی هم خیلی دلپسندش می‌كرد. البته اولش  به این چیزها فكر نمی كردم.  شنیده بودم كه اروپا برای پسرهای ما و شاهزادگان عرب كه دلار نفتی خرج می‌كردند كویت است و پری‌رویان مه پیكر موبور و چشم آبی كه به فرشتگان آسمانی می‌ماندند فقط منتظربودند آنها لب‌تر كنند. نمی‌دانم چرا ما به عنوان شهروندان شرقی فرشتگان آسمانی را نه چشم و ابرو سیاه كه بور و چشم آبی تصور می‌كنیم‌، اما در لندن متوجه شدم مو بور و چشم آبی بودن كفایت نمی‌كند و دختران‌ِ شبیه به هنرپیشه‌های رؤیایی را به سختی می‌شود در انبوه جمعیت خیابانهای معروف آن یافت‌. حتی كم كم متوجه نگاههای خریدارانه به خودم شدم كه موها و چشمهای قهوه‌ای تیره داشتم و خوشبختانه قدم كوتاه نبود. ظاهراً هوای خوشگوار و زمین‌ِ پرنگار باعث شده بود حال بیایم و لپهایم گل بیندازد. بعد از آن بود كه نادر نقش محافظ مرا به عهده گرفت‌. هشدار داد:
“ مواظب ایتالیاییها و فرانسویهای حرامزادة كلاستان باش‌. روی هوا می‌زنند.”
عربها را كه حرامزاده‌تر بودند و سیرمونی هم نداشتند آدم حساب نمی‌كرد. می‌دانست كه من هم آدم حسابشان نمی‌كنم‌. تازه بدبختیمان این بود كه برای اثبات عرب نبودن خودمان به اروپاییها كه از پدركشتگی میان عرب و عجم بی‌خبر بودند باید جان می‌كندیم‌. من از اسپانیاییها و امریكای لاتینیها خوشم می آمد، نه فقط به خاطر چه‌گوارا كه از هنرپیشه‌ها هم خوشگل‌تر بود. چیزی در آنها مأنوس و آشنا بود، هم در شكل و شمایل‌وقدوقواره‌شان‌، هم در رفتارشان‌. بعدها در كتابی خواندم گویا آنها جزو گروه غده‌ای‌ها هستند. بر اساس این نظریه كه كمی به مزاجهای سودایی و صفرایی و بلغمی خودمان شبیه است‌، هر ملتی با یكی از اعضای بدنش بیشتر كار می‌كند، مثلاً امریكاییها با دستهایشان‌، روسها با مغزشان و لاتینها با غده‌هایشان‌. به هر حال شبیه بودن به آنها بهتر از شبیه بودن به عربها بود.
بعد از آنكه نظرم را به نادر گفتم‌، بیشتر به سراغم آمد. مرا به موزه‌ها و باغ وحش و تماشای آثار تاریخی و حتی خیابان سوهو برد تا سرم گرم شود. چند بار هم به سینما رفتیم‌. سینماها مثل تئاترها پرده‌های مخمل قرمز و فرشهای قرمز روی راه پله‌ها داشتند، اما برعكس سینماهای ما كه برای گرفتن بلیت باید چند ساعت در صف می‌ماندیم و سر و دست می‌شكستیم‌، مشتری نداشتند. تقریباً از فیلمها چیزی نفهمیدم‌، نه فقط به دلیل ضعیف بودن انگلیسیم‌، بس كه مراقب حركات او در تاریكی بودم‌. اما او آرام و كاملاً بی‌حركت می‌نشست‌، مثل مجسمه‌. البته این اول كار بود. هنوز دو ماه دیگر وقت داشتیم و بالاخره حكایت پنبه و آتش كار خودش را كرد و او را از بی‌حركتی مجسمه‌وار نجات داد. ظاهراً نادر بنا به سنت خانها و حق شب اول عروسهای رعیتی‌، از جنس دستمالی شده و دست دوم خوشش نمی آمد و دل خوشی از دخترهای فرنگی كه زیادی نزدیك آتش می‌رفتند نداشت‌. یك جورهایی حكایت آتش و پنبه را قبول داشت‌، حتی اگر ناچار می‌شد بخشی از  ایدئولوژی آزادیبخش كارگران جهان را كه بعداً گفت به پذیرش آن مفتخر شده‌، مثل یك تكه كیك با كارد جدا كند و كنار بگذارد. من هم كه از بچگی‌، از وارد شدن به حمام و خارج شدن از آن‌، جلوی چشم نامحرم كه حتماً مرا برهنه در حمام مجسم می‌كردند، و از رفتن به آبریزگاه جلوی چشم غریبه‌ها خجالت می‌كشیدم‌، موضوع را درك می‌كردم‌. حتی بعدها بخشنامه‌های سالهای اول بعد از انقلاب‌، برای جدا كردن اتاقهای كارمندان زن و مرد و آسانسورها و اتوبوسها برای زنها و مردها و منع پوشیدن كفشهای پاشنه بلندی كه تق تق پاشنه‌هایشان هوس‌انگیز بود، چندان بی‌راه به نظرم نمی‌رسید. گرچه بنا به وظیفه سخت با آنها مخالف بودم‌. تازه در لندن غیرت نادر جداً مرا به آسمان هفتم برده بود. دائم به خودم می‌گفتم‌: “ دوستم دارد و مرا برای خودش می‌خواهد.” وقتی گفت كه با دانشجویان مخالف شاه‌، “ سگ زنجیری امپریالیسم‌” دمخور است‌، از این موضوع كاملاً مطمئن شدم‌، در عین حال كه سخت تعجب كردم‌. از او پرسیدم‌:
“ پدرت می‌داند؟ مگر او نمایندة شاه نیست؟”
“ خوب باشد. به من چه مربوط‌. خیلی از رفقا هم بچه‌های وزرا و وكلایند.”
فوراً به فكر خودم افتادم‌:
“ پس چطور می‌خواهی به ایران بیایی؟”
“ دیگر چیزی نمانده‌. جنبش انقلابی رو به اعتلاست‌. به زودی انقلاب می‌شود و من هم برمی‌گردم‌.”
بعد مرا به جلساتشان و بحث و جدلهای هایدپارك برد تا باور كنم كه انقلاب در راه است‌. سخت می‌فهمیدم كی به كی است‌. همه با هم بحث و دعوا داشتند. فقط گاهی بر ضد انجمن مسلمانها كه می‌گفتند تازگی دم درآورده است یكی می‌شدند. آرمهای روی پلاكاردهایی را كه وقت سخنرانی برپا می‌كردند، روی اوراق تایپ شده‌ای دیده بودم كه بر علیه “ سگ زنجیری آمریكا” نوشته شده بود و گاهی در دستشویی های دانشكدة ما هم می‌گذاشتند و كسی جرئت نمی‌كرد دربارة آنها حرف بزند. سرانجام وقت برگشتن از لندن تقریباً می‌توانستم همة گروهها و حكومت انتخابیشان را كه به نظرم در همة آنها كلمة خلق و دموكراتیك، اول‌، آخر یا وسط عنوان بود، از هم متمایز كنم‌.
از برگشتن خیلی ناراحت نبودم‌، خسته شده بودم‌. انقلاب را هم باور كرده بودم و دلم می‌خواست نادر هر چه زودتر برگردد و تكلیفمان روشن شود. خان‌زاده بود و روی قولش حساب می‌كردم‌. در آخرین لحظه در فرودگاه بغلم كرد و كنار گوشم گفت‌:
“ به پدرم از من چیزی نگو.”
من هم نگفتم‌. تازه خودم هم خیلی زود، با غیرت تمام‌، انگار دارم از حیثیت خانوادگی‌ام دفاع می‌كنم‌، قاطی دار و دسته‌های دانشكدة خودمان شدم‌. در طول سه ماه تابستان كه من نبودم، به طرز عجیبی دم درآورده بودند. باوركردنی نبود، اما عدة دخترهایی كه در دانشگاه روسری سر می‌كردند و به شكلی آن را می‌بستند كه قبلاً به ندرت دیده بودیم‌، چند برابر شده بود. چند برابر شدن ریشها را به یاد نمی آورم‌، شاید چون خیلی از پسرهای متجدد هم در آن وقتها ریش می‌گذاشتند. به هرحال برای همة سفرهای گروهی و برنامه‌های كوهنوردی ثبت نام كردم‌. به تظاهرات خیابانی جلوی دانشگاه‌ها و تظاهرات شبانة بالای بامها هم رفتم و با همسایه‌ها بر علیه ازهاری رئیس حكومت نظامی تهران كه ادعا كرده بود شعارهای مردم در خیابانها و پشت بامها صدای نوارست خواندیم‌:
ازهاری گوساله              بازم می‌گی نواره                          نوار كه پا نداره
راستش در این شبها، همآهنگ با رِنگ شعار از زور سرخوشی روی بامها سر و تنی هم می‌جنباندیم‌.
برای این كارها از طرف پدر مانعی نبود. خود او در یك دگردیسی غریب، ناگهان از این رو به آن رو شده بود.  او كه یك وقتی در عین مخالفت با سرمایه داری و امپریالیسم با این توضیح كه " نمی شود حریف زنهای ناقص العقل شد"  برای خانه مبلمان فرنگی و گرامافون خریده بود و كراوات می بست و در مهمانیها پاسادوبل می رقصید، ناگهان كراوات را باز كرده و مشغول تكثیر نوارهای آخوند غفاری، شیخ و خطیب انقلابی شده  بود. غلط نكنم پدركشتگی با سرمایه داری در این جهش تكاملی بی تاثیر نبود. چون یك زمانی، از نگرانی نفوذ  فساد بورژوازی از طریق مدرسه به خانه به این فكر افتاده بود كه  ما را به جای دبیرستان مختلط خارجیها كه مادر تقلا می كرد به آنجا برویم تا چیزی از بچه های دایی كم نداشته باشیم، به دبیرستان اسلامی علوی بفرستد كه می گفت در آنجا به ما یاد می دهند چطور احترام بزرگترها و سنتهای خودمان را داشته باشیم.
انقلاب پدر را از شر بورژوازی نجات داد. خوشبختانه در هنگام درگرفتن انقلاب، دیگر از وقت مدرسۀ علوی رفتن ما گذشته بود و من به دانشگاه می رفتم. اما پدر كه با اولین جرقه های جنبش انقلابی به كلی شیر شده بود، بعد از باز كردن كراوات، فورا مادر آلامد دردوی ما را كه زمانی به خاطر برورو و شاگرد اول بودنش در دانشكده گرفته بود و مدتها بود به خاطر بالاگرفتن نزاعهای مستمر خانگی جدا زندگی می كردند، طلاق داد و دختر جوانی را از ده تازه تبدیل شدۀ پدرش به شهر گرفت، چون به این نتیجه رسیده بود كه‌ زنها به هر حال ناقص‌العقل‌اند و همان بهتر كه ندارتر و كم‌هوش‌تر باشند تا طلبكار نشوند. پدر حالا هم كه تقریبا سی سال از انقلاب می گذرد و هشتاد سال را شیرین دارد،  هنوز به تبلیغ  آداب و سنن جد و آبادی‌، از جمله عقدهای دائم و موقت مشغول است و نه فقط برای زناشویی كه برای همه چیز، حتی مقابله با سوانح طبیعی‌، از هر نوعش‌، چیزی در كشكول سنتها دارد. گرچه راستش را بخواهید به گمانم او و هم‌نظرهایش در اصل خودِ سوانح را هم نتیجة تجدد می‌دانند و معتقدند زمین و آسمان به دلیل فعالیتهای خرابكارانة تجددخواهانه كه بدجوری همه چیز را انگولك می‌كند گاهی به خشم می آیند و مخلوق ناخلف را مجازات می‌كنند. نمی‌دانم تكلیف پدر و هم‌نظرهایش در دهكدة جهانی چه می‌شود. البته تا نقل و انتقال قطعی هنوز خیلی مانده است‌; شاید هم عمر طبیعی او قد ندهد. گرچه خدا را شكر در این سن و سال هنوز كاملاً قبراق و جنگی و مصداق این شعر مشهور است‌:

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر              تـا سحرگه ز كنار تو جــوان بـرخـیـزم

البته حالا دشمنی كه با آن می‌جنگد نه دشمن خلق‌، كه دشمن دین و مذهب و سنت است و به جای امپریالیسم آن را شیطان می نامد. اما به گمانم یك جایی ته دلش هنوز هم باید آن را امپریالیسم‌، آخرین مرحلة سرمایه داری بداند، دشمن ازلی و ابدی حرامزاده‌ای كه در واقع یك شیطان جلب هم هست و هر لحظه به رنگی و شكلی در می آید و جنگیدن با او به جنگهای فیلمهای اكشن با موجودات عجیب و غریب در فضاهای مجازی می‌ماند كه همه را وادار به تغییر شكل و جهت می‌كند.
 اینها همه را گفتم تا بگویم كه در وقت انقلاب و زلزلۀ انقلابی، در خانوادۀ چهار نفرۀ ما سه جبهة متمایز سیاسی تشكیل شده بود‌. من و خواهرم‌، كه پدرم می‌گفت به دهان من چشم دوخته تا ببیند “ چه مزخرفی‌ ” می‌گویم تا مثل “ بز اخفش سر تكان دهد ”، در  جبهۀ نادر بودیم‌. پدر كه البته هنوز ریش نگذاشته بود، در جبهة انقلابیون در حال پیروزی بود و مادر كه از هر دو جبهه بدش می آمد، به سلطنت‌طلبها پیوسته بود. بعدها كه تلویزیون پادشاه و ملكه را وقت رفتن از كشور نشان داد گریة مفصلی هم كرد.
 نادر درست بعد از خروج شاه و ملكه از كشور،  وقتی پدرش داشت آمادۀ جلای وطن  می شد، برگشت‌. خوشبختانه مراسم معارفة خانوادگی بدون دردسرهای ایدئولوژیك برگزار شده و پدر با وجود بستگی پدر نادر با دربار طاغوت، از این انتخاب خیلی راضی بود. مادر هم راضی‌تر از راضی‌. گرچه از این بابت به من امتیازی نمی‌دادند. از این كه نادر مرا انتخاب كرده بود خوشحال و متعجب بودند. پدر حتی راهنماییش كرد:
“ پسرم‌، پدرت را راضی كن قبل از رفتن ملك و املاكش را به اسم تو كند. هر چه قدر پول می‌تواند برای خودش ببرد، اما هر چه اینجا به نامش بماند از دست می‌رود.”
زلزلة انقلابی هم ریشتر با لرزش سراسری انقلاب كه داشت كشور را كن فیكون می كرد، در همین روزها اتفاق افتاد. به همین دلیل هم در آن وقت، نه معماری زیبای شهر قدیمی زلزله‌زده و نخلها و پلیكان معروف باغ گلشن آن،‌ كه بعدها خیلی‌ها غصة از دست رفتنشان را خوردند، اخبار مربوط به حملة یك زن به ملكه و تظاهرات بازماندگان بر ضد دولت پادشاهی نقل مجالس بود. گروههای سیاسی و شبه سیاسی دانشجویی به‌سرعت گروههای اعزامی به منطقه را سازمان دادند. طبعا ما هم ثبت نام كردیم و با كیسه خوابها و چادرهای اساسی كه نادر با پیش‌بینی آموزشهای چریكی احتمالی آورده بود راهی شهر مصیبت زده شدیم‌. در طول راه هم یك بند، با شور انقلابی تمام، ترانه‌های محلی خواندیم‌، به خصوص یك ترانة جنگی لری را كه تقریباً به سرود رسمی چریكی تبدیل شده بود:

دایه دایه وقت جنگه، وقت آشتی با تفنگه              قطار كه بالای سرم پر ز فشنگه

بعد از هفده هیجده ساعت سرودخوانی و بحثهای سیاسی كه نادر به خاطر سابقۀ قابل توجه در پلمیك سیاسی در خارج از كشور، از آنها پیروز بیرون آمد و مرا مفتخر كرد، سرانجام به مقصد رسیدیم‌، به شهری كه زمانی شهری بود و دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود. در میان نخلهای تنومند سر بر آسمان كشیده و درختان غبارگرفتة نارنج و لیمو چیزی جز آوار خشت و خاك نبود. دستی دانه دانه خشتها را از هم جدا كرده و بهشت معروف كویر را نابود كرده بود، بهشتی میان صحرای محشر‌،  پر ازگل و ریاحین‌، با جویبارها و نهرها و حوضهای پر آب كه به افسون از دل خشك زمین بیرون كشیده شده بود، با قصرهای خاكی و بادگیرهای شكیل و نورگیرهای چند طبقه كه به پارچة ململ می‌مانست و درختان نخلی كه از میان سقف و درون دیوارها به بیرون راه یافته و بر سر كوچه‌ها و خانه‌ها سایه انداخته بودند.
ما وقتی به آنجا رسیدیم كه قربانیان را از زیر آوار بیرون كشیده و دفن كرده بودند. زنده مانده ها در میان ویرانه‌های بهشت چادرهای كهنه‌ای برپا كرده بودند، كنار هم‌، روبه‌روی هم‌، بازمانده‌های هر طایفه در یك جا. درِ چادرها به كوچه‌ای كه میان آنها شكل گرفته بود باز می‌شد و زنهای سیاهپوش در كوچه‌ها نشسته بودند، به حفاظت از چادرها و كودكان و آنچه از میان آوار توانسته بودند بازیابند. بیمارستانهای صحرایی دولتی و مردمی هم مشغول مداوای مجروحان بودند. بنابراین فقط می‌توانستیم عكسهایی از زنان گریان و كودكانی كه با موهای آشفته و سروصورت كثیف به ما لبخند می‌زدند بگیریم و در همسرایی عمومی ناسزاگویی به دولتیها  كه چادرها و پتوهای خارجی را به بازارهای پایتخت رسانده و كیسه‌های برنج و حبوبات را به جیب زده بودند مشاركت كنیم‌. طبعاً دلیلی هم برای باور كردن توضیح مسئولان مزدور شیر و خورشید سرخ نداشتیم كه می‌گفتند چادرها و پتوهای خارجی را توزیع كرده‌اند، اما خود مردم آنها را پنهان كرده‌اند، از ترس دزدی یا از ترس اینكه به نظر برسد خیلی به آنها خوش می‌گذرد.
به این ترتیب‌، قاطبة بازماندگان و غنیمت‌جویان آبادیهای دوروبر كه به چشمداشت سهمی از كمكها آمده بودند و جان حرف زدن داشتند، نیازی به تبلیغات سیاسی ما نداشتند. صبح تا شام پادشاه و ملكه را كه تازه به آنجا سر زده بود و آمریكاییها را كه “ باعث و بانی” ‌ این خرابی بودند نفرین می‌كردند. آگاهی و احساسات ضدامپریالیستی آنها برایمان شگفت آور و مایة مباهات بود، اما به زودی دانستیم خیلی‌ها خود زلزله را كار آمریكاییها می‌دانند.
“ چه زلزله‌ای؟ این كه زلزله نبود، چیزی را زیر زمین منفجر كردند.”
“ چه كسی؟”
“ معلوم است‌. آمریكاییها.”
“ چرا باید این كار را بكنند؟”
“ آزمایش می‌كردند.”
البته رودرواسی ملی در وقت بازدید رسمی ملكه و مقامات كشوری و لشكری‌، حتی در آستانة انقلاب هم اجازه نداده بود این عقیده را توی روی آنها بگویند. حتی مثل همیشه در همة بازدیدها برای دیدنش هجوم برده بودند. بعضیها دستش را هم بوسیده و روی شانه‌اش گریه كرده بودند. اما “ بر باعث و بانی‌اش لعنت‌ ” كه یك اصطلاح ملی است بر زبانها جاری بود. ما اصطلاحهای ملی بسیار گویایی داریم كه مثل پول رایج همه جا هست‌، اما چندان آنها را جدی نمی‌گیریم‌، مثل “ خراب شده‌ ”، یا “ بی‌صاحب‌مانده ‌” كه سالها بعد از فرار پادشاه و ملكه از ایران‌، در وصف وضعیت كشور خیلی از آن استفاده شده و همراه با آن گله‌ای هم از پادشاه بی‌حمیت بوده كه كشور را به حال خود رها كرده و گریخته بود: “ غیرت پدرش را نداشت‌، اگر نه به این زودی جا خالی نمی‌كرد. ”
سرنوشت تلخ سلسلة سلطنتی در بی‌شمار كتابهای خاطرات‌ِ اعوان و انصار آنها و حتی خودشان كه بعد از انقلاب به روش انبوه تولید شد مصداق گویای این مثل است‌: از دیوانه پرسیدند دوست داری شاه بشوی؟ گفت‌: نه‌، عاقبت ندارد. ولی نباید بی‌انصافی كرد، به تدریج با گذر سالها، خیلیها هم كم‌كم بدون هیچ گله‌ای آرزوی نوربارانی قبرشاه را كرده‌اند. گرچه فكر نمی‌كنم حالا دیگر برایش ثمری داشته باشد.
 اما در آن جمعۀ نحس‌ كه بروز مصیبت عظمی خاطراتم را از زلزلۀ انقلابی و نامزدبازی انقلابیم تازه كرده بود، در حین تماشای فیلمهایی كه دائم تازه به تازه می‌شد، ناگهان متوجه شدم كه خبر فوق‌العادۀ ماهواره ها، حتی برای ما هم  فوق‌العاده است‌. چون شهر مینیاتوری بس زیبا،  جواهر بی‌همتای گنجینۀ تمدن كهنسال ما كه از دو هزار سال بد زمانه جان سالم به در برده بود، كنار شهر مصیبت‌زده بود‌.
 با این یادآوری خماری بعد از ظهر جمعه و خاطرات نامزدبازی، به كلی از سرم پرید، گرچه بنا به حكمت انشاءالله گربه است كوشیدم به دلم بد نیاورم‌. نمی‌دانم چرا فكر می‌كردم زمین‌لرزه‌ها با بناها و مناطق تاریخی غیرمسكون كاری ندارند. با این همه پای تلویزیون نشستم و به دقت به فیلمهای خبری خیره شدم‌. بنگاههای خبرپراكنی دشمن توانسته بودند در عرض چند ساعت قلابها را وصل كنند و در برنامه‌های زنده‌، آخرین تصویرها را از وضعیت عجیب آنجا نشان دهند.
 همه چیز با آنچه از زمین‌لرزه‌های قبلی دیده بودم متفاوت بود. یك تل آوار اینجا و یكی آنجا، مثل زلزله‌های دهات نبود. حتی مثل طبس هم نبود. تصویرها ردیف اجساد كنار هم را تا جایی كه چشم كار می‌كرد و تلهای عظیم آجر و آهن را كه آدمها را از زیر آنها بیرون كشیده بودند، به‌وضوح نشان می‌دادند. این بار بازماندگان نه بر سر می‌زدند، نه گریه می‌كردند. حتی به دوربینها هم نگاه نمی‌كردند. با این همه آنقدر دلم شور شهر مینیاتوری را می‌زد كه به اندازۀ لازم و كافی به این همه توجه نمی‌كردم‌. خوشحال بودم كه هیچ‌كس اشاره‌ای به شهر تاریخی نكرده بود. اگر صدمه‌ای به آن خورده بود حتما  درباره اش حرف می زدند.
اما دریغ كه با فرارسیدن شامگاه همۀ خوش‌خیالی هایم در یك لحظه بر باد رفت‌. خبرگزاریها ناگهان شهر مینیاتوری را كه خاك شده بود نشان دادند و بر ویرانی آن افسوس خوردند. حتی فوراً با كارشناسهای میراث فرهنگی دنیا برای گفتگو در این باره تماس گرفتند. من كه بهت‌زده به تصویر ویرانه‌های شهر خیره شده بودم‌، ناگهان نفهمیدم چرا به گریه افتادم‌. برای خودم هم غیرمنتظره بود. دخترم كه خوشگل و آرایش‌كرده‌، آمادۀ رفتن به مهمانی در كنارم نشسته بود، با حیرت به من خیره شد. پسرم از اتاق بیرون آمد، و با اشارۀ دست او متوجه موضوع شد. آنقدر جدی گریه می‌كردم كه نتوانست مسخره‌ام كند و بی‌صدا به اتاقش برگشت‌. اما این رگباری كوتاه نبود، از یك ابر سیاه سنگین كه همچون ابرهای طوفانی ناگهان پدیدار شده بود می‌بارید. خیلی وقت بود گریه نكرده بودم‌؛ فقط گهگاه كه اشك ریختن كسی را در فیلمها یا در مراسم ختم و تدفین ‌دیده بودم‌، نم اشكی كه مثل خمیازه مسری است و از این به آن می‌رسد، به چشمانم نشسته بود.
  شهر مینیاتوری بی‌نظیر را  در یك سفر كاری در بهاری دل انگیز دیده بودم. مثل تصویری رویایی از داستانهای پریان، با آرامش در انتهای خیابان پهنی غنوده بود كه در آن  صدای دلنشین برگهای اوكالیپتوس با عطر گنگ و پاكیزۀ برگهای آن درمی آمیخت و شوق به سینه كشیدن بهاری را كه دیگر نمی‌شد به آسانی احساس كرد و آنجا آن‌طور حی و حاضر بود برمی‌انگیخت‌؛ بهاری مثل بهار رخوت‌بار اما شادمانۀ كودكی در خیابانهای خلوت شهرهای قدیمی‌. از این خیابان بهار آكنده جز عطر اوكالیپتوس و خش‌خش برگها، یك تابلو هم بر ذهنم نقش شد‌: كانون آرایش داماد، با متدهای پیشرفته‌. زیر آن  نوشته بود: پیرایش داماد با وقت قبلی پذیرفته می‌شود. دو نفر كه سروروی دامادها را نداشتند اما مثل دامادها محجوب به نظر می‌رسیدند مشغول اصلاح بودند.
ارگ در چشم‌انداز كوههای دوردست‌، كه نه مثل سلسله‌جبال البرز بزرگ و با هیبت‌، كه كوتاه و پرچین و شكن‌، به ارگ نازك شبیه بودند، شباهتی به قلعه نداشت‌؛ روح جنگندگی و قهر در آن نبود. خود را كوچك و هم‌شكل كوهها كرده بود تا از نظرها پنهان بماند. سر در ظریف‌، اما بلند آن به سردر قلعۀ پریان می‌مانست و محجوبانه كنج دیوار بلند كنگره دار قرار گرفته بود، همچون میزبانی كه كنار می‌ایستد تا مهمان وارد شود. در پس در، كوچه‌ای باریك بود و در كنارش حجره‌های كوچك مینیاتوری بازار. پشت بازار خانه‌ها و تكیه‌ای با همان ظرافت و كوچكی شهر بود. كوچه انحنایی داشت كه احساس نمی‌شد، اما مناظر پیش رو را دائم مثل تصویرهای جعبۀ شهر فرنگ تغییر می‌داد. از هر نقطه‌، به فاصلۀ یك گام‌، چشم‌انداز تازه‌ای را می‌شد دید و در همان حال بالا و بالاتر رفت‌، بی آنكه شهر بزرگتر شود، یا قد بكشد، یا ارتفاع بگیرد. همیشه اندازه‌ها اندازۀ ما بود، حتی در عمارت حاكم‌. و بعد از آن عمارت چهارفصل‌، ظریف و بدیع و بی‌بدیل بر تارك ارگ بود.
آن شب بعد از شنیدن خبر نابودی ارگ، شگفت‌زده ابراز احساسات یك آمریكایی را كه زمانی از آن دیدن كرده بود‌ در ماهواره‌های دشمن شنیدم. او با بغضی در گلو و نم اشكی در چشم حرف می‌زد و از شهر ویران شده ای  می‌گفت كه ساكنانش گویی در آرامشی ازلی و ابدی، همچون سكوت ارگ به سر می‌بردند. زمانی در ویرانه‌های تاریخی رم‌، من هم چون او بی‌دلیل احساس هم‌جنسی و هم‌پیوندی با آنهایی را كرده بودم كه در طول هزاران هزار سال در آنجا زیسته بودند، بی آنكه اجداد ما بوده باشند. شاید او هم در ارگ ما چنین حالی پیدا كرده بود، بی آنكه از اعوان شاهزادۀ ظریف و سیاووش‌وار زند بوده باشد كه از ترس یك جنگجوی جهانگشای مقطوع‌النسل شده در آنجا پناه گرفته بود. البته نمی‌شد قسم خورد كه او از نوادگان كوروش كبیر و اقوام آریایی نبوده باشد كه زمانی به سرزمینهای پر آب و علف‌تر كوچیدند. شاید هم فقط یك هنردوست بود كه از نابودی یك اثر هنری‌، مجسمه‌ای باارزش كه چنان بی‌رحمانه خاك شده بود اندوهگین بود و چه بسا دیدن تصویر ویرانه‌های ارگ‌، برایش اشعار خیام را كه به زبانهای زندۀ دنیا هم ترجمه شده است‌، تداعی كرده بود:

این كهنه رباط را كه عالم نام است               و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است كه واماندۀ صد جمشید است      قصری است كه تكیه گاه صد بهرام است

 


گفتار دوم

در فكر امداد به سانحه‌دیدگان


صبح روز بعد از جمعۀ نحس، در محل كار بساط سوگواری جدی برپا بود. درست مثل مجلس ختم  با ورود هر تازه وارد موج غم و اندوه بالا می‌گرفت. همه در سالن نقشه‌كشی كه هنوز بوی سرد تی های خیس را می‌داد جمع شده بودند. رادیوی آبدارچی را هم قرض گرفته بودند و به خبرها گوش می‌دادند. با اعلام لحظه به لحظۀ عدۀ قربانیان كه كم كم داشت از سی هزار نفر تجاوز می‌كرد، آه از نهاد همه برمی آمد، نابودی ارگ هم كه جای خود را داشت.
 همان وقت دانستم روز پیش، خیلی های دیگر هم مثل من برای شهر مینیاتوری گریه كرده‌بودند. در واقع این گریه‌ای از سر یك درد ملی بود كه من هم مدتی بود كه بدجور مبتلایش شده بودم‌. قبلا شاید از بغض معاویه كه ۲۵۰۰سال تاریخ را ارث شخصی‌اش می‌دانست‌ و تاریخ رسمی را هم به ۲۵۰۰سال پیش برده بود، موضوع كم و بیش فراموش شده بود. اما بعد از گریختن معاویه از كشور، ناگهان این كه تاریخ ما ۲۵۰۰سال بوده یا ۱۳۰۰ سال‌، به مسئله‌ای جدی تبدیل شده بود. موضوع بازگشت به خود در مقابل بیگانگان یا كافران یا امپریالیسم هم پیچش عجیبی پیدا كرده بود. خیلی معلوم نبود منظور از خود، كدام خود است‌. در حالیكه به دلیل تاریخ پرفراز و نشیب مشحون از تجاوزها و غارتگریهای اقوام مهاجم عرب و مغول و ازبك و غز، ما دست كم هزار و پانصد سالی هست كه در كار خود و غیرخود هستیم و بعد از هضم همۀ اغیار، به كمك عرفا و شیوخ صاحب منزلت و صاحب نام توانسته‌ایم از سطوح خودها و ناخودها عبور كنیم و به عمق برویم‌، مثل شیخ اجل سعدی كه گفته است‌:

بنی آدم اعضای یكدیگرند               كه در آفرینش ز یك گوهرند

و ملای یاغی كه خوانده است‌:

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم                          ما ز دریاییم و دریا می‌رویم   
ما از اینجا و از آنجا نیستیم                        ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم.

با این همه‌، به رغم لذتی كه غوطه‌ور بودن در بی‌جا و احساس عضوی از یك پیكر بودن دارد، من خودم‌، خود ۲۵۰۰ساله را می‌پسندم‌. نه فقط به دلیل نفرت آباء و اجدادی از عربهای بادیه‌نشین و سوسمارخور كه ۱۴۰۰سال پیش اشغالمان كرده‌اند، و نه فقط به دلیل سنت آباء و اجدادی مخالفت با نظرگاه دولتی كه حالا فقط ۱۴۰۰سال را به رسمیت می‌شناسد و با بی‌اعتنایی به مشاهیر ملی‌، از خیام و حافظ و فردوسی گرفته‌، تا قائم‌مقام فراهانی و امیركبیر و مصدق‌، آن ۱۴۰۰ سال را هم بدجوری سوراخ سوراخ كرده است‌. انصافاً نمی‌شود همینطوری ۱۵۰۰ سال از تاریخ را مثل كناره‌های خمیر نان كند و دور انداخت‌، به‌خصوص اگر بتوانیم به آثار افتخار آفرین آن مغرور باشیم كه در زمرۀ میراث فرهنگی بشری ثبت و ضبط شده و كلی آدم را از گوشه و كنار دنیا به قبول سفر مخاطره آمیز و سركردن روسری و محروم شدن از یك گیلاس شراب سر میز ناهار و شام وامی‌دارد.
 از اینها گذشته من در كارم كه به نحوی با این آثار سر و كار دارد، خیلی از آنها را از نزدیك دیده و مثل شهر مینیاتوری عاشقشان شده‌ بودم‌. چون بعد از انقلاب، وقتی حكومت تازه كه نمی‌دانم چرا به آن “ اینا ” می‌گفتیم‌، رشته‌های درسی ما را زیادی و از زمرۀ علوم بیگانه اعلام كرد و مدرسه‌ها قرق معلمان متعهد و دانشگاه‌ها پاكسازی شدند، دری جز در پژوهش به روی ما باز نماند. باز هم خدا رحم كرده بود كه “ اینا ” امر “ پژوهش ‌” را پذیرفته بودند، چون موافقت اصولی با تفسیری‌، یا به قول علما، قرائتی از شریعت نداشت كه همۀ مسائل آدمیان و جامعه را، از زمانی كه نطفه در رحمی به بار می‌نشیند، تا زمانی كه انالله و انا الیه راجعون تحقق می‌یابد، حل و فصل شده می‌داند.
به هر حال همین هم برای ما و به خصوص برای من غنیمت بود. اوضاع در خانه با وجود تولد دختر و پسرم‌، شاید هم به همان دلیل‌، بدجوری بحرانی شده بود. كار به ناسزاهای آشنا كشیده بود: بددهاتی‌، خر مردرند، زن بی‌عقل‌، ... خان گوز و بدتوده‌ای را هم من اضافه كردم‌. چون بعد از انقلاب وقتی كار به تصفیۀ “گروهكهای داخلی‌” غیرخودی كشیده شد، نادر برای حفظ غرور ایدئولوژیك خود، در عین حفظ امنیت خان و مان‌، ناچار به تقبیح هر گونه ضدیتی با حكومت انقلابی ضدامپریالیستی شد كه قرار بود از راه رشد غیرسرمایه‌داری كشور را به بهشت كارگران جهان در همسایگی ما راهبر شود. البته این تشبثی مذبوحانه بود، چون سرانجام با فروپاشی بهشت، در یك انقلاب كاملاً غیرسرخ و كاملاً نرم و مخملی‌، همه چیز بر باد رفت‌. اما قبل از فرارسیدن این مرحلۀ نهایی كه نادر را مثل پدرش به فكر گریختن به انگلستان انداخت‌، كار ما كم كم داشت به عاقبت بدی می‌رسید. به همین دلیل هم من از ترس روز مبادا در پی یافتن كار برآمده بودم‌.
 خوشبختانه‌، در آن روزها یافتن كار چندان سخت نبود. چرا كه به‌رغم بی‌مهری اولیه نسبت به رشته‌های درسی ما، بعد از یك دهه آزمون كشور داری معلوم شده بود نیازی فوری به احكام ثانویه و حتی ثالثیۀ متكی بر پژوهشهای علمی وجود دارد. محل كارم در یك جزیرۀ امن و آرام، در یك ساختمان آجری قدیمی خوشگل‌، در انتهای یك كوچۀ بن‌بست پردرخت در شمال شهر بود. مدیران هم ابداً ترسناك نبودند؛ از خودمان بودند. هیچ كدام ریش نداشتند و تقریباً همۀ سرگروههای پژوهشی در خارج تحصیل كرده بودند. اوضاع خیلی بهتر از تصورم بود. از همه مهم‌تر اینكه در ساختمان محل كارمان پست بازرسی حجاب و كیف زنها برای یافتن مداد ابرو و مداد چشم و ریمل و پودر نبود. همین هم باعث شد رویم را زیاد كنم و با همان روسری معمولی سركار بروم‌، گرچه می‌دیدم كه همۀ زنها مقنعه سر می‌كنند. ظاهراً بدون هیچ دلیل قابل قبولی فرض كرده بودم خودشان خواسته‌اند. اتفاقی هم نیفتاد تا روزی كه رئیس بالادست مدیر ما در وزارتخانۀ مربوطه كه سرورو و محاسن “ اینا ” را داشت به آنجا آمد. ظاهراً از یك رده بالاتر از مدیر ما، به خصوص در خود دستگاههای دولتی‌، همه می‌بایست هر طور شده از “ اینا ” باشند. او بعد از جلسۀ گروهی با من جداگانه حرف زد. از سوابق كارم و تحصیلاتم پرسید. برخلاف خیلی از “ اینا ” تروتمیز و مرتب بود و به جای این كه به گوشۀ میز نگاه كند، به خودم نگاه می‌كرد. طرز حرف زدنش هم پاكیزه و تحصیلكرده بود. به نظر می‌رسید خیلی چیزها سرش می‌شود چون پرسید:
“ خیلی از كسانی كه به برنامه‌ریزی شهری علاقه‌مند می‌شوند یا رشته‌های علوم انسانی می‌خوانند علاقه‌مند به هدایت و راهبری مردم‌اند، شما چطور؟”
در دلم خدا را شكر كردم كه درست پیش از انقلاب فرهنگی دانشگاهها فارغ‌التحصیل شده بودم و بعد از دانشگاه هم در اوج مبارزات داخلی گیر بچه‌داری افتاده بودم‌. بنابراین مشكل می‌توانستند مرا از زمرۀ گروهكهای رقیب خودشان در امر هدایت و رهبری مردم قلمداد كنند. با این همه نمی‌شد از فكر همكلاسیها و شهادتهایی كه آن روزها رایج بود و همۀ حسابهای قدیمی را تصفیه می‌كرد، غافل شد. به هر حال در پاسخ گفتم‌:
“ رشتۀ دانشگاهی كه دلبخواه نیست‌. هر جا قبول شویم می‌رویم‌. من هم دو تا بچه‌ام را نمی‌توانم راه ببرم‌، چه رسد به مردم‌.”
خندید. آشكارا از این كه دو بچه دارم خشنود شده بود و گفت‌وگو را كه بعداً فهمیدم یك جور مصاحبه برای اجازۀ انعقاد قرارداد، بعد از دورۀ آزمایشی بود، تمام كرد. بعد مدیرمان خبرم كرد كه آقای صفاری با استخدام من موافقت كرده‌، به شرط این كه مقررات حجاب اداری را رعایت كنم‌. یعنی مقنعه سر كنم‌.
من هم این كار را كردم‌، گرچه روزهای اول از تصور شكل و شمایل خودم در روپوش سیاه بلند و مقنعۀ سیاه خوشم نمی آمد. به نظرم می‌رسید شكل الگوهای حجاب بی‌صورت شده‌ام كه روی شیشه‌های درهای ورودی اداره‌ها و مغازه‌ها می‌چسباندند و بعد از تمرد من روی شیشه‌های ورودی ساختمان ما هم چسباندند. اما خوشبختانه مقنعه هم امكاناتی برای ادامۀ یك جور تمرد در اختیار می‌گذاشت‌. می‌شد آن را بالاتر كشید تا بخشی از موها معلوم شود. می‌شد گشادترش كرد تا زیر گلوها و گوشها خیلی ناپیدا نمانند. می‌شد جنس حریری و كوتاه‌ترش را خرید تا لخت روی شانه‌ها بیفتد و مثل مقنعه‌های نخی بلند كه تا روی شكم پایین می آمدند و باد می‌كردند، آدم را شبیه بشكه نكند. می‌شد رنگهای روشن را برای مقنعه انتخاب كرد، هر چند به طور رسمی فقط سیاه و قهوه‌ای مجاز بود. حتی می‌شد یك روسری را با سنجاق زیر گلو به شكل مقنعه درآورد و وقت بیرون رفتن از ساختمان بی‌درنگ آن را به حالت روسری برگرداند؛ مصداق مثل معروفی كه شاید از نظر حقوق زنان چندان خوشایند نباشد: “ زن را اگر توی شیشه هم كنی‌، نم پس می‌دهد. ” یا آنطور كه جامی عزیز به زیبایی می‌گوید: “ پریرو تاب مستوری ندارد چو در بندی سر از روزن درآرد. ”
البته همۀ اینها سرگرم‌كننده هم بود. بازی بازی با روسری و مقنعه و بلند و كوتاه كردن شلوارها و روپوشها و ابتكارهای تازه با كمك چاكها و دكمه‌ها و یراق آلات تزئینی روپوش‌، از همان وقت كه تظاهرات زنان گریان در خیابانها - كه نادر گفت نباید در آن شركت كنم چون مبارزات ضدامپریالیستی را تضعیف می‌كند - به جنگ تن به تن با زهرا خانم و زنجیرداران و قمه‌كشان تبدیل شد، جزئی از تفریحات سالم ما و برانگیزندۀ قوۀ خلاقیت تولیدیهای لباس و برخی قهرمانیهای زنان بوده كه هنوز هم تنها رزمندگان باقی‌مانده در صحنه به شمار می آیند. راستش به نظر می‌رسد این موضوع حالا حتی چیزی بیشتر از جنگ محدود میان زنها و حكومت است‌. در واقع یك جور دماسنج است‌. درجۀ پایین و بالا رفتن روسریها و دامن روپوشها و پای شلوارها مثل شدت و ضعف شعارهای ضدامپریالیستی‌، به خصوص بر ضد شیطان بزرگ‌، قوت و مضمون تحولات سیاسی و قدرت گروه‌های داخلی “اینا” را هم نشان می‌دهد. درست همین موضوع بود كه اولین تغییر مهم بعد از یك دهه را كه ما به كلی از آن بی‌خبر بودیم‌، نشان داد. من خودم به‌طور مستقیم‌، اما كاملاً ناخواسته‌، در جریان این تحول قرار گرفتم‌، چون به‌دلیل همان تمردهای مقنعه‌ای‌، به‌عنوان یكی از مصادیق سهل‌انگاری و سوءسیاست دولت سازندگی به دادسرای انقلاب احضار شدم‌.
وقتی حكم احضار را خواندم‌، پیش از هر چیز فكر كردم باید مربوط به نادر باشد یا گزارشهای مردمی از دانشكده‌. به فكرم هم نمی‌رسید كه احضاریه برای “ ارائۀ برخی توضیحات ‌” دربارۀ بالارفتن مقنعه‌ام از خط مجاز رویش مو، یا خوشبو بودن در محل كار باشد. اما وقتی خبردار شدم كه نامه‌ای مشابه برای كسان دیگر هم آمده خاطرم آسوده شد و حتی بعد از شنیدن نام و مقام این برخی كسان‌، كم كم از این كه من هم جزو آنها رقم خورده بودم خوشم آمد. مدیر ما كه در وهلۀ اول با دیدن نامۀ احضار من سخت ترسیده و حتی خود مرا مستوجب سرزنش دانسته بود، وقتی شنید كه مشابه همین نامه برای خانم عضدی هم آمده كه همیشه موقر و موجه‌، با حجاب كامل و رفتار مورد تأیید مقامات بالا بود، و به همین دلیل تصور می‌رفت باید مورد تشویق ویژه هم قرار گیرد، خیالش راحت شد. موضوع سهل‌انگاری او در مقام مدیر یك سازمان كوچك پژوهشی حرامزادۀ دولتی كه بساط منكر را دور از چشم اغیار، در انتهای یك بن‌بست با صفا و پردرخت در شمال شهر برپا كرده بود، مطرح نبود، وگرنه دامن پذیرفتگان و قربت‌جستگان نزد مقامهای بالا را كه یك جوری رقیب اداری او هم محسوب می‌شدند، نمی‌گرفت‌.
در عرض چند ساعت معلوم شد موضوع حتی از حد تصور او هم گذشته و به شخص رئیس دولت مربوط می‌شود كه قصد كرده بود تاخت‌وتاز نیروهای انقلابی را در ادارات دولتی تحت نظر خود و كابینه‌اش مهار كند؛ نیروهایی كه گاه برای رسیدگی به سهل‌انگاری دولتی‌ها وارد اداره‌ها می‌شدند و زنان كارمند را هم مثل دختران و زنان در خیابان بازداشت و سوار مینی‌بوسهای منكرات می‌كردند. همان روز خانم عضدی به سراغم آمد تا این موضوع را توضیح دهد كه “ چون این احضاریه خلاف بخشنامۀ رئیس دولت است كه اداره‌ها و سازمانهای دولتی را نه ملاءعام كه ملاء خاص می‌دانند و درواقع یك جور مبارزه‌جویی با آن است‌، می‌توانیم به دادسرای انقلاب نرویم‌.”
وقتی به او یادآوری كردم كه احضاریه رسمی و قانونی است و می‌توانند دستگیرمان كنند، رنگ از رویش پرید. موضوع برای او ابداً جالب و سرگرم‌كننده نبود. آشفته حال به محل كارش برگشت و خیلی زود به من خبر داد كه نگران نباشم چون‌: “ نامه‌ای اداری از طرف بالاترین مقام حراست برای آنها فرستاده‌اند.”
اولین واكنش نادر در خانه تماشایی بود. او فریاد كشید:
“ دیگر حق نداری سركار بروی‌.”
“ چرا؟”
“ چرا ندارد. این چندرغاز به این همه دردسر و پرونده‌سازی نمی‌ارزد. همین مانده مردم بگویند آن‌جا سروگوشت می‌جنبد.”
من هم جواب دندان‌شكنی به او دادم كه خودم خیلی از آن خوشم آمد:
“ حالا كه تو اینقدر برای “ اینا ” دم می‌جنبانی‌، چه اشكالی دارد من هم كمی سروگوشم را بجنبانم‌.”
حساسیت شدیدی كه به كار من پیدا كرده بود تازگی نداشت‌. دائم برای “ خوش‌خدمتی‌”های من به “ آقایانی كه یك فاطمه‌سلطان را در خانه و چند فاطمه‌سلطان را در اداره ‌” به خدمت گرفته بودند غر می‌زد. می‌خواست من فقط برای او خوش خدمت باشم‌. موضوع كار زن در خانه و بیرون از خانه هم بخش دیگری از ایدئولوژی‌اش بود كه بریده و كنار گذاشته بود.
اما اهل دادسرا، خیلی زودتر از آنكه اقدامات رؤسا مسئله را حل‌وفصل كند، موضوع را حل‌وفصل كردند. در محل كار دستگیرمان كردند و به دادسرای انقلاب بردند. در حین نقل و انتقال هم ضمن شماتت ما كه چرا به حكم قانون گردن نگذاشته‌ایم نوید دادند كه به زودی دختر رئیس جمهور را هم به همان جا می آورند. با این همه معلوم نشد چرا زورشان نرسید ما را بیشتر از چند ساعت نگه دارند و چند گفتگوی تلفنی میان مقامات بالا در محل كار مسئله را حل كرد. با امضای صورتجلسۀ تفهیم اتهام‌: استفاده از مداد چشم‌، جوراب نازك زیر شلوار و حجاب ناقص‌، با گرو گرفتن شناسنامه و دفتر بسیج تا روز شنبه در دادگاه حاضر شویم، آزادمان كردند‌.
در دادگاه هم مشكل چندانی پیش نیامد. مسئله با امضای یك تعهد نامه مبنی بر عدم استفادۀ مجدد از مداد چشم و جوراب نازك و تكمیل حجاب ناقص حل شد. در واقع آن روزها اوضاع كم كم داشت بهتر می‌شد. تازه جنگ خارجی و بمبارانها و موشك‌بارانها و بگیربگیرها و بكش‌بكشهای داخلی تمام شده بود و همه داشتند نفس راحتی می‌كشیدند. چون برخلاف روال معمول در دنیا، در اینجا جنگ خارجی با جنگ بر علیه داخلی‌ها همزمان شده بود. به نظر “ اینا ” داخلی‌ها نفوذیهای دشمن خارجی بودند. البته این كه مهم‌ترین گروه داخلی كه با وجود مذهبی بودن از “ اینا ” محسوب نمی‌شد و آن را حاصل زنا با چپها و زنازاده می‌شمردند، بعد از تارومارشدن در داخل واقعاً به همان دشمن خارجی پیوست‌، جای تأمل دارد.
به هر حال هوشمندی تاكتیكی نادر موجب شده بود ما از آن موج سهمگین جان سالم به در ببریم‌. اما جنگ در خانه هم كه مثل جنگهای خورشید شاه و عالم‌افروز با قابوس و كرینوس در حكایت سمك عیار، روز به روز تجدید می‌شد و پایان‌ناپذیر می‌نمود، درست همزمان با خاتمۀ جنگ به پایان رسید. ما هم بی آنكه هیچ كداممان پیروز شویم جنگ را تمام كردیم‌. هر دو خسته شده بودیم‌. نادر برنامۀ تازه‌ای ریخته بود و سخت مشغول آن بود و درست در روزهای مرتد اعلام كردن سلمان رشدی پیروزمندانه نتیجه را اعلام كرد:
“ ویزا را گرفتم‌. خوشبختانه تركش سلمان رشدی به من اصابت نكرد. می‌روم ببینم چه خبر است و می‌توانیم كوچ كنیم یا نه؟”
هیچ كاری از دست من برنمی آمد. تازه فكر بدی هم نبود. جنگ تمام شده بود، اما هیچ چیز قابل پیش بینی نبود. خطر تك رقمی شدن سن ممنوعیت خروج پسران نوجوانی كه احتمال داشت با رسیدن به سن هیجده سالگی فكر فرار از سربازی اجباری به سرشان بزند، تهدیدمان می‌كرد، با این كه كشور به خاطر جوانی جمعیت از سرباز لبریز بود و كسی نمی‌توانست جمع و جورشان كند. پس به خاطر پسرمان هم كه شده بود باید می‌پذیرفتم‌، مبادا كه از ترس سربازی به سرنوشت پسری دچار شود كه همۀ دندانهایش را كشید تا از خدمت معاف شود و نمی‌دانم شد یا نه‌.
راستش را بخواهید چندان هم از رفتن نادر ناراحت نشدم‌. حتی فوراً متوجه مزایای فوق‌العادۀ غیبت او شدم‌. انگار جا گشاد شده بود و می‌توانستم راحت بجنبم‌. حتی اجازه دادم واقعاً كمی سروگوشم بجنبد. خیلی هم قابل كنترل نبود. گویا دهۀ سی سالگی برای زن مثل دورۀ چل‌چلی مردانه است‌. نمی‌توان كلمه‌ای مثل چل‌چلی با سی ساخت‌، اما یادم هست كه سی سالگی زن و برخی عوارض آن‌، حداقل در ادبیات به رسمیت شناخته شده است‌. حتی مادر من هم كتاب زن سی‌سالۀ بالزاك را در سی سالگی خوانده بود. شاید این ده سال تفاوت یك جور معنای بیولوژیك هم داشته باشد. چون سن متوسط وقوع تحولی كه زن را به كلی از حیز انتفاع می‌اندازد، یعنی یائسگی‌، چهل سال به بالاست‌. البته امروزه زنها با مصرف انواع داروها وقوع آن را هر چه عقب‌تر می‌اندازند؛ هر چند خیال ندارند در سن پنجاه سال به بالا باز هم بچه‌دار شوند، اما از یائسگی مثل مرگ می‌ترسند. چون گذشته از اینكه هنوز هم جنس لطیف یك جوری به دو گروه اصلی‌، یعنی وسیلۀ تولیدمثل و وسیلۀ اطفای برخی غرایز طبیعی و مشروع‌، نه در خود، كه در جنس مذكر تقسیم می‌شود، حافظۀ تاریخی و عرفی هم خیلی قوت دارد.
      البته خدا شاهد است كه جنبیدنهای من نم پس دادن نبود. بیشتر آرزوی عشق بود و آن حال و هوای عاشقانۀ ذوب در معشوق‌، طپیدنهای دل‌، انتظارهای آكنده از اشتیاق‌، آغوش گرم و بوسه‌های جانبخش‌، دوستم داریها و دوستت دارمها و.... اما همین‌ها هم برای بروز جنبشهای غیرقابل كنترلی كه درست مثل پیش‌لرزه‌های نامحسوس زمین قابل ثبت و ضبط بود كافی بود، و گیرنده‌ها را كه بسیاری از آنها آقایانی بسیار موقر و موجه بودند به واكنشهایی برانگیخت كه تكانم داد. آرزوهایم بر باد رفت و دانستم قرار گرفتن در گروه دوم زنان به هیچ وجه كار آسانی نیست‌.
 بنابراین سرانجام موفق شدم پاك و پاكیزه و البته ناكام بمانم و كار از حد مقداری نظربازی و رویابافی فراتر نرفت‌، گرچه نظربازیها و رویابافیها هم لذت‌های خودش را داشت‌. تازه غیبت نادر و رهایی از غرغرهای او، كه هر ساعت‌ِ مرا در بیرون از خانه به حساب می‌گذاشت كم چیزی نبود. اموراتم را خوب سازمان دادم و برای همۀ سمینارها و سفرهای سمیناری اسم نوشتم‌. این سمینارها هم مثل زیارتها آثار تفریحی به رسمیت نشناخته‌ای دارند كه پرمایه‌تر از آثار علمی آنهاست و گاه از حد غذای رایگان و فراوان در رستورانهای اعلا و ابراز تشخص كارشناسانه و دستیابی به آشناییهای سودمند فراتر می‌رود. اولین سفر به اصفهان این امكانات را بر من آشكار كرد و در عین حال موجب شد به عنوان یك شهروند سی و چندسالۀ كشور، برای اولین بار مهم‌ترین شهر تاریخی وطن و ارزش میراث تاریخی‌مان را كشف كنم‌.
اصفهان را فقط یك بار در هشت سالگی دیده بودم‌. از آن سفر هم فقط رنگ آبی دائم تكرار شونده‌، گلدسته‌ها و منارهای یك شكل و خنكی آجر نشیمنگاههای درون دیوارها در گذرگاههای خنك ورودی مسجدها و آثار تاریخی را به یاد داشتم كه وقتی پدر و مادر برای دیدن آبی‌های تمام نشدنی می‌رفتند، خسته و گرسنه روی آنها می‌نشستیم‌، و البته نرمای فرش قرمز راه‌پله‌های تئاتر ارحام صدر را كه پدر از متلك‌های نیمچه سیاسی بازیگرانش سخت محظوظ شده بود. بعد از آن هم عكسهای اصفهان را بر صفحات كاغذ زرد كتابهای تاریخ و جغرافیا و در كتابهای تشریفاتی شاهنشاهی دیده بودیم كه انگار شریك جرائم حكومت شاهنشاهی بودند.
اما این سفر در حال و هوای خوش دهۀ سی سالگی یك كشف فوق‌العاده بود، كشف اصفهان كه درباره‌اش گفته بودند: جهان آفرین را جهانی نبود جهان را اگر اصفهانی نبود. در این سفر بود كه به معنای مثل‌: “ عرب در بیابان علف می‌خورد سگ اصفهان آب یخ می‌خورد ”، پی بردم‌. اصفهان نه نصف جهان بلكه همۀ جهان بود، وقتی سرخوش از دوآتشۀ خانگی كه یك همكار اصفهانی برایمان تهیه كرده بود، روی پلهای زاینده رود كه مثل جواهر می‌درخشیدند و غیر از غرور ملی‌، احساسات زیباشناسانۀ فطری را در دل به تلاطم درمی آوردند، قدم می‌زدیم‌. دوآتشه كفاف چند شب را نمی‌داد، اما رانندگان محلی كه آمادۀ خدمتگزاری به مسافران بودند، راه و چاه را نشانمان دادند. با یاری آنها شبهایی فراموش نشدنی را در رستورانهای جلفا و كنار زاینده‌رود گذراندیم‌. ابیات این ترانۀ معروف همیشه مرا به آن شبها باز می‌گرداند:

دلم می‌خواد به اصفهان برگردم                     بازم به آن نصف جهان برگردم
بشینم كنار زاینده رود بخونم                         از ته دل ترانه و شعر و سرود

روزها را هم نمی‌شد در جلسات سمینار گذراند، حتی اگر در هتل عباسی بی‌نظیر برگزار می‌شد. از صبح زود به شهر می‌رفتیم‌. نقش‌جهان زیبا را، هم در طلوع سحر، هم در فروغ واپسین انوار آفتاب‌، وقتی آسمان نامحسوس رنگ شب می‌گرفت و پرده‌ای رویایی بر منظرۀ پیش رویمان می‌افكند، تماشا كردیم‌. در چهارباغ راه رفتیم‌، از این مسجد به آن مسجد، از این كاروانسرا، به آن خانه‌، از هشت بهشت به چهل‌ستون‌... در گوشه كنارها و زاویه‌های پر نقشی گم شدیم كه مثل امواج آب‌، یا شاخ و برگ درختان دستخوش نسیم‌، و تكه ابرهای آشفته در دست باد، دائم تغییر می‌كردند. تكرار نمی‌شدند. از دایره به لوزی‌، به مربع‌، به چند ضلعیها، از خط به سطح‌، از سطح به حجم می‌رسیدند، در فضایی سیال كه بی آنكه بفهمیم‌، از زیرزمین‌، به روی زمین و از روی زمین به بام می‌رسید و آغاز و پایان را یكی می‌كرد.
از شانس ما همان وقتها، اصفهان تازه از محاق مجازات به دلیل برخورداری‌های گذشته از الطاف شاهانه بیرون آمده بود. گروهی از خودیها، برای آنهایی كه مدعی بودند نه فقط برای آثار تاریخی‌، كه برای هر آنچه مربوط به این دنیاست تره هم خرد نمی‌كنند و فقط آن دنیاست كه به حساب می آید، شاخ و شانه كشیده بودند و با بیرون راندن كیوسكهای فروش كتاب و نوارهای نوحه های آهنگران از روی پلها و كنارۀ زاینده‌رود، به آنها سر و صورتی و صفایی داده بودند. گرچه بعدها دلایلی بر صحت ادعای مخالفانشان یافته شد كه می‌گفتند درد آنها درد این دنیا بوده‌، نه میراث فرهنگی و تاریخی‌، حافظ و سعدی و فردوسی و آرش كمانگیر. اما به اعتقاد من نباید در ورطۀ بی‌انصافی و به یك چوب راندن كه از خصوصیات ملی مذموم ماست افتاد، چون بعضی از آنها واقعاً درد اثبات مترقی بودن دین را داشتند. حتی بعداً تلاش كردند پایتخت را به‌ام‌القرای جهان اسلام تبدیل كنند. طبعاً در این راه اگر لازم می آمد تخت‌جمشید را هم می‌فروختند كه البته كاری ناپسند و اشتباه است‌، اما برای آنهایی كه بعداً موفق شدند كوههای پایتخت را پیش‌فروش كنند، ناممكن نبود.
به هر حال در اصفهان بود كه برانگیخته از زیباییهای پنهان و آشكار شهر، با شور و شوقی وصف‌ناپذیر به آقای انصاری كه در كنفرانس بود و البته از ماجراهای شبانۀ ما خبر نداشت‌، پیشنهاد یك پژوهش دربارۀ حال و هوای این شهرها را دادم‌. او به طور كلی شور و شوق رجعت به گذشته را در تحصیل‌كردگان جدید و غیرخودیها نشانه‌ای از به راه آمدن خودباختگان در مقابل غرب می‌دانست و برایش مثل مسلمان كردن فرنگان جذاب بود. اما دغدغۀ اصلی‌اش دوران تجدد و تحولات مابعد رنسانس در غرب بود كه به امحای معنویت انجامیده بود. و گویا امحای معنویت غرب را هم نتیجۀ ناگزیر نقصانهای مسیحیت می‌دانست كه راه را برای نظریه‌های اومانیستی غیردینی باز كرده و كار را برای همۀ دینداران مشكل كرده بود. البته این نظر باعث نمی‌شد كه از مسیحیت قبل از رنسانس كه جنگهای صلیبی را بر ضد مسلمانها راه انداخته بود خوشش بیاید. حتی گاهی به نظر می‌رسید هنوز در حال و هوای دوران “ بی‌كتابان نجس‌العین ‌” است و در “ مقام تفحص و تجسس‌... اسلم شقوق و احسن طرق برای هدایت فرنگان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن آنها از اكل میته و لحم خنزیر...” با همۀ اینها سخت و با شور تمام به علم و دانش رازآمیز غرب كه موجب تفوق دنیوی آنان شده بود علاقه‌مند بود. در واقع احساس پرتلاطم او نسبت به غرب چیزی از جنس عشق و نفرت توأمان بود. به همین دلیل هم در مقابل پیشنهاد صمیمانۀ من كه از آن بوی عشق و شور می آمد، خیلی جدی و سرد پرسید:
“ خوب شما در این پروژه چه می‌كنید؟”
منظورش این بود كه تخصص من به درد چنین پروژه‌ای نمی‌خورد. چون با وجود نقد مبانی علم و تكنولوژی غرب و یكی از مهم‌ترین آنها یعنی گرایش به تخصصی كردن شدید، كاملاً به تخصص پابند بود. بنابراین عشق به تخصص راه ورود مرا به عرصۀ زیباییها و كار ذوقی دلنشین پرسیر و سفر مسدود كرد. البته همینجا باید بگویم كه  اگر آقای انصاری هم موافقت می كرد دیگر فایده ای نداشت. چون در همان روزها واقعۀ عظیم انتخابات مغز پسته ای رخ داد كه جهان را واقعا انگشت به دهان كرد و در عین حال موجب شد به روال حسنۀ ملی‌، از پایین تا بالای دستگاههای اداری‌، از عناصر و عوامل مدیریت قبلی‌، حتی از نخودیهایی مثل ما كه از قضا به گروه مغزپسته‌ای رأی داده بودیم پاكسازی شود. ظاهراً ما فقط باید رأی می‌دادیم كه داده بودیم و كارمان تمام شده بود. بنابراین همان وقت ناچار سراغ یك شركت خصوصی رفتم كه تازه‌تأسیس محسوب می‌شد. البته آقای محبی رئیس شركت سابقۀ طولانی كار كارشناسی در دولت را داشت و به دلیل همین سابقۀ طولانی و آشناییهایش با دولتیها و احتمال شراكت با آنها در بعضی پروژه‌ها، به فكر تأسیس شركت خصوصی افتاده بود. او برای این همه سابقۀ كار جوان محسوب می‌شد، اما عقل زیاد و موی كم سرش باعث می‌شد مسن‌تر به نظر برسد. خوش‌اخلاق و خونسرد و از این استعداد بی‌نظیر برخوردار بود كه جز انعقاد قرارداد به هیچ كاری كار نداشت‌. كار كارشناسی را به مسئولین گروه‌های مطالعاتی و طراحی سپرده و سرش به كار خودش بود.
وقتی برای مصاحبه به سراغش رفتم‌، ادب و مهربانیش واقعاً غافلگیرم كرد. بی‌درنگ از پشت میز برخاست و با دستهای گشوده تعارف كرد روی مبل مهمان بنشینم‌. حركاتش هم مثل لبخندش نرم بود. خیلی طول نكشید كه به توافق رسیدیم و من خوشحال از اتاقش بیرون رفتم‌. البته بعداً فهمیدم در مورد دستمزد بدجوری سرم كلاه رفته است‌ و خیلی طول نكشید كه فهمیدم نرمای نگاه و لبخند و رفتارش چیزی از آن نرمای عشوه‌گرانه دم پشمالوی حلقه شدۀ روباه را دارد كه با احتمال تغییر ناگهانی حالت چشمها و گوشها و آشكار شدن دندانها همراه است‌، و با صدای پرپر زدن بالها و پراكنده شدن خرده پرها... البته اگر از گروه پرداران‌، یعنی كارمندان اداری شركت می‌بودیم‌. اما با كارشناسها و كارفرماها، از این خبرها نبود. در اینجا بیشتر یك جور شعبده بازی بود و كلاهی كه با اشارۀ عصا به این‌سو و آن‌سو می‌رفت و می‌چرخید و می‌چرخید تا خیلی نرم روی سری بنشیند. به هر حال خیلی هم بد نبود، به خصوص این كه بعد از مدتی‌، وقتی پی به علاقه‌ام به آثار ملی برد، كه موجب شد لبخندی از سرِ گذشت نسبت به شیفتگی مذبوحانۀ من بر لبانش بنشیند، با مهربانی پرسید:
“ می‌خواهید در دو پروژه‌ای كه یك سرشان به میراث فرهنگی مربوط می‌شود كار كنید؟ آنها از آدمهایی مثل شما خوششان می آید؛ البته به شرط این كه كار اصلی‌تان زمین نماند.”
با خوشحالی قبول كردم‌. كار اصلی‌ام مطالعات اجتماعی طرحهای شهرسازی بود كه مسئول آن دكتر هادی‌، كارشناس عالیرتبۀ تحصیلكردۀ فرنگ‌، خوش قد و بالا و خوش‌چهره بود. در اولین ملاقات دیر رسید. با دست اشاره كرد بلند نشوم و روی مبل راحتی روبه‌رویم نشست و بابت دیر آمدنش معذرت خواست‌:
“ می‌دانید من دیگر هیچ مشكلی با مسائل مهمی مثل آیندۀ كشور و آیندۀ شهرهایمان ندارم‌. دو مشكل اصلی‌ام این است كه اگر ماشین بیرون نیاورم‌، پیاده چطور از خیابانها بگذرم و اگر ماشین بیاورم‌، آن راكجا فرو كنم‌.”
بعد به صدای بلند و نشاط آوری خندید:
“ شاید باید همه كارهایمان را اینترنتی كنیم‌، حتی مصاحبه‌های استخدامی را. راستی شنیده‌اید ملای معروف اخیراً چی گفته‌: ای جوان اینقدر با خودت اینترنت نكن‌.”
و یك بار دیگر قهقهه‌ای بلند زد. اما وقت صحبت دربارۀ كار كاملاً جدی و حتی ترسناك شد. حرف مرا قطع كرد و رشتۀ سخن را در دست گرفت‌، با انبانی از نكات‌، اطلاعات و اخبار پیشرفتهای تازه‌، برای نقد نكته‌ای كه من شاید كمی با ژست كارشناسانه گفته بودم‌. فوراً متوجه شدم نباید این كار را می‌كردم‌. حتی كم كم آنچه را در ذهن داشتم به كلی فراموش كردم و در انبوه اطلاعاتی كه نشان می‌داد هیچ نمی‌دانسته‌ام گم شدم‌. پس شتابزده‌، عباراتی را به عنوان تأیید حرفهای او بر زبان آوردم‌. اما این هم فایده‌ای نكرد. معلوم شد حرفهایش را خوب نفهمیده‌ام و بهتر است اساساً دست از اظهارنظر بردارم و گوش بدهم و البته گاهی تأییدی با اشارۀ سر اشكال ندارد. به هر حال گوشی دستم آمد و وقت رفتن تقریباً عقب عقب از اتاقش بیرون رفتم‌.
بعدها خبردار شدم كه او و البته سرگروههای دیگر، بی آنكه شریك رسمی شركت باشند شریك پروژه‌هایند. یعنی آنها هم در كار جفت و جور كردن پروژه برای شركت بودند و از هر كدام كه به قرارداد می‌رسید سهم می‌بردند، گرچه مبلغ در یك قالب غیرسهامی پرداخت می‌شد، بدون آنكه دربارۀ سهم حرفی به میان آمده باشد. زبان این جور معاملات واقعاً شاهكار زبان ماست‌، سیال‌، لغزنده و فرار مثل جیوه‌، كه می‌بینیدش ولی به دست نمی آید. خرد و ریزریز می‌شود و دوباره با یك حركت جمع و به یك قطرۀ تابناك بزرگ تبدیل می‌شود. ظاهراً قانون انطباق طبیعی كار خودش را كرده و برای شنیدن خواستهایی كه به زبان نمی آیند، ولی باید شنیدشان‌، تارهای خاصی را هم مثل پره‌های پای مرغابی در گوشهای ما رویانده است كه ارتعاشات ماورای صوتی را خوب می‌شنویم‌. با همین ترتیبات است كه نوعی همكاری گروهی میان آحاد منفرد شكل می‌گیرد كه افسانۀ عدم امكان همكاری میان آحاد ملت ما را باطل می‌كند. در واقع به نظر می‌رسد اینجا هم مشكل ما به یك نحوی به سیستمهای بیگانۀ وارداتی امپریالیستی مربوط می‌شود. در حالی كه شاید بهتر باشد در مورد روشهای سنتی خودمان پژوهش درستی كنیم‌. هنوز زمان زیادی از آن دورانی كه پادشاه ولایات را به حكام كنترات می‌داد نگذشته است‌. در واقع شاهنشاهان قدرقدرت ما آنقدرها كه گفته می‌شود قدرقدرت نبودند، چون همۀ كسانی كه خود را خاك پایشان می‌نامیدند و در تشعشع وجودشان ذوب شده بودند، شریك سلطنت بودند، گرچه همۀ بدنامیها به پای پادشاهان نوشته می‌شد. راستش را بخواهید به نظرم حتی وقتش شده كه یك جوری به این پادشاهان بیچاره كه سپر بلای همه شده‌اند اعادۀ حیثیت و سهم همۀ شركا را هم تعیین كنیم‌.
اما یك راه‌حل احتمالی دیگر نه پژوهش دربارۀ این سیستم‌، كه یك جور پرده‌برداری از “ من ‌”های پنهان شده است‌، مثل وقتی كه در میدانها از تندیسها پرده برمی‌داریم‌. البته این سبك و سیاق دشمنان امپریالیستی است كه با به رسمیت شناختن “ من‌ها ”، برای جلوگیری از اقدامات پنهانی آنها، حق و حقوقشان را به رسمیت شناخته‌اند. اما این كار در سرزمینی كه كاربرد ضمیر اول شخص مفرد به غایت مذموم است و همه باید جزئی از ضمیر اول شخص جمع باشند، و در جایی كه استاد بزرگ عرفان آن نه از “ من ‌”، كه حتی از “ ما ” نامیدن خود هم ابا دارد چندان آسان نیست‌. محمدبن‌منوربن‌ابی‌سعدبن ابی‌طاهر بن ابی‌سعید، از احفاد ابوسعید ابوالخیر در آغاز كتابش به نام فی مقامات الشیخ ابی سعید می‌نویسد:
“ بدانك شیخ ما، قدس الله‌ُ روحَه العزیر، هرگز خویشتن را “ من ‌” و “ ما ” نگفته است‌. هر كجا ذكر خویش كرده است گفته است‌: ایشان‌، چنین گفته‌اند و چنین كرده‌اند. و اگر این دعاگوی درین مجموع‌، سخن برین منوال‌... از برای تبرك‌، هم بر آن قرار نگاه دارد، از فهم عوام دور افتد...”
به هر حال می‌شود به یقین ادعا كرد كه در دهه‌های اخیر، دست كم در این زمینه‌، تقریباً به طور كامل به سنت دیرینه رجعت كرده‌ایم‌. حالا هر درویشی برای خودش دستك و دنبكی دارد و اوضاع طوری شده كه حتی برای كسانی مثل من هم كه ساعتی حقوق می‌گیریم‌، به شرط پشتكار، آیندۀ شراكت در دستك و دنبكها قابل حصول است‌. نجمه عضو باسابقۀ گروه سه نفری ما در این زمینه موفقیتهایی هم به دست آورده است‌. او حالا مشاور رئیس هم هست‌. رئیس حتماً خبر دارد كه او گزارشهای كارش در شركت را به شكل مقاله و سخنرانی و مشاوره‌، در هر جا كه خریداری هست به پول نزدیك می‌كند، اما به نظر می‌رسد از همین عقل او خوشش می آید. البته استعداد عجیب او برای متقاعد كردن كارشناسهای مذكر در هنگام انعقاد قراردادها و در جلسات تصویب طرحها هم چندان بی‌تأثیر نبوده است‌.
شیرین عضو دیگر گروه مخالفت اصولی با این نوع اعمال دارد، وگرنه او هم كم نمی آورد. من و او با هم آبمان خوب در یك جوب می‌رود، گرچه برخلاف اسمش كه شیرین است و رسمش كه قندی است‌، و هر دو حكایت از شیرینی دارند، به هیچ وجه شیرین و ملیح نیست‌. آرام و بی‌صدا و صرفه‌جوست‌؛ صرفه‌جو در حرف زدن‌، در مصرف نیرو، در مصرف اشیاء اداری و احساسات‌. البته گاهی هم به هیجان می آید، به خصوص وقتی رئیس لطف می‌كند و كاری را به او می‌سپرد. به همین دلیل هم تا مدتها او را كارمندی كاملاً وفادار تلقی می‌كردم‌، تا این كه بر حسب اتفاق دانستم زمانی یك انقلابی سرسپرده بوده است و شانس بزرگی آورده كه مسئولان زندانها زیاد به ضرورت اعدام زنها پایبند نبوده‌اند. راستش را بخواهید اول سخت تعجب كردم‌، اما وقتی او را پشت ماشین كارخانه‌، در مقام یك عضو سازمان انقلابی‌، یا در پیشاپیش تظاهركنندگان‌، و در كنار آن برای نظم بخشیدن به صف مجسم كردم دیدم جور در می آید.
 با این مشخصات طبیعی است كه عملاً او، با پامنبری من كه در نتیجۀ وصلت با نادر در آن كار كشته شده بودم‌، باعث و بانی موضوع حكایت ما، یعنی پروژۀ مربوط به شهر مصیبت‌زده شد كه تقریباً همان روز اول بعد از سانحه پایه‌ریزی شد، وقتی كه همه در سالن نقشه‌كشی جمع شده بودیم و اشك‌ریزان به اخبار رادیو گوش می‌كردیم‌. آن روز شیرین پیشنهاد كرد كه كمك مالی شركت خودمان را جمع كنیم تا بعد تصمیم بگیریم با آن چه كنیم‌.
طبعا همه فوراً پذیرفتند و همانجا در كیفها و جیبها را باز كردند. همین گشایش و مبالغ نسبتاً چرب و نرم متأثر از تازگی سانحه و رقت احساسات، باعث ورود ما به مهلكه‌ای شد كه در آن وقت از گودی آن ابداً خبر نداشتیم‌. عصر آن روز خوش و خرم از این كه توانسته بودیم بدون فوت وقت در امر امداد به سانحه‌دیدگان مشاركت كنیم‌، گرچه هنوز به مرحلۀ عمل نرسیده بود، راضی و خشنود از خود عازم خانه شدیم‌، بی‌خبر از این كه‌:

بدبختی كه باز آید ... وقت نماز آید.