سهیلا بسکی

سهیلا بسكی متولد ۱۳۳۲ تاكنون دو مجموعۀ داستان به نامهای پاره كوچك (نشر آگاه) و بی بی پیك (نشر نیلوفر ) منتشر كرده. پاره كوچك جایزه گلشیری را گرفته است. او همچنین چهار رمان را به نامهای: گذشته­ای هست كه نمی­گذرد (نشر باران، سوئد)، در محاق، در حكایت ساختن مبال در بم، ذره (نشر فروغ، آلمان( را در خارج از ایران منتشر كرده است.  او اتوبیوگرافی اما گلدمن و بیوگرافی ویرجینیا وولف را هم ترجمه كرده كه نشر نیلوفر منتشر كرده است.

 

 

در حكایت ساختن مبال در بم (فصل ۵ و ۶)

 

گفتار پنجم‌

در حكایت ‌عمل ‌به ‌فكر بكر دوم‌

برخلاف ‌تصورمان ‌قبولاندن‌ طرح‌ تازه ‌به‌ رئیس ‌رؤسای ‌شركت ‌خیلی ‌دشوار نبود. حتماً همان‌ علل‌قبلی‌در كار بود یا عكسهایی ‌كه‌ از اتاقكها و چاه‌های‌ مستراح ‌و حمامها گرفته‌ بودیم‌، خیلی‌رقت‌انگیز بودند. البته ‌می‌توانستیم ‌احساس ‌كنیم ‌آنها هم‌ كم‌ و بیش ‌همان ‌تلقی‌ را از موضوع‌ دارند كه‌ هنرمند هنگام ‌ادای ‌كلمۀ خلا داشت‌. دكتر هادی‌گفت‌:
“ وقت‌افتتاح ‌ما را هم ‌خبر كنید؟ می‌دانید مستراح‌ را چطور افتتاح ‌می‌كنند؟”
بعد به ‌قهقهه‌ خندید.رئیسمان ‌در عین‌ اینكه ‌به ‌شوخی ‌دكتر هادی خندید، برای ‌دلجویی ‌ما با لحنی ‌جدی ‌هشداری ‌داد:
“ ساختن‌توالت ‌و حمام ‌سخت‌تر و گران‌تر از قسمتهای ‌دیگر خانه‌هاست‌. برای ‌همین‌ هم ‌برای ‌اردوگاه ها یا خیلی ‌از خانه‌های ‌اجاره‌ای‌، حتی ‌در فرنگ ‌هم‌، توالتها و حمامهای ‌اشتراكی ‌می‌سازند.”
ما، هم ‌از شوخی ‌دكتر هادی‌ رنجیدیم‌، هم ‌ارزش‌ هشدار رئیسمان ‌را نفهمیدیم‌. اما همین‌قدر كه‌ مخالفت ‌جدی ‌نكردند خوشحال ‌شدیم‌. بعد، از ترس ‌اینكه ‌مبادا نظرشان ‌تغییر كند، به‌سرعت ‌دست ‌به‌كار شدیم‌. حالا عملاً فقط ‌من ‌و شیرین ‌بودیم‌. نجمه ‌مخالفتی ‌نكرد، اما آرام ‌و بی‌سروصدا، مثل ‌مار لغزید و ناپدید شد، كه ‌البته ‌برای ‌ما ضایعه‌ای‌جبران‌ناپذیر نبود. خودمان‌ فوراً یك ‌اطلاعیۀ سوزناك‌ درخواست‌كمك ‌نوشتیم‌. نه ‌این‌كه ‌به ‌عمد سوزناك ‌بنویسیم‌. شرح ‌واقعه ‌خودش ‌به‌طور طبیعی ‌سوزناك ‌از آب ‌درآمد، وقتی ‌از سنگینی ‌آواری ‌نوشتیم ‌كه ‌هنوز هر روز اجسادی‌ در زیر آنها كشف ‌می‌شد، و از بادهای ‌موسمی ‌كه‌ خاك ‌بر سر شهر می‌ریخت ‌و گودالهایی‌ كه ‌مردم ‌برای‌ شستن ‌ظرف ‌و ظروف ‌در زمین‌كنده ‌بودند و از وضع ‌حمامها و مستراحها. در آخر اطلاعیه ‌هم ‌از همۀ سازمانهایی ‌كه ‌برای‌ كمك ‌به ‌شهر پول‌ جمع ‌كرده ‌بودند استدعا كردیم ‌سهمی ‌هر چند ناچیز به‌این‌كار اختصاص ‌بدهند.
بعد این ‌اطلاعیه ‌را به ‌دست ‌همۀ كسانی ‌دادیم‌ كه ‌یا خودشان ‌می‌توانستند كمكی ‌كنند یا كسانی ‌را در  NGO ها و سازمانها و انجمنها، می‌شناختند. به ‌خیال ‌خودمان ‌از تجربۀ اول‌ درس‌ خوبی‌ گرفته‌ بودیم‌. فهمیده ‌بودیم‌ هیچ‌كس ‌نامه‌ای ‌بی‌كس ‌و كار را كه ‌با فكس ‌یا پیك‌  می‌رسد جدی ‌نمی‌گیرد. نمی‌تواند هم‌ بگیرد. ما خودمان‌ هم‌ بودیم ‌نمی‌گرفتیم‌. كم‌كم ‌داشتیم ‌مسئله‌ را درك ‌می‌كردیم‌، داشتیم ‌رشد می‌كردیم‌.
اما پاسخی‌كه ‌خیلی ‌زود به‌دستمان ‌رسید، به‌ ما فهماند كه ‌از آشناییها و واسطه‌هایی ‌از این ‌دست ‌در این‌جا كاری ‌برنمی‌آید جز اینكه‌ می‌توانند سریع‌تر جواب‌ منفی ‌را بگیرند. حرف ‌یك‌ قران‌ دوزار كه‌ نبود. تازه‌ پولهای ‌جمع‌آوری ‌شده‌، همه ‌مقصدی‌ داشتند. خیلی ها تصمیم‌گرفته‌ بودند شهر را سرتاسر مدرسه‌كنند. ایدۀ مستراح ‌و حمام‌ هم‌ نه‌ فقط ‌آنقدر جذاب ‌نبود كه‌ از برنامۀ قبلی‌ منصرفشان‌ كند، تازه ‌كراهت ‌هم‌ داشت‌.
من ‌جداً نمی‌فهمم ‌چرا در جامعۀ ما تا این‌حد به‌مستراح‌ عمومی ‌و اهمیت ‌آن ‌جفا می‌شود. در فهرست ‌بناهای ‌وقفی ‌سنتی ‌ما هم ‌مستراح‌ عمومی ‌نادیده ‌گرفته ‌شده‌، در حالی ‌كه ‌آداب‌ قضای‌ حاجت‌ و طهارت‌ همیشه ‌كاملاً جدی ‌بوده ‌است‌. امروزه ‌هم‌ مسئولان ‌شهری ‌ما توجهی‌به ‌ضرورت ‌ساخت‌ مستراحهای ‌عمومی‌ در شهرها ندارند. خدا نكند آدم‌ در خیابانها تنگش ‌بگیرد، چون‌ مثل ‌فرنگ ‌امكان ‌استفاده ‌از مستراحهای‌ فروشگاهها هم ‌نیست‌. خود فروشگاه‌ها هم ‌از این‌بابت ‌در مضیقه‌اند. من ‌هنوز هم ‌نمی‌دانم ‌فروشندگانی ‌كه ‌باید تمام ‌روز را در مغازه‌هایشان ‌باشند چه ‌می‌كنند. روزهایی ‌كه ‌به‌ خرید رفته‌ام ‌و كارم‌ طول ‌كشیده‌ گاهی ‌ناچار شده‌ام‌ به‌عنوان ‌ارباب ‌رجوع ‌به ‌ساختمانهای ‌اداری‌ بروم‌، اما در خیلی‌ از آنها هم ‌مستراحها به‌ كارمندان‌ اختصاص ‌دارند و قفل‌اند و معلوم‌ نیست ‌ارباب ‌رجوع ‌بیچاره‌ای ‌كه ‌ناغافل ‌نیاز به‌ قضای ‌حاجت ‌پیدا می‌كند، باید چه ‌كند. البته ‌این ‌سابقۀ تاریخی ‌در ناكامی ‌ما برای ‌جلب‌ حمایت ‌مالی‌ NGO ها چندان‌ بی‌تأثیر نبود، اما كسانی‌ هم‌ بودند كه ‌حتی ‌مدرسه‌سازی ‌را هم ‌پول ‌حرام‌كردن ‌می‌دانستد. یكی ‌از آنها پیشنهاد كرد در پروژۀ آنها همكاری‌كنیم‌. گویا با یك ‌شركت ‌پیش ‌ساختۀ فرانسوی‌ هم ‌برای ‌طراحی ‌چنین‌بناهایی ‌مذاكره‌ كرده‌ و امیدوار بودند آن ‌طرحها را به‌دولت‌ بقبولانند تا در بازسازی ‌شهر با شركت ‌فرانسوی‌ معامله ‌كند.
مانع ‌دیگری ‌هم‌ بود، از جنس ‌مشكلاتی‌ كه‌ موجودات ‌دوجنسی‌، یا بهتر بگویم ‌حرامزاده‌ برای‌ خودشان ‌و دیگران‌ایجاد می‌كنند و از این‌بابت ‌ما هیچ ‌كم‌ نمی‌آوریم‌. چون ‌بیشتر نهادهای‌ به ‌اصطلاح‌ مدنی ‌ما از این ‌گروه‌اند. ملاقاتی ‌با یكی ‌از رؤسای ‌صنوف ‌استان ‌درد  دیده‌ كه ‌به‌پایتخت ‌آمده‌بود شیرفهممان‌ كرد كه ‌نباید دلمان ‌را به ‌هوای ‌آنها خوش‌ كنیم‌. آشنای ‌آشنای‌ آشنایی ‌از فعالان ‌حوزۀ امدادرسانی ‌ملاقات ‌را میسر كرد. ریش ‌سفید صنف ‌با ادای ‌جمله‌ای ‌زیبا از ما استقبال ‌كرد:
“ باید دستهایی ‌را كه‌ برای ‌كار خیر بلند می‌شود بوسید.”
اما جمله‌های‌بعدی‌اش ‌كمی ‌مشكوك‌ می‌زد:
“ خدا می‌داند كه ‌چقدر كمك ‌به ‌این ‌شهر رسیده‌. از همۀ دنیا به ‌آنجا ریخته‌اند. خدا كند بتوانند خوب ‌از آنها استفاده‌ كنند. اما مردم ‌توقعات‌ بی جا دارند. ببینید دارند چه‌بلایی ‌سر مسئولان ‌می‌آورند. به‌همین‌استاندار ما كه ‌برای‌ سركشی ‌به ‌آنجا می‌رود، دائم‌ بد و بیراه ‌می‌گویند. حقش ‌نیست ‌این‌ كارها را بكنند. زحمتشان ‌را زیاد كشیده‌ است‌.”
“ خوب، ‌خودتان ‌را جای ‌آن‌ها بگذارید. خانه‌خراب‌شده‌اند، شهرشان‌به‌كلی‌نابود شده‌.”
“ تقصیر استاندار چیست‌؟ اگر هم‌ كسی ‌تقصیر داشته ‌باشد خودشان ‌هستند. فكر كنید همین ‌دولت ‌كه ‌این‌قدر به ‌آن ‌حمله‌ می‌كنند به ‌همۀ واحدهای ‌صنف‌ ما بخشنامه ‌كرده‌ كه ‌۱درصد از عایدی ‌امسالشان ‌را مجبوراً برای‌ كمك ‌به ‌آنها به ‌حساب ‌استان ‌ما واریز كنند.”
“ چه ‌خوب ‌پس ‌شما می‌توانید كمی ‌به ‌ما كمك‌ كنید.”
“ سر خود نمی‌توانیم‌. من ‌باید به‌ وزارتخانه‌ حساب ‌پس‌ بدهم‌. قرار است ‌این ‌هفته ‌جناب‌وزیر خودشان‌ به‌استان‌ تشریف‌ بیاورند. من ‌موضوع ‌را در جلسه ‌طرح‌ می‌كنم‌.”
“ مگر این‌كمك ‌بخش‌ خصوصی ‌نیست‌؟ چرا باید مسئول‌ دولتی‌ دربارۀ خرج ‌آن ‌تصمیم‌ بگیرد؟”
“ دخترم ‌بالاخره‌ آنها مسئول ‌این ‌مملكتند.”
“ درست ‌ولی ‌مسئول ‌عواید خیریۀ خصوصی‌ كه ‌نیستند.”
“ چرا هستند. مسئول‌همۀ كارهای‌ صنفی‌ هستند. ما هم ‌بی‌اجازه‌ نمی‌توانیم‌ كاری ‌كنیم‌. ولی ‌من ‌قول ‌می‌دهم ‌قانعشان ‌كنم‌. كار شما خیر است‌. خیلی ‌هم‌ خوب‌ و لازم‌است‌.”
بعد هم ‌شمارۀ تلفن‌های‌ ما را گرفت ‌كه‌ خبرمان ‌كند. تا پایین‌پله‌ها بدرقه‌مان‌ كرد و با مهربانی ‌اصرار كرد كه ‌با ماشین ‌آنها به‌شهر برویم‌.
چنان‌كه‌افتد و دانی، ‌او نه‌تنها هیچ‌گاه ‌زنگ‌نزد، كه‌ هر بار از بی‌شمار بارهایی‌ كه‌ به‌ او زنگ‌ زدیم‌، با همان ‌خونسردی ‌و با همان ‌مهربانی‌ دیدار اول ‌تكرار كرد:
“ بگذارید جلسه ‌تشكیل ‌بشود. قانعشان ‌می‌كنم‌. كار شما خیر است‌. خیلی‌هم‌خوب‌و لازم‌است‌.”
ظاهراً جلسه‌كذایی‌ هیچ‌گاه‌ تشكیل‌نشد، اما بدجنسی ‌است ‌كه ‌بگویم‌ احتمالاً او در دلش‌ به ‌من‌، كه ‌آن‌طور مصرانه ‌زنگ ‌می‌زدم‌ می‌خندیده ‌است‌. من‌ هنوز هم ‌نتوانسته‌ام ‌از این‌ معما سردربیاورم ‌كه ‌چرا اصلاً حاضر شد با ما ملاقات‌كند. غلط‌ نكنم ‌از یكی ‌از آن ‌آشناهای ‌آشناهای‌ دوستان ‌فعال‌ امدادرسان ‌رودرواسی ‌داشت ‌كه ‌احتمالاً از منابع ‌در اختیارش ‌باخبر بود.
من‌هنوز هم ‌كنجكاوم ‌بدانم‌، آیا همۀ آن ‌منابع ‌به ‌مقصد خود رسیده‌اند یا پس ‌از آنكه ‌موضوع ‌مشمول ‌مرور زمان ‌شد، آنها را به‌زخم ‌دیگری‌ زده‌اند. بدبختانه ‌در اینجا رسم ‌نیست ‌برای ‌این‌جور كارها گزارشی‌ به ‌اهداكنندگان ‌كمك ‌یا به ‌دولت‌ بدهند. چه ‌بسا اگر گزارشی‌بود معلوم‌ می‌شد، خیلی ‌از حسابها بر باطل ‌است‌، و آنقدرها كه ‌تصور می‌رفته ‌كمكی ‌صورت ‌نگرفته ‌و وعده‌ها تحقق ‌نیافته‌اند. تازه ‌تهیۀ چنین‌ گزارشی ‌یك‌ صواب‌ مهم ‌دیگر هم ‌دارد: می‌تواند مردم‌ شهر سانحه‌ دیده‌ را از یك ‌سوءتفاهم ‌دردناك ‌در این‌مورد كه‌ كمكهای ‌معطوف‌ به‌ شهر آنها سر خر را كج‌كرده ‌و به‌جای ‌دیگری ‌رفته‌اند، نجات ‌دهد.
به ‌هر حال ‌ما كه ‌مثل ‌قاطر همچنان ‌بر فكر ساختن‌ توالت‌ و حمام ‌پافشاری‌ می‌كردیم‌، ناچار شدیم ‌روی ‌عواطف ‌منفرد غیر تشكیلاتی ‌و پولهای ‌سرگردان ‌كسانی ‌كه ‌هنوز تصمیم‌ نگرفته‌ بودند به ‌چه ‌كسی ‌و چه‌ گروهی ‌اعتماد كنند، و خیلی‌ هم ‌كم ‌نبودند حساب ‌كنیم‌. آنها را تك‌تك‌ و در منبرهای ‌مختلفی‌ كه ‌رفتیم ‌پیدا كردیم‌. من ‌خودم‌ به‌ سراغ ‌اعضای‌ خانواده ‌و بستگانی ‌رفتم‌ كه ‌سال‌به‌سال ‌هم ‌نمی‌دیدیمشان‌. به‌ سراغ‌ پدر هم‌ رفتم‌. آنقدرها كه ‌انتظارش ‌را داشتم ‌سر كیسه ‌را شل‌نكرد اما تا می‌توانست ‌مجانی‌ راهنماییمان ‌كرد:
“ دخترجان‌برای ‌این ‌مستراحها و حمامها، چاه ‌فاضلاب ‌نكنید كه‌ همۀ آبهای ‌زیرزمینی ‌را آلوده ‌می‌كنند. حالا كه ‌می‌خواهید كاری‌ بكنید، درست‌كار كنید.”
“ مثلاً چكار كنیم‌؟”
“ حتی ‌این‌ غربیها هم‌ كه ‌به ‌همۀ دنیا خرابی ‌كرده‌اند، فهمیده‌اند كه‌ جمعیت ‌زیاد چه‌ گهی‌ به ‌آبهای ‌زیرزمینی ‌می‌زند و سیستمهای ‌تازه‌ای ‌درست ‌كرده‌اند.”
“ منظورتان‌ سپتیك‌است‌؟ اما آن ‌هم‌ به‌درد خودشان ‌می‌خورد كه ‌سرمایه‌ دارند. مگر نمی‌دانید چقدر گران ‌است‌. با این ‌پولهای‌ خیریه‌ كه ‌ما ذره‌ذره ‌جمع‌ می‌كنیم ‌نمی‌توانیم ‌از این‌ غلطها بكنیم‌. اگر شما حاضرید هزینه‌اش ‌را بدهید ما هم ‌حاضریم‌.”
تنها حسن ‌این ‌اظهارنظر پایان‌دادن‌ به ‌پافشاری‌ او بر ضرورت ‌استفاده ‌از سیستم‌ سپتیك ‌بود، كه‌ كم‌ چیزی‌ هم ‌نبود. اما به‌جای ‌او، خواهرم ‌از لندن ‌مبلغی ‌فرستاد كه‌ با تبدیل ‌به‌ ریال ‌چشمگیر می‌شد. بنابراین ‌من ‌از بابت ‌فامیل ‌و خانواده‌، روسفید از آب ‌درآمدم‌ و آنطور كه ‌می‌ترسیدم‌، ضایع ‌نشدم‌. حتی‌مادر نادر هم‌ بی‌آنكه‌ بخواهد منشأ خیر شد. خانمهای پیر اعیان‌ سابق‌، كه ‌هنوز پیراهنهای ‌دكولتۀ تور مشكی‌می‌پوشیدند و موهایشان را میزانپلی ‌می‌كردند و تافت ‌می‌زدند، در مجلس ‌ختم‌ انعام‌ ماهانۀ او بد پولی ‌ندادند، به‌رغم ‌تشبث‌ بیهودۀ خودش ‌كه ‌هنوز دهانم‌ را باز نكرده ‌بودم‌، توی ‌دلم‌ رفت‌:
“ بروید از دولت ‌بگیرید كه ‌میلیاردها دلار از همۀ دنیا گرفته‌. این ‌پولها را چه‌ كردند كه‌ حالا شما مجبور شدید بروید و چهار تا حمام ‌و مستراح ‌بسازید؟”
به ‌كوری‌ چشم ‌او، پدر نادر و خودش ‌و دوستانشان ‌هم ‌پول ‌خوبی ‌دادند كه‌ با تبدیل ‌به‌ ریال ‌حسابی ‌محظوظمان  ‌كرد. اما نادر دون‌شأن ‌خود می‌دانست‌ دوره بیفتد و پول‌ جمع‌ كند. گفت‌:
“ وضع‌افتضاحی‌شده‌. هر كس ‌سری‌داشته‌ برداشته‌ و برای ‌پول ‌جمع‌كردن ‌راه‌افتاده‌. آدم‌ خجالت‌ می‌كشد. ما كه‌ آفریقایی ‌صدقه‌بگیر نیستیم‌. این ‌وضع ‌برای‌ كشوری ‌كه ‌این ‌همه ‌نفت ‌دارد خجالت‌آور است‌.”
شیرین‌ هم ‌كه ‌عادت ‌نداشت ‌دربارۀ فرآیند كار و جزئیات ‌توضیح‌ بدهد و داستانی‌ تعریف‌ كند، پول ‌خوبی ‌جمع ‌كرد. به ‌گمانم ‌قیافۀ سرد و جدی ‌او برای‌ جلب ‌اعتماد بهتر از زبان‌بازیها و قربان‌صدقه‌های ‌من ‌نتیجه‌ می‌داد. اما به‌جای ‌نجمه‌ شوهرش ‌وارد عمل ‌شد و با برانگیختن ‌حساسیتهای ‌شاعران ‌و هنرمندان‌ دوست و آشنای‌ خودش ‌توانست‌ سهم ‌نجمه ‌را بدهد. حتی‌ توانست‌ با جلب ‌نظر یك ‌بنیاد فرهنگی ‌نقشی‌ مهم‌تر هم‌ ایفا كند. این ‌بنیاد دو گروه ‌خیریۀ هموطن ‌خارج‌ از كشور را معرفی‌ كرد، كه ‌برخلاف ‌داخلیها، ایدۀ مستراح ‌و حمام ‌را بسیار پسندیدند. گویا توجه‌ فرنگیهای ‌نجس ‌به ‌رفع‌ نیازهای ‌اولیۀ مكروه‌، بر آنها اثر سوء گذاشته‌بود. به ‌این‌ترتیب ‌پول ‌لازم ‌برای ‌شروع ‌كار تأمین ‌شد. باقی‌مانده ‌را هم‌ به‌ كمك‌ خداوند حواله ‌كردیم ‌كه ‌ان‌شاالله ‌وسط ‌راه ‌برساند.
در این ‌فاصله ‌كار طراحی‌ به‌طور همزمان ‌خوب‌ پیش ‌رفت‌. البته ‌در جلسۀ اول‌ فقط ‌هشت‌نفر از بیست ‌و پنج‌ داوطلب ‌اولیه ‌حاضر شدند. اما هیچ‌كدام ‌مخالفتی ‌با پروژه‌ نداشتند یا اگر هم‌ داشتند بیان ‌نكردند، چون ‌در جلسۀ دوم‌ كه ‌به ‌بحث ‌دربارۀ ایده‌های ‌طراحی ‌اختصاص ‌داشت ‌فقط ‌پنج ‌نفر آمدند. با این ‌همه ‌ایده‌ها فوق‌العاده ‌جالب ‌و دلنشین ‌بودند:
- در شهر ویران‌شده ‌كه‌ چیزی ‌جز خاك ‌و آوار نمانده‌، ساختمانهای ‌ما هر چند كوچك ‌باید زیبا و چشمگیر باشند تا چشمهای‌ خسته ‌از ویرانی ‌را تسلی ‌بخشند.
- به‌دلیل‌ هویت ‌قوی ‌معماری ‌بومی‌، طرح‌ ما باید از ارزشهای ‌معماری‌ خودی ‌الهام ‌بگیرد، بی‌آنكه ‌تقلیدی ‌باسمه‌ای‌ از معماری‌ سنتی ‌باشد.
- از آنجا كه‌ بعد از زلزله‌، همۀ فضاهای ‌شهری ‌از میان ‌رفته‌، خوب ‌است ‌حیاطهایی ‌با نیمكت‌، برای ‌استراحت ‌و گپ‌زدن ‌در نظر بگیریم ‌تا مردمی ‌كه ‌دیگر دیواری ‌برای ‌تكیه زدن ‌نمی‌یابند، در آن‌جا اندكی ‌بیاسایند.
 - با توجه ‌به‌ مسائل‌ فرهنگی‌، بخش ‌زنانه ‌و مردانه ‌باید كاملاً از هم ‌جدا باشند. حیاطهای ‌جدا، حریمی ‌خصوصی ‌هم‌ برای ‌زنان‌ درست‌ می‌كنند.
- سرویسهای‌ ظرفشویی ‌و رختشویی ‌در هر دو بخش‌ مردانه ‌و زنانه ‌ساخته ‌شوند، چرا كه ‌در بسیاری ‌از خانواده‌ها مادران ‌از دست ‌رفته‌اند و مردها هم ‌ناچار به‌ رختشویی ‌و ظرفشویی ‌شده‌اند...
علاوه ‌بر اینها بحثهای ‌مفصلی‌ هم‌ دربارۀ سازه‌های ‌مقاوم ‌در مقابل ‌زلزله‌، و ضرورت ‌سبكی ‌ساختمان‌، به ‌سبب ‌ترس‌ شدید مردم ‌از زیر سقف ‌قرار گرفتن‌، انتخاب‌ مصالح ‌سبك‌ و زیبا، فاضلابهای ‌زیست‌محیطی ‌و مسائل ‌بی‌شمار دیگر شد كه ‌آنها را درز می‌گیرم‌. گرچه‌ همۀ ما از طرح ‌آنها بسیار لذت ‌بردیم‌.
خلاصه ‌همه‌ چیز سهل ‌و ساده ‌و شدنی ‌و مثل ‌رؤیا زیبا به‌نظر می‌رسید. رؤیای ‌حمامها و مستراحهای ‌تمیز و خوشگل ‌در آستانۀ تحقق ‌بود. برای ‌خود من ‌به ‌اندازۀ وقتی ‌كه ‌با خواهرم ‌بیمارستان ‌عروسكی ‌آلبرت‌شوایتزر را گوشۀ اتاق ‌مهمانی‌مان ‌ساختیم‌، لذت‌بخش ‌بود. در آن ‌روزها عروسكی‌ كه ‌بتواند نقش ‌خود دكتر را بازی ‌كند پیدا نكردیم‌. عكسش ‌را از مجله‌ای‌ بریدیم‌ و روی‌ دیوار زدیم‌. به‌ جای ‌پرستارها، عروسكهای ‌باریك ‌قلمی ‌و بوری‌ را خریدیم‌ كه ‌آن‌روزها برهنه ‌و بدون ‌لباس‌عرضه ‌می‌شدند. فرضمان ‌این‌ بود كه‌پرستاران‌دكتر سفیدپوست ‌بوده‌اند و پرستار سیاه‌پوست ‌نداشته ‌است‌. اما بیماران ‌را نمی‌توانستیم ‌سفیدپوست ‌فرض‌كنیم‌. ناچار شدیم‌ صورت ‌عروسكهای ‌كوچكی ‌را كه‌كله‌های بی‌مو و دست‌و پای ‌تپلی‌ داشتند سیاه‌ كنیم‌. با مقوا تخت‌ بیمارستان‌ درست‌كردیم ‌و عروسكهای ‌سیاه‌شده ‌را روی ‌آنها خواباندیم‌. برای ‌تختها ملافه ‌و برای ‌پرستارها لباس ‌دوختیم‌ و با چند شاخۀ نازك ‌درخت‌ محوطه‌سازی ‌كردیم‌. پدر كه ‌هیچ‌گاه راضی ‌نشده‌بود عروسكهای ‌فرنگی‌برایمان‌ بخرد، واقعاً از كارمان ‌خوشش‌آمد. حتی ‌نم ‌اشكی ‌هم ‌به‌ چشمانش ‌نشست ‌و تشویقمان ‌كرد:
“ آفرین ‌دخترهای‌ عزیزم‌. بارك‌الله ‌كه ‌مثل ‌بچه‌بورژواهای ‌ننر به‌دنبال ‌عروسكهای‌ آمریكایی‌، كه‌به‌زنهای‌بدكار ه‌می‌مانند، نرفتید.”
اما در جلسۀ بعد كه ‌قرار بود پنج ‌معمار طرحهایشان‌ را بیاورند، فقط‌ دو طرح‌ ارائه ‌شد. دو جوان ‌داوطلب ‌نخودی ‌هم ‌كه ‌در آخرین ‌جلسه ‌شركت ‌كرده ‌بودند، طرحی‌ كشیده‌ بودند، كه ‌از قضا از همه‌ مقبول‌تر می‌نمود. ترسیم‌های ‌كامپیوتری ‌گزینه‌های ‌مختلف‌، برای ‌زمین‌های‌ مختلف ‌واقعاً دلربا بود. حالا فقط ‌باید بزرگترها آن ‌را اجرائی ‌می‌كردند و نقشه‌های ‌اسكلت ‌و لوله‌كشی‌ را می‌كشیدند.
بدشانسی‌ اینكه ‌شب ‌عید بود، شب ‌عیدی ‌كه ‌برای‌ ما از اول ‌بهمن ‌شروع‌ می‌شود. نمی‌دانم‌ صنوف ‌دیگر هم ‌قبل ‌از عید همین ‌مصیبت ‌صنف ‌ما را دارند یا نه‌، ولی‌ برای ‌ما، دو ماه‌ آخر یك ‌جور مرگ‌ زمستانی‌ است‌. با حلول ‌سال ‌نو دوباره ‌زنده‌ می‌شویم‌. البته پرداخت ‌برای ‌كارهایی ‌كه ‌بدو بدو سر هم‌ می‌كنیم ‌و تحویل ‌می‌دهیم ‌تقریباً همیشه ‌به ‌آن‌طرف ‌سال ‌می‌افتد، اما با صدور دستور پرداختها می‌شود كار را تمام ‌شده ‌تلقی‌كرد. بنابراین ‌این ‌ماهها در عین‌حال‌ یك ‌جور فصل‌باروری ‌هم ‌هست‌. بره‌ها در بهار به ‌دنیا می‌آیند، چون ‌با مداخلۀ مدیران ‌پروژه‌های ‌دولتی ‌كه‌ نمی‌خواهند بودجه‌هایشان ‌را هزینه‌ نكرده ‌به ‌خزانه ‌پس ‌بفرستند، همه ‌طرحهایی ‌كه‌ در طول‌ سال،‌ كارشناسان‌ كارفرما، به ‌محاق ‌تعطیل ‌انداخته‌اند، چون ‌قسم ‌خورده‌اند كه ‌بیت‌المال ‌را ارثیۀ پدری‌شان ‌بدانند و نگذارند هر كس‌ و ناكس‌، آن ‌هم ‌كارشناسان‌ بخش ‌خصوصی ‌به‌ناحق ‌از آن ‌سهم ‌بردارند، ناگهان‌ جان‌ می‌گیرند. تند تند جلسات‌ تصویب‌ برگزار می‌شود. حتی ‌قراردادهای ‌تازه ‌می‌بندند و حتی‌تر، برای‌ این‌ قراردادهای ‌تازه ‌علاوه‌ بر پیش‌پرداخت‌، چك‌۳۰ درصد انجام‌ كار هم‌ می‌دهند و در مقابلش ‌سفته‌ می‌گیرند تا ۳۰ درصد را بعداً حتماً تحویل ‌بدهیم‌.
بنابراین ‌اینكه ‌مهندسان‌ ما نتوانند نقشه‌ها را بدهند، خیلی‌ هم ‌عجیب ‌نبود. خودمان ‌هم‌ در محل ‌كار همین ‌وضع ‌را داشتیم‌. نمی‌توانستیم ‌سرمان ‌را بخارانیم‌ و از چشم‌انداز كوه‌های ‌زیبای ‌سپیدپوش ‌پایتخت‌ در پرتو آفتاب ‌درخشان‌، وقتی ‌وزش ‌باد فرحبخش‌ بهاری ‌چادر سیاهشان‌ را پس ‌می‌زد، لذت ‌ببریم‌، و از بازی ‌با كبوترهای ‌جیره‌خوار بالكنمان ‌كه‌ مست ‌و ملنگ ‌مشغول ‌عشق‌بازی ‌و تخم‌گذاری‌ بودند. در حالی‌كه ‌در دل‌خودمان‌، یا بهتر است ‌بگویم‌ دل ‌خودم ‌-‌ چون ‌از دل‌شیرین ‌نمی‌توانستم‌ باخبر شوم - ‌میل‌چریدن ‌و غلطیدن ‌روی ‌دامنۀ كوه‌های‌ مقابلمان ‌شوری ‌به ‌پا كرده ‌بود و تغییر دایم ‌بهارانۀ هوا و رگبارهای ‌كوتاه‌، اما مؤثر و شویندۀ آلودگی ‌مزمن ‌شهر و حتی‌ تگرگی‌ كه‌ به ‌طرز بامزه‌ای‌ صدای ‌همۀ دزدگیرهای‌ ماشینهای ‌شهر را درآورد و غوغایی ‌به‌پا كرد، جایی ‌برای‌ تمركز حواس ‌و كار برایم‌ نمی‌گذاشت‌:

شعر:

دوستان ‌وقت ‌گل ‌آن ‌به‌ كه‌ به ‌عشرت‌ كوشیم     

سخن ‌پیر مغان ‌است ‌به‌ جان ‌بنیوشیم‌

خوش ‌هوائیست ‌فرح‌بخش ‌خدایا بفرست  

 ‌نازنینی ‌كه ‌به‌رویش ‌می ‌گلگون ‌نوشیم‌

می‌كشیم ‌از قدح ‌لاله ‌شراب ‌موهوم   

 ‌چشم ‌بد دور كه ‌بی ‌مطرب‌و می ‌مدهوشیم


من‌جداً معتقدم ‌به ‌جای ‌هفتۀ اول ‌فروردین،‌ باید یكی ‌از همین ‌هفته‌های ‌ماه ‌آخر سال‌ را تعطیل‌ كنند، كه ‌انگار با نو شدن ‌زمین ‌و زمان ‌و قرار گرفتن ‌صورتهای ‌فلكی‌ در مدار عشق ‌و وصال‌، آحاد اشرف‌ مخلوقات ‌هم‌ مثل‌ مخلوقات ‌غیراشرف ‌به ‌دام‌ میل‌ به‌ چهچهه‌زنی‌ و جفت‌خواهی ‌و چریدن ‌سبزه‌های ‌تازه ‌دمیده‌ گرفتار می‌شوند، در حالی‌كه ‌اغلب، ‌مثل ‌ما در روزهای‌ ضایع‌ تحویل ‌كارهای ‌عقب ‌افتادۀ آخر سالی‌ گرفتارند. حالا می‌توانید تصور كنید در آن‌ اوضاع ‌و احوال‌، فكر ساختن ‌مستراحها و حمامها، چه ‌قوز بالا قوزی ‌بود و چه‌دماری ‌از روزگار ما درآورد. بدبختی ‌این‌بود كه ‌به ‌دلیل‌ موضوع ‌پروژه‌ می‌بایست ‌كار را هم ‌زودتر شروع‌ می‌كردیم‌. كم‌كم‌ داشتیم‌ می‌فهمیدیم‌ چرا مدرسه‌ ساختن ‌خیلی‌ بهتر بود. در آن‌ صورت ‌تا شهریور وقت‌ می‌داشتیم‌، اما حالا هر طور كه ‌شده ‌بود باید نقشه‌ها را پیش ‌از پایان‌سال ‌می‌گرفتیم‌، چون ‌بنا به ‌سنت ‌حسنۀ ملی ‌معلوم ‌نبود تا آخر فروردین‌سال ‌بعد دستمان ‌به ‌دامان ‌كسی ‌برسد. و از آن ‌بدتر این ‌كه ‌محاسبات ‌متره‌ هم ‌باید زودتر از شروع‌ تعطیلی ‌آماده ‌می‌شد تا سفارش ‌خرید مصالح ‌را بدهیم‌، وگرنه ‌نمی‌توانستیم ‌كار را پیش ‌از فرارسیدن ‌تابستان ‌داغ ‌و سوزندۀ كویری ‌تمام‌ كنیم‌.
اما نجمه ‌كه ‌ناچار شده ‌بود به‌ خاطر سابقۀ آشنایی ‌با مهندسان ‌داوطلب ‌گرفتن‌ نقشه‌ها را پیگیری ‌كند، حاضر نبود ارتباطهای ‌مودت‌آمیزش ‌با مهندسان‌ را به ‌خاطر سماجت در پی‌گیری ‌كار به‌ خطر بیندازد:
“ من ‌كه‌ نمی‌توانم ‌مثل ‌پاسبان‌ سر وقت‌ آدمها بروم‌ و خِرشان ‌را بگیرم ‌كه‌ یاالله ‌نقشه‌ها را بدهید. همۀ مردم ‌این ‌روزها گرفتارند.”
بنابراین ‌ناچار شدیم ‌بعد از بدگویی ‌مفصل ‌از نجمه‌، خودمان ‌خِر مردم ‌را بگیریم‌. پولهایی ‌كه‌ جمع ‌كرده ‌بودیم‌ و چشم ‌انتظاری‌ نیكخواهان‌ كه ‌بر اثر گزارش ‌دهی ‌مرتب ‌ما در جریان‌ همۀ كارها قرار گرفته ‌بودند بدجوری ‌روی ‌دستمان‌ سنگینی ‌می‌كرد. حالا خوب‌ می‌توانستیم ‌بفهمیم ‌آنهایی ‌كه ‌گزارشی‌ نداده ‌بودند و قولی ‌هم ‌برای ‌دادن ‌گزارش ‌نمی‌دادند چه ‌عاقل ‌بودند. یك‌ موضوع‌ دیگر را هم ‌فهمیدیم‌: این ‌كه‌ مشكل ‌فقط‌ گرفتاریهای ‌شب ‌عید نبود. مهندسان ‌داوطلب ‌ما هم ‌كه در فضای ‌لامكان ‌و لازمان ‌جلسات ‌بی ‌پایان ‌كم ‌غوطه‌ نخورده‌ بودند، فكر نمی‌كردند واقعاً بخواهیم‌ كاری ‌كنیم‌. بنابراین ‌از قول ‌همراهی ‌و همكاری‌، آن ‌هم ‌در روزهای ‌تعطیلی ‌نوروز، دریغ ‌نكرده‌ بودند، اما ظاهراً روی‌ عقل‌ ما بیشتر از اینها حساب‌ می‌كردند. حتی ‌یكی ‌از آنها از سماجت ‌ما عصبانی ‌شد:
“ شماها انگار عقلتان ‌را از دست ‌داده‌اید. كارگرها روزهای ‌عادی‌ كار نمی‌كنند چه‌ برسد به ‌روزهای‌ عید. در آن‌ شهر فلك‌زده ‌روزهای‌ عید كارگر از كجا می‌خواهید بیاورید ؟”
به ‌او یادآوری‌ كردیم‌ كه ‌قبلاً وقتی حرف‌ شروع ‌كار در پنجم‌ فروردین ‌بود، همه‌، از جمله ‌خود او تأكید كردند كه‌ “ هرچه ‌زودتر شروع ‌كنیم‌ بهتر است‌. مگر مردم‌ شهر عید دارند، كه‌ ما داشته‌باشیم‌.”
مطمئنم ‌به ‌كلی‌ احتراممان ‌را پیش‌ او از دست ‌دادیم‌. به چشم‌ بچه‌هایی ‌نگاهمان‌ می‌كرد كه‌ براساس ‌ضرب‌المثل ‌” خرو سربار می‌كشه‌، بچه‌رو بارك‌الله ”، بارك‌الله‌ داشت ‌می‌كشتمان‌. به ‌هر حال ‌توانستیم ‌قول ‌تحویل ‌نقشه‌ها را در اسرع ‌وقت‌از او بگیریم‌. در جای ‌دیگر با زبان‌بازی‌ دو معمار را راضی ‌كردیم ‌به‌ جای ‌شركتی ‌كه ‌قرار بود نقشه‌های ‌اجرایی ‌و محاسبات ‌متره‌ را انجام ‌دهد و دیگر به ‌تلفنهای ‌سماجت‌آمیزمان‌ جواب‌ نمی‌داد، كار را تمام‌ كنند.
من‌ و شیرین‌، با این ‌كه ‌وانمود می‌كردیم ‌كاری‌ به ‌كارشان ‌نداریم‌، گاهی ‌به بهانۀ اینكه‌ می‌خواهیم ‌چیزی ‌از اتاقمان‌ برداریم‌، به‌ آنها سر می‌زدیم ‌و با استكانهای‌ بی‌شمار چای‌، شیرینی‌ تازه‌ و نسكافه‌، از طریق ‌دستبردی‌ كوچك ‌به ‌شیشۀ نسكافه ‌و شیر مدیریت ‌و مهمانان‌ PIV  آنها، نگذاشتیم‌ كار را نیمه‌كاره ‌رها كنند، غافل ‌از اینكه ‌‌بزودی‌ مصداق ‌مَثَل ‌” آدم ‌دستپاچه ‌دو جا می‌شاشد ” می‌شویم ‌و حتی ‌آن ‌را به‌ سه‌جا و چهار جا شاشیدن ‌ارتقاء می‌دهیم‌، چون‌عملاً در طول ‌كار ناچار شدیم ‌مرتب‌ فهرست‌ مصالح ‌مورد نیاز را دوباره ‌حساب ‌كنیم ‌و بعضی ‌اقلام ‌را هم ‌كم ‌و زیاد آوردیم‌.
به‌هر حال ‌از فردای ‌آن‌ روز براساس ‌همان ‌فهرست‌، قیمت‌گرفتن ‌برای‌ مصالحی ‌را شروع‌ كردیم‌ كه‌ بعضیها اسمهای ‌بامزه‌ای ‌داشتند: قوطی‌، ناودانی‌، صفحه‌ستون‌، ورق‌سینوسی‌، لوله ‌فاضلاب ‌جهت‌ فشار قوی‌، سه‌راهی‌، زانویی‌، آجر قزاقی‌، شیر آفتابه‌، توالت ‌تخت ‌شرقی‌... و یك‌بار هم ‌از خودمان‌ نپرسیدیم‌ در مقام‌جامعه‌شناسانی ‌كم ‌و بیش ‌معتبر، میان ‌شن‌سرندی ‌و تور مرغی ‌و شیر مخلوط‌ چه ‌می‌كنیم‌. البته ‌وقتی ‌كاتالوگهای ‌سرویسهای ‌بهداشتی ‌را گرفتیم‌، به ‌یك‌ نكتۀ جامعه‌شناسانۀ مهم ‌هم‌ پی‌بردیم‌: اسمها همه ‌شاعرانه ‌و دلنواز بودند: مینا، دیانا، ماندانا، تارا، بیتا، گلسا... كه‌ تازه ‌به‌ انواع ‌مختلفی‌با تركیبهای‌ جالب‌تر تقسیم‌ می‌شدند: مینا طلا، ماندانا سفید، مینا سفید طلا، گلسا سفید و از همه ‌قشنگ‌تر: شیر قو. من‌ كه ‌از این ‌اسمها و از این‌كه ‌اسم‌ جواهراتی ‌مثل ‌زمرد و مروارید را بر سرویسهای ‌بهداشتی ‌گذاشته‌اند واقعاً خوشم‌ می‌آید. می‌تواند به ‌این‌معنا باشد كه‌ از دوران‌ شرمندگی ‌از وظایف‌ خیلی ‌مهم‌ بعضی ‌اعضای ‌بدن ‌و مخفیانه ‌رفتن ‌به‌ مستراح ‌و گلاب‌ به‌ رویتان‌، داریم ‌دور می‌شویم‌ و قدر این‌ اعضا را كه ‌جز در هنگام ‌ناسزاگویی ‌به‌ یادشان ‌نمی‌آوردیم‌، با سرویسهای ‌خوشگل‌و اسمهای ‌ظریف ‌به‌جا می‌آوریم‌، و این‌ می‌تواند یك ‌تحول‌ جامعه‌شناسانۀ خیلی ‌مهم‌ باشد.
به ‌این‌ترتیب ‌توانستیم ‌پیش ‌از تعطیلات‌، هم ‌نقشه‌ها را بگیریم‌، هم‌ متره‌ و هم‌ بعضی ‌قیمتها را. فقط‌ یك ‌سری ‌از نقشه‌ها باقی‌ ماند كه‌بعداً درست ‌روز آخر اسفند، وقت ‌غروب‌، در یك ‌جواهر فروشی ‌آنها را تحویل‌ دادند. نمی‌دانم ‌این‌ قرار چرا و چطور در آن ‌مغازه‌ گذاشته‌ شد. اما خوشحالی ‌از این ‌كه‌ بالاخره ‌آنها را دادند موجب ‌شد در آن وقت ‌به‌ غرابت ‌محل‌ تحویل ‌گرفتن ‌نقشه‌ها فكر نكنیم‌. حالا حدس ‌می‌زنم‌، احتمالاً تكنسین ‌نقشه‌كش ‌تأسیسات‌، در جواهرفروشی‌ هم‌ كار می‌كرده ‌است‌.
اما قبل‌از تحویل‌ گرفتن ‌آخرین ‌سری ‌و تكمیل‌ خوان ‌نقشه‌كشی ‌برای ‌قطعی‌كردن ‌محل ‌ساخت ‌سرویسها می‌بایست ‌یك ‌سفر دیگر هم ‌به ‌شهر می‌رفتیم‌. اظهر من‌الشمس ‌بود كه‌ در آن‌ روزهای ‌عیدناك ‌نمی‌توانیم ‌از طرق ‌معمول ‌بلیت‌قطار، هواپیما، حتی‌ اتوبوس ‌گیر بیاوریم‌. بنابراین ‌من ‌حدود پانزده ‌تا بیست ‌تلفن ‌و شیرین ‌هم ‌تقریباً همین‌ حدود تلفن‌ زد تا آشنایی‌ برای‌ گرفتن ‌بلیت ‌قطار پیدا كنیم‌. وقتی ‌خبر رسید دو بلیت ‌رفت ‌پیدا شده‌، فوراً پسر آبدارچی ‌شركت ‌را كه‌ برای‌ نظافت ‌آخر سال ‌به ‌كمك ‌پدرش ‌آمده ‌بود، سوار پیك ‌موتوری ‌كردیم‌ تا به ایستگاه ‌راه‌آهن ‌برود. معلوم ‌شد بلیتها را نگهبان ‌وظیفۀ ایستگاه ‌راه‌آهن ‌برایمان ‌تهیه‌ كرده بود. اینكه ‌یكی ‌از حدود چهل ‌تلفنی ‌كه ‌زده ‌بودیم‌، چطور به ‌نگهبان وظیفۀ ایستگاه‌راه‌آهن‌ رسیده‌ بود، خودش ‌می‌توانست ‌داستان ‌جذابی ‌باشد.
بلیت ‌برای ‌همان ‌شب‌ بود و انتخاب ‌دیگری‌ هم‌ مطرح ‌نبود. قرعۀ سفر به ‌نام ‌من ‌افتاد كه‌ وظایف ‌آخر سالی ‌شركتی‌ام‌ به‌ اندازۀ وظایف ‌شیرین ‌مهم‌ نبود. یكی ‌از دانشجویان‌ شركت ‌هم‌ كه‌ می‌خواست ‌شهر خراب ‌شده ‌و بیشتر از آن‌، ارگ‌ خراب ‌شده ‌را ببیند همراهم‌ شد. اما قبل ‌از رفتن ‌باید اوضاع ‌خانه ‌را كه ‌كم‌كم ‌داشت‌ خطرناك ‌می‌شد سر و سامان ‌می‌دادم‌. صدای ‌نادر، كه ‌حالا به‌جای‌ مادرش ‌خودش ‌دائم ‌زنگ ‌می‌زد، جداً درآمده‌ بود. غلط ‌نكنم ‌باور نمی‌كرد موضوع ‌فقط ‌ساخت‌ مستراح ‌و حمام ‌در شهر زلزله‌زده ‌باشد. به‌گمانم ‌همین ‌بدگمانی ‌و ترس‌ لكه‌دار شدن‌ ناموس ‌به‌جا گذاشته‌اش ‌بود كه ‌باعث ‌شد فكر آمدن‌ را جدی‌تر بگیرد، یعنی ‌كاری ‌را بكند كه ‌از مدتها پیش ‌قرار بود برای ‌سربازی ‌ناصر بكند و به‌ تأخیر انداخته ‌بود.
 آن ‌روز با بچه‌ها، به‌خصوص‌ ناصر، كه ‌بعد از سفر به‌ شهر مصیبت‌زده‌، از طرفداران ‌سرسخت ‌مستراحها و حمام‌ها شده ‌بود و نه ‌تنها به ‌من ‌آتش‌بس ‌داد كه ‌در جریان‌ جمع‌آوری ‌كمكهای ‌مالی ‌خانواده ‌هم‌ كمك‌ ‌بسزایی‌ كرد، تبانی ‌كردیم‌ كه‌ چطور نادر را دست ‌به ‌سر كنیم ‌تا این ‌سفر هم ‌بخیر بگذرد. كار خدا ابداً بی‌حساب ‌و كتاب‌ نیست‌. اینها همه،‌پاداش ‌عمل‌نیك ‌من ‌بود كه‌ در دجله ‌انداخته‌بودم ‌و در بیابان‌باز می‌گرفتم‌، گرچه ‌فكر می‌كنم ‌بیشتر دلم‌ می‌خواست‌، همان ‌لب ‌دجله‌ پاداشم‌ را می‌دادند.

 


گفتار ششم‌

در سفر دوم ‌به ‌شهر سانحه‌دیده‌

این‌بار دیگر قراری ‌با كابوی ‌نیمه‌شب ‌نداشتیم‌. به‌ جای ‌او صاحبان ‌زمین ‌وقفی، ‌یكی ‌از بستگانشان‌ را معرفی ‌كرده ‌بودند كه ‌همسر و سه ‌فرزندش ‌را از دست ‌داده‌ بود. تصور كمك‌ خواستن‌ از كسی‌ كه‌ داغدار بود، چندان ‌خوشایند نبود اما بی‌درنگ ‌پس ‌از دیدنش ‌دریافتیم‌، به‌رغم ‌غم‌ و درد چاره‌ناپذیری ‌كه‌ در ژرفای ‌چشمانش ‌نشسته‌ بود واقعاً می‌خواهد یاریمان ‌دهد، گرچه‌ رفتار آرام ‌و صدای ‌نجواگونه ‌و چشمان‌ بی‌نهایت ‌غمگینش ‌بیهودگی ‌همۀ كارهای ‌ما را در جهانی‌ كه‌ می‌توانست‌ در یك‌دم ‌واژگون‌ شود، گوشزد می‌كرد.
آقای ‌امیری‌ ما را به‌ یكی ‌از ادارات ‌مسئول ‌و به ‌ملاقات ‌مهندس ‌تحصیل‌ كردۀ دانشگاه‌ برد. ادارۀ مسئول‌، در یك‌ كانكس ‌كوچك ‌مستقر بود كه‌ چهار تا اتاق ‌به‌اندازۀ كف دست ‌داشت‌. سربازان ‌می‌كوشیدند مانع ‌ورود مردمی ‌شوند كه‌ در محوطه ‌ازدحام ‌كرده‌بودند. صدای ‌قیل‌و قال ‌و فریاد، درآمیخته‌ با خاكی ‌كه ‌از زیر پای‌ مردم ‌برمی‌خاست ‌صحنه‌ای ‌عجیب ‌ساخته‌بود. سربازان‌ نمی‌توانستند مانع‌ ورود مردم‌ شوند. نمی‌خواهم‌ گناه‌ كسی‌ را بشویم‌، اما بعضی ‌از هجوم‌آورندگان‌ هم ‌بیش‌از آنكه ‌به‌ آقای ‌امیری ‌غمگین ‌ما شبیه ‌باشند، به ‌قرشمال‌های ‌معروف ‌منطقه ‌می‌ماندند و امتناع ‌سربازان ‌از برخورد با آنها قابل ‌درك‌ بود. به ‌طرف ‌هر كسی‌ كه‌ غیر محلی‌ به نظر می‌رسید هجوم‌ می‌بردند. یكی ‌از زنها كه‌ تقریباً داشت ‌بسته‌ای ‌بیسكویت‌ را به ‌چشم ‌من ‌فرو می‌كرد فریاد كشید:
“ ببینید سهمیه‌ ما همین ‌بیسكویت ‌است‌ و یك ‌آب ‌میوۀ كوفتی‌.”
بیسكویت ‌را روی ‌زمین ‌انداخت ‌و با پا له‌كرد:
“ معلوم‌نیست ‌این ‌همه ‌كمكی ‌كه‌ از همۀ دنیا به‌ ما كرده‌اند كجا رفته‌، چرا برایمان ‌خانه ‌نمی‌سازند. همه ‌را در اردوگاهها تپانده‌اند. نه‌حمام ‌داریم ‌و نه ‌مستراح‌ درست ‌و حسابی‌. همه‌ قارچ‌ گرفته‌ایم‌. بروید از دكترهای ‌خودشان‌ بپرسید...”
جیغ‌هایش ‌گوشخراش ‌بود. كسانی ‌كه‌ با كاغذی ‌و شناسنامه ‌در دست‌، ساكت‌ كنارمان ‌ایستاده‌ بودند، با تعجب‌ نگاهش ‌می‌كردند و مراقب ‌بودند دستهایش ‌كه ‌با شدت ‌و حدت‌ تكان ‌می‌خورد، به ‌سر و صورتشان‌ نخورد. معلوم‌ بود وبال ‌كمكهای‌ خارجی ‌بدجوری ‌گردن ‌دولت ‌افتاده ‌ ‌و كم ‌مانده‌ همۀ آحاد ملت‌، داخل ‌و خارج‌، به ‌سبك ‌دخوی‌ دهخدا كه ‌طی ‌نامه‌ای ‌سهم ‌اتباع‌ دولت ‌فخیمه ‌در ممالك ‌راقیه ‌را از مشروطه ‌طلب ‌كرده‌ بود، سهم ‌خودشان ‌را از كمكهای ‌خارجی‌ به ‌سانحه‌دیدگان‌ مطالبه‌ كنند.
به ‌زحمت ‌از دست ‌او خلاص‌ شدیم ‌و به ‌زحمت‌ توانستیم ‌خودمان‌ را به ‌داخل ‌كانكس ‌كه‌ جای ‌تكان ‌خوردن ‌در آن ‌نبود بكشانیم‌. در آنجا هم ‌به‌ زحمت ‌توانستیم ‌با عملیاتی ‌شبیه ‌شنا خودمان ‌را به ‌داخل ‌اتاقكی‌ كوچك ‌برسانیم‌ كه ‌فقط ‌روی ‌میز آن ‌آدم ‌نایستاده ‌بود. آقای ‌امیری ‌هر طور بود خود را به ‌سمت ‌میز كشاند و به ‌كسی ‌كه ‌پشت ‌آن ‌نشسته ‌بود خبر داد ما آمده‌ایم‌. مرد در همان‌حال‌ كه ‌دستخطی ‌امضا شده‌ را به ‌ارباب ‌رجوعی ‌كه ‌تا كمر روی ‌میز خم ‌شده‌ بود می‌داد، به‌ سرباز محافظ ‌اتاق ‌گفت ‌كه ‌كسی ‌را راه‌ ندهد و همه‌ بعد از ناهار بیایند. اما عملاً  یك ‌ساعتی‌ طول ‌كشید تا جمعیت ‌داخل‌ اتاق ‌بیرون ‌بروند. آقای ‌مسئول‌ موضوع ‌كار و پیشتر از آن ‌طرحها را پسندید، ولی‌ گفت ‌كه ‌ساخت‌ هر بنایی‌ در حال‌ حاضر در شهر ممنوع ‌است‌، مگر ستاد بازسازی ‌تأیید كند. زمین ‌هم ‌وقتی ‌می‌دهند كه ‌بازنگری ‌طرح ‌جامع ‌تمام ‌شده‌ باشد و با تمسخر افزود:
“ دو ماه ‌است‌ كه‌ آقایان‌ می‌خواهند تجدیدنظر ‌طرح ‌جامع‌ را به ‌ما بدهند. هرچقدر نامه‌ می‌نویسیم‌ و فشار می‌آوریم‌ فایده ‌ندارد. فعلاً قول ‌داده‌اند تا ۱۵ فروردین‌ تكلیف ‌ما را روشن‌كنند.”
اما تا ما خواستیم ‌با او كه ‌از سیه‌چردگیش ‌معلوم‌ بود محلی ‌است‌ همدلی ‌كنیم ‌و از كم‌كاری‌ دولت‌ و ستاد بازسازی ‌و ستادهای‌ معین ‌بگوییم ‌و از این‌ كه‌ بعد از دو ماه‌ حتی‌  ۱۰درصد آوار هم‌ برداشته‌ نشده‌، ناگهان ‌تیغهایش ‌سیخ ‌شد و با لحنی ‌سرد از ستاد بازسازی ‌و ستادهای ‌معین‌ دفاع‌ كرد. معلوم ‌شد او به ‌عنوان ‌مسئول‌ یكی ‌از سازمانهای‌ دولتی ‌مسئول، ‌فقط ‌با آن ‌یكی‌ سازمان ‌مسئول‌ مشكل‌ دارد، نه‌ با كل ‌دولت‌. بنابراین ‌از ترسمان‌ فوراً سر اصل ‌موضوع‌ برگشتیم‌.
“ ما می‌خواهیم ‌این‌ سرویسها را در پاركها بسازیم‌. بعداً هم‌ به‌عنوان ‌سرویسهای ‌پارك ‌می‌توانند بمانند. می‌دانید كه ‌باید فوری‌ ساخته ‌شوند تا به ‌درد امروز مردم ‌بخورند.”
خوشبختانه ‌به ‌خاطر انتقادی‌ كه‌ كرده‌ بودیم‌، دست‌ كمكمان‌ را پس ‌نزد. گفت‌:
“ خوب ‌من‌ نامه‌ای‌ به ‌شهرداری ‌می‌نویسم‌. فكر می‌كنم ‌آنها از این ‌كار بدشان ‌نیاید.”
در حال ‌نوشتن ‌نامه‌ بود كه ‌گروه‌ مهاجمان‌، به‌ سركردگی ‌زنی ‌كه‌ نزدیك ‌بود بستۀ بیسكویت‌ را در چشم ‌من ‌فرو كند، پشت‌ پنجره ‌آمدند و شروع ‌به ‌فریاد زدن‌ كردند. بسته‌های ‌آب ‌میوه ‌و بیسكویت ‌را به ‌پنجره‌ها می‌كوبیدند:
“ با اینها حرف ‌نزنید. اینها همه ‌دزدند. بیایید با ما حرف ‌بزنید.”
سربازها سر وقتشان ‌رفتند و ما ناچار شدیم ‌مدتی ‌صبر كنیم ‌تا آرامش‌ برقرار شود و بعد بیرون ‌برویم‌. دو روز بعد بود كه ‌باخبر شدیم ‌زنان ‌مهاجم‌ طلایه‌داران ‌دارودسته‌ای ‌بودند كه‌ كانكسهای ‌مسئولان ‌را آتش ‌زدند. در سفر بعدی ‌آقای ‌مسئول ‌را در كانكس ‌مفروش ‌چهار زانو روی‌ زمین‌، در میان ‌مراجعانی ‌كه‌ دوره‌اش ‌كرده ‌بودند یافتیم‌. همان ‌روی ‌زمین ‌چند خطی ‌روی‌ نامه‌های ‌آنها می‌نوشت ‌و امضا می‌كرد و با مهر كوچكی‌ كه ‌از جیبش‌ بیرون‌ می‌آورد مهر می‌زد و به ‌دستشان‌ می‌داد. در سفرهای ‌بعدی ‌هم ‌او همچنان‌ روی‌ زمین ‌بود، و من ‌سرانجام ‌سر در نیاوردم‌ كه‌ خودش ‌از زمین ‌نشستن ‌خوشش ‌می‌آمد، یا مشكل‌ خرید میز داشتند. اما لذتی ‌كه ‌از نشستن‌ ما در مقابل‌ خودش‌ می‌برد، كاملاً آشكار بود و آشكارتر از آن ‌وقتی ‌كه‌ بعدها درخواست ‌ما را برای‌ دریافت ‌یك‌ كولر برای‌ چادری‌ كه ‌گاه ‌از گرمای‌ سوزان ‌آفتاب ‌درخشان ‌به ‌آن ‌پناه ‌می‌بردیم‌، حتی‌ با قول ‌برگرداندن ‌آن‌، بعد از ساخته‌ شدن‌ سرویسها، رد كرد. به ‌گمانم ‌به ‌دلیلی ‌از ما خوشش ‌نیامده‌ بود.
شهرداری ‌هم‌ مجموعه‌ای ‌از چند كانكس‌ در محل ‌ساختمان ‌به ‌كلی ‌تخریب ‌شدۀ شهرداری ‌سابق ‌بود. در آنجا هم ‌جمعیت ‌زیادی مقابل ‌كانكسها ازدحام ‌كرده ‌بودند. عده‌ای ‌هم ‌به‌ درها آویزان‌ بودند، اما راه ‌گشودن ‌از میان ‌آنها به‌ دشواری ‌اداره ‌كانكس ‌قبلی ‌نبود. همه ‌خیلی‌ آسان ‌راه ‌دادند. اینها كه ‌اهل ‌شهر بودند و زمین ‌و خانه‌ای‌ داشتند، برعكس‌ جویندگان ‌دفترچه‌های‌ خواربار بسیار آرام‌ و حتی ‌مظلوم ‌می‌نمودند. علاوه‌ بر آنها عده‌ای ‌خانمهای ‌غیرمحلی ‌هم‌ بودند كه ‌به ‌نظر می‌رسید باید خانمهای‌ NGO ای ‌باشند و اتاق ‌یا كانكس‌ شهردار را قرق ‌كرده ‌بودند. در همان‌حال‌كه ‌منتظر بیرون ‌آمدن ‌آنها بودیم ‌دختر جوان ‌چشم ‌و ابرو سیاهی ‌كه ‌مقنعۀ سیاه‌ و چادر عربی ‌بر سر و لبخند گرم ‌و نرمی ‌بر لب ‌داشت ‌و مژه‌های ‌سیاه ‌ریمل‌زده‌اش ‌به ‌ابروهای ‌مشكی ‌بلندش ‌می‌رسید، ناگهان ‌با لهجۀ غلیط ‌محلی ‌غیرمنتظره‌ای ‌پرسید:
“ شما  NGO  هستید؟”
سوال ‌بامزه‌ای‌بود كه‌ به ‌خودش برگرداندم‌:
“ نه‌، مگر شما  NGO  هستید؟”
پاسخش‌مثبت‌بود. تا آن‌وقت‌ NGO ی‌چادری‌، آن‌ هم ‌به ‌این ‌دلبری‌ ندیده‌ بودم‌. البته ‌شنیده ‌بودم‌ كه ‌بعد از انتخابات ‌مغزپسته‌ای ‌بعضی‌ NGOG های‌ مربوط ‌به‌ كودكان ‌و زنان‌ كه ‌ردیف ‌بودجه ‌هم‌ برایشان‌ در نظر گرفته ‌بودند، چادر داشتند، اما آنها را ندیده ‌بودم‌. دخترك ‌با آن ‌مژه‌های ‌سیاه ‌و ابروهای ‌بلند و اطواری ‌كه ‌باعث ‌می‌شد اندامش ‌در چادر سیاه، ‌نرم‌ بلغزد و موج ‌پیدا كند واقعاً دلفریب ‌بود. چشمان ‌درشت‌ خندانش ‌مثل‌ گویهای‌بازیگوش‌، میان ‌من ‌و دانشجوی ‌آلامد همراهم ‌كه‌ موی ‌دم ‌اسبی ‌داشت ‌می‌چرخید. برایمان‌ توضیح ‌داد كه ‌بعد از وقوع ‌سانحه‌،  NGO  را تشكیل‌ داده‌اند و به ‌شهر زادگاهشان ‌آمده‌اند تا كمك ‌كنند. وقت ‌آن ‌نبود كه‌ بفهمم‌ سرچشمۀ NGO شان ‌كجاست‌، اما برایش‌ گفتم ‌كه ‌قصد انجام‌ چه ‌كاری‌ را داریم ‌و با رد و بدل‌كردن ‌تلفنها قرار شد در مورد پیدا كردن‌ بنا و جوشكار و معمار كمكمان ‌كنند.
اما كار ما در شهرداری ‌با سرعتی ‌عجیب ‌و به ‌شكلی ‌كاملاً نگران‌كننده‌ انجام ‌شد. پشت ‌میز به‌ جای ‌یك‌ نفر سه‌ نفر نشسته ‌بودند. نامه ‌و طرحها را دست ‌به‌ دست ‌كردند و به‌كسانی ‌دادند كه‌روی ‌صندلیهای ‌دورتادور اتاقك‌ كوچك ‌نشسته ‌بودند و معلوم ‌نبود كارمندند یا مراجعه‌كننده‌. بعدها یاد گرفتم ‌چطور از حالت ‌صورتهایی ‌كه‌ مثل ‌ارباب ‌رجوعها، فارغ ‌از زلزله‌زدگی‌، در سرتاسر سرزمین ‌كهن ‌ما، به‌طرزی ‌متحدالشكل ‌درخواست‌كننده ‌و التماس‌كننده‌اند، كارمندان ‌را از مراجعان ‌متمایز كنم‌. اما آن ‌روز همۀ آنهایی‌ كه ‌در اتاقك‌ جای ‌خالی ‌نگذاشته ‌بودند، چه‌ كارمند و چه ‌ارباب ‌رجوع ‌از طرحهای ‌رنگی‌پنگی ‌ما خوششان ‌آمد و با دقت ‌بیشتری‌ به‌حرفهایمان ‌گوش ‌كردند. یكی ‌از سه ‌نفرِ پشت ‌میز كه ‌بعداً فهمیدیم ‌تقریباً معاون‌ محسوب ‌می‌شد، گفت ‌كه‌ درخواستمان‌ را بنویسیم ‌تا امضای ‌شهردار را بگیرد و همان ‌دم ‌كسی‌ را صدا زد تا پاركهای ‌مناسب ‌این ‌كار را در شهر به ‌ما نشان ‌بدهد.
كارمند احضار شده‌ با اینكه ‌در مورد نیات ‌ما برخورد احتیاط‌ آمیزی‌داشت‌ و سعی‌ می‌كرد با پرس‌و جوهای‌ مفصل ‌از اهداف ‌واقعی‌مان ‌سردرآورد، در عرض ‌یك ‌ساعت ‌همۀ پاركها را نشانمان ‌داد و توصیه‌هایی ‌هم ‌برای‌ انتخاب ‌محل ‌دقیق ‌كرد.
بعد از برگشت‌ به ‌شهرداری‌، نامۀ موافقت‌ شهردار را كه‌در غیبت ‌ما چند لحظه‌ای ‌سری‌ به ‌شهرداری ‌زده ‌بود، آنقدر راحت ‌به ‌ما دادند، كه ‌مشكوك‌ شدیم ‌مبادا سركارمان ‌گذاشته ‌باشند. اما آقای‌ امیری‌ تعجب‌ نكرده ‌بود. توضیحی ‌كم ‌و بیش ‌متقاعد كننده‌ داد:
“ اینجا كسی ‌به ‌كسی‌نیست‌. همه‌به‌ هم ‌ریخته‌اند: ستاد بازسازی‌، ستاد بحران‌، ستادهای‌معین‌، استانداریها، نماینده‌های‌استان‌، اداره‌های‌خودمان‌، گروه‌های‌ كمك‌كننده‌. همه‌با هم‌ دعوا دارند. ولی‌فكر نمی‌كنم‌ كسی ‌مانع ‌كار شما شود. چون‌ پول ‌و پله‌ای ‌در آن ‌نیست‌.”
بنابراین‌می‌توانستم‌ با خیال ‌راحت‌ خوشوقت ‌باشم ‌كه‌ مأموریت‌ دشوارم‌ را با موفقیت‌ انجام‌ داده‌ام‌. از اقتدار معاونها خیلی ‌خوشم ‌آمده ‌بود. از شدت‌ خوشحالی ‌بود كه ‌خر شدم ‌و توصیۀ آقای‌ امیری ‌را برای‌ گرفتن‌ نامه‌ای ‌از شهرداری ‌برای ‌مجانی‌ گرفتن ‌سیمان ‌اول ‌كار از ستاد بازسازی ‌پذیرفتم‌.
در ستاد بازسازی ‌هنگامۀ غریبی‌ برپا بود. من ‌ناچار شدم ‌با سوءاستفاده ‌از حجب ‌و حیای ‌مردانی‌ كه‌ راحت‌ به ‌یك ‌زن‌ راه ‌می‌دادند، از میان ‌ازدحام ‌و غوغا شناكنان‌ راهم‌ را به ‌سوی ‌میز یكی ‌از مسئولان ‌باز كنم‌. نامه ‌را در میان ‌انبوه ‌نامه‌هایی ‌كه‌ به‌سوی ‌او دراز شده‌بود به‌طرفش‌ گرفتم‌. فوراً آن‌ را گرفت ‌و فوراً رویش ‌چیزی‌ نوشت‌. خوشحال ‌نامه ‌را گرفتم‌. همچنان ‌شناكنان ‌از معركه ‌بیرون ‌آمدم‌. اما روی‌ آن ‌نوشته‌ بود:
“ جناب ‌شهردار، با عرض ‌تأسف ‌امكان ‌تحویل‌ سیمان ‌وجود ندارد!”
ظاهراً به ‌همان ‌آسانی ‌كه‌ نامه ‌را داده ‌بودند، تقاضا را هم‌ رد كرده ‌بودند. شاید اگر كمی‌ بیشتر این ‌ور و آن‌ ور برده‌ بودندمان ‌می‌توانستیم ‌امید بیشتری ‌به‌ موفقیت ‌داشته‌ باشیم‌.
به ‌هر حال‌ حتی ‌فكر برگشتن ‌به ‌آن‌ اتاق ‌هم‌ به ‌سرمان‌ نزد. آقای ‌امیری ‌كه ‌به‌ نظر می‌رسید به ‌اندازۀ ما ناراحت ‌شده‌است‌، به‌ مصالح‌ فروشیهای‌ آشنایی ‌در مركز استان ‌زنگ ‌زد و داستان ‌را گفت‌. آنها گفتند كه‌ می‌توانند بعضی ‌اقلام ‌را تا هفتم‌ فروردین‌تحویل ‌دهند. فهرست ‌مصالح ‌را از كارگاه ‌آقای ‌امیری ‌برایشان ‌فكس ‌كردیم‌.
كارگاه‌، خارج‌از شهر، در بیابان ‌برهوت ‌بود. دستگاه‌های‌ بزرگ ‌و شكیل‌ صنعتی‌، به‌ رنگ ‌زرد تند، در چشم‌انداز بیابان ‌و كوه‌های‌ دوردست ‌منظره‌ای ‌عجیب ‌داشتند. دیوارهای ‌كارگاه ‌هم‌ به ‌رغم‌ دوری ‌از مركز زلزله‌ ترك ‌خورده ‌بودند. یك ‌ورقۀ ضخیم ‌خاك ‌روی ‌میز تحریر سربی‌رنگ ‌و دستگاه ‌فكس ‌و وسایل‌ روی ‌میز، روی‌ یخچالی ‌كوچك ‌در گوشۀ اتاق ‌و برسی ‌با چند تار مو و یك‌ سفرۀ پلاستیكی‌ كوچك ‌با چند تكه ‌نان ‌خشك ‌نشسته‌ بود. یك ‌جالباسی ‌هم‌ بود با یك ‌پیراهن‌ زنانه ‌و چند بلوز بچگانه‌. قبلاً در ماشین ‌او هم ‌یك ‌ژاكت ‌زنانه ‌و چند بلوز بچگانه ‌دیده‌ بودیم‌. منظرۀ دستگاه‌های ‌صنعتی ‌زردرنگ ‌در چشم‌انداز بیابان ‌بی‌انتها كه‌ گردبادی‌ خاك‌ را در آن‌ می‌چرخاند و بالا می‌برد و كوه‌های‌ افق ‌آن‌ دیگر دیده ‌نمی‌شد، اندوهبار بود. پنجره ‌چشم‌انداز اندوه‌ را قاب ‌گرفته ‌بود. آقای ‌امیری ‌گفت‌:
“ توفان ‌شده‌. الان ‌فصل‌ این‌ توفانهاست‌. باید زودتر به ‌شهر برگردیم‌.”
در خاكی ‌كه‌ به ‌هوا برخاسته‌ بود، به‌ زحمت ‌می‌شد جاده ‌را دید. توفان ‌از پشت ‌سر به ‌ما نزدیك‌ شد و هلمان ‌داد. بعد جلو زد. به ‌شهر كه‌ رسیدیم ‌همه ‌چیز روی‌ هوا بود: زباله‌ها، كیسه‌های ‌پلاستیكی‌، كاغذ، دستمال‌های‌كاغذی‌، برگ‌ و خاشاك‌ كه‌ به‌ شیشۀ ماشین ‌می‌چسبیدند. بطری‌های ‌پلاستیكی ‌آب ‌معدنی ‌با صدای ‌عجیبی ‌روی‌ زمین ‌قل ‌می‌خوردند. قیامتی ‌قیامت ‌بر پا شده‌بود. در عین‌حال ‌توفان ‌احساس‌ خاصی ‌به ‌آدم ‌می‌داد، یك‌ جور احساس ‌ارتباط‌ لذت‌بخش ‌با آب‌و هوا و باد كه ‌نیروی‌ عجیبی‌ داشت‌. وقتی ‌از ماشین ‌آقای‌امیری ‌پیاده ‌شدیم ‌تا در یك‌ ستاد معین ‌دانشگاهی ‌پناه ‌بگیریم‌، فشار باد و نیروی ‌جسمانی ‌آن ‌را احساس ‌كردم‌.
یكی ‌از چادرهای ‌ستاد معین‌ به ‌هوا رفته ‌بود و عده‌ای‌ داشتند روی ‌زمین‌ محكمش ‌می‌كردند. به‌طرف ‌چادر دیگری ‌هدایتمان ‌كردند كه ‌در آن ‌گوش ‌تا گوش ‌آدم ‌نشسته‌ بود. استادان ‌و دانشجویان ‌پزشكی ‌و روانپزشكی‌ بودند. ناچار شدیم ‌با شرمندگی ‌وسط  ‌چادر بنشینیم‌. خوشبختانه ‌با قطع ‌ناگهانی‌ برق ‌از خجالت‌ِ در معرض ‌نگاهها قرار گرفتن ‌نجات ‌پیدا كردیم‌. صدای ‌توفان ‌در سیاهی ‌و خاموشی ‌رعب‌انگیز بود. شاید خانمی ‌كه‌در تاریكی ‌یك‌ریز در بارۀ آزمایش ‌آب ‌شهر، دربارۀ انگلها و قارچهای ‌زنان‌ و كودكان‌، دربارۀ مشكلات ‌روانی ‌آنها... حرف ‌می‌زد، می‌خواست ‌كه ‌ما نترسیم‌. یك ‌بار وقتی‌ خواست‌ نفس‌تازه ‌كند، یكی ‌كه‌ در تاریكی ‌نمی‌توانستم‌ ببینمش‌ شروع‌ به ‌شعر خواندن ‌كرد:

جهانا چه ‌بدقهر و بدخو جهانی        ‌چو آشفته ‌بازار بازارگانی‌
به ‌هر كار كردم‌ تو را آزمایش‌        سراسر فریبی‌، سراسر زیانی‌
همه‌روز ویران ‌كنی‌كار ما را          نترسی‌ كه ‌یك ‌روز ویران ‌بمانی‌
خوری‌ خلق‌ را و دهانت ‌نبینم        ‌خورنده ‌ندیدم‌ به ‌این ‌بی‌دهانی‌

شعر عجیبی‌ بود و در آن‌ تاریكی‌، در حالی ‌كه ‌توفان ‌می‌غرید و تصور یك ‌زلزلۀ دوباره‌ وهم‌انگیز بود، تأثیر عجیبی ‌گذاشت‌. شاید به ‌همین‌ دلیل ‌خانم‌ روانشناس‌ هم‌ تا وقتی ‌توفان ‌آرام‌ گرفت ‌و برق ‌آمد، ساكت ‌ماند.
با فرو نشستن‌ توفان ‌راهی ‌هتلی‌ شدیم‌ كه ‌قبل ‌از آمدن‌ تلفنی ‌در آن‌ اتاقهایی ‌رزرو كرده‌ بودیم‌. رانندۀ پیكانی ‌كه ‌برایمان ‌ترمز زد، مردی ‌میانه‌ سال ‌بود. با لهجۀ غلیظ‌ محلی ‌و با طنز حرف ‌می‌زد. از ما دربارۀ كارمان ‌پرسید و حالت ‌طنزآلود صدایش ‌وقتی‌ از موضوع‌ پروژۀ ما باخبر شد غلیظ‌تر شد. اما به‌ سؤالهای ‌ما جوابهای ‌كلی ‌داد.
“ بله ‌در چادر زندگی ‌می‌كنیم‌. خانه‌هایمان ‌همه‌ خراب ‌شده‌اند.”
بیشتر دلش‌ می‌خواست ‌دربارۀ ما، این ‌كه ‌چه‌ كسانی ‌را در شهر می‌شناسیم ‌و پولمان‌ را از كجا آورده‌ایم ‌سؤال ‌كند. بعد هم‌ گفت‌ كه ‌فكر نمی‌كند تا این‌ وقت ‌شب ‌اتاق ‌را برایمان ‌نگاه‌ داشته‌ باشند.
“ اگر اتاق‌پیدا نكردید بیائید خانۀ ما، پول‌ هتل ‌را به‌ من ‌بدهید.”
“ خانۀ شما؟ مگر نگفتید در چادر زندگی ‌می‌كنید؟”
“ در چادر هم‌ زندگی‌ می‌كنیم‌. من ‌یك‌ خانه ‌در بیرون ‌شهر اجاره ‌كرده‌ام‌. اما بیشتر اوقات ‌را در چادرهایی ‌كه جلوی ‌آن‌ زده‌ایم ‌می‌گذرانیم‌. شبها هم ‌همان جا می‌خوابیم‌. هنوز پس‌لرزه‌ها دست ‌از سرمان ‌برنداشته‌اند.”
با گذر از دروازۀ شهرك ‌تازه‌ساز ناگهان ‌مثل ‌دخترك ‌داستان ‌جادوگر شهر زمرد كه ‌با توفان‌ به ‌هوا برخاسته‌ و در جای ‌دیگری‌ فرود آمده ‌بود، غافلگیر شدیم‌. آنچه ‌پیش ‌رویمان‌ بود، در ۳۰ كیلومتری ‌آنچه ‌پشت‌سر گذاشته‌ بودیم‌ باوركردنی ‌نبود: خیابانهای‌ روشن‌ خیلی ‌پهن‌، با ردیف ‌درختان‌ در دو سوی ‌آن‌، خانه‌های‌ ویلایی ‌مدل ‌امریكایی‌، نئونهای ‌رنگارنگ‌... اما به‌طرز عجیبی ‌خلوت‌. بنی ‌بشری ‌در آنجا نبود. گاهی‌ نور اتومبیلهایی‌كه‌ تك ‌و توك ‌می‌گذشتند، خبر از وجود حیات‌ در شهرك ‌را می‌دادند. شاید به‌خاطر شكل ‌و شمایل ‌آمریكایی‌ شهرك ‌بود، كه ‌در آن ‌سكوت‌ مطلق ‌و خلوتی ‌غریب‌، بعد از طوفانی ‌كه پشت ‌سر گذاشته ‌بودیم ‌به‌ شهر خالی‌ از سكنۀ فیلم ‌معروف ‌روز بعد از واقعۀ انفجار اتمی ‌شبیه‌ شده ‌بود. اما خیلی ‌زود پدیدار شدن‌ هتلی‌با حوضی ‌بزرگ ‌و فواره‌های ‌رقصان ‌در مقابل ‌آن ‌و ترانه‌ای ‌دلنشین ‌كه‌ از بلندگوی ‌محوطه ‌پخش ‌می‌شد، از آن‌ حال ‌و هوای ‌عجیب ‌بیرونمان ‌آورد.
هتل ‌پر از خارجی‌ها و البته ‌همراهان ‌وطنی ‌آنها بود. بوی ‌خاص‌ هتلها، كه ‌شاید بوی‌ ملافه‌های‌ شسته ‌و چرم‌ چمدانها در آن ‌غالب ‌باشد، در میان‌ همهمه‌ و صدای ‌قاشق ‌و چنگال‌و ترنم‌ موسیقی‌، روحبخش ‌و جان‌نواز، نفحه‌ای ‌بهشتی ‌بود. اما همان‌طور كه‌رانندۀ ما، كه‌راننده ‌نبود و معلوم‌ شده‌ بود كارمند بانك ‌است‌، پیش‌بینی ‌كرده‌ بود، دیگر اتاقی ‌در كار نبود. خوشبختانه ‌با این ‌كه ‌كرایۀ ماشین ‌را پرداخته ‌بودیم‌، بیرون‌ منتظرمان ‌مانده ‌بود. ما را به ‌هتل ‌دیگری‌ برد كه ‌از آنجا هم ‌ناامید برگشتیم‌. چاره‌ای‌ جز این ‌كه‌ به‌ دعوت ‌او پاسخ ‌مثبت ‌بدهیم‌ نداشتیم‌.
در خانۀ او هشت ‌بچه ‌و دو زن ‌از ما استقبال‌ كردند. یك ‌زن ‌و چهار كودك ‌مال ‌خود او بودند و چهار كودك‌ دیگر فرزندان ‌خواهر زنش ‌كه‌ شوهرش ‌را در زلزله ‌از دست ‌داده ‌بود. یكی ‌از چادرهایشان‌ را برای ‌خواب‌ به ‌ما دادند. به ‌رغم ‌خستگی‌ زیاد تا دیر وقت‌ سرمای‌ شب ‌زمستانی ‌كویری ‌را، كه ‌زیر رختخوابهای‌كلفت ‌شهرستانی‌خیلی ‌مطبوع ‌بود، مزمزه‌كردم ‌و از تماشای‌ آسمان ‌پرستارۀ زیبای ‌آن‌، از لای ‌شكاف‌ چادر حظ‌ بردم ‌و در عین‌حال ‌به ‌این ‌فكر كردم ‌كه ‌آیا برای ‌آن‌ شب ‌باید پولی ‌به‌ صاحبخانه‌ بپردازیم ‌یا نه‌. لحن‌ او هنگام‌ طرح‌ این ‌پیشنهاد خیلی‌ جدی ‌بود.
صبح ‌روز بعد، بیرون ‌آمدن ‌از زیر لحاف ‌گرم ‌و چشیدن ‌هوای ‌سرد صبحگاه‌ كویری ‌كه ‌مثل ‌شیشه ‌تیز و براق ‌و درخشان‌ بود، كار چندان ‌آسانی ‌نبود. اما صاحبخانه ‌عجله ‌داشت ‌هر چه ‌زودتر سركار برود و حتی‌تعارفی ‌هم ‌برای‌ صبحانه ‌نكرد. خیابانهای ‌شهرك‌، مثل ‌شب ‌گذشته ‌به‌طرز عجیبی ‌خلوت بود. تك ‌و توكی ‌ماشین‌ هم ‌بودند كه ‌با وجود باز بودن ‌راه ‌و دراز بودن‌جاده‌ خیلی ‌آرام ‌می‌راندند. اگر از آن ‌خلوتی ‌عجیب ‌و از گشادی ‌عجیب ‌خیابانها می‌گذشتیم‌ كه ‌حاكی ‌از علاقۀ شدید ما به ‌خیابانهای ‌گشاد، پس ‌از آن ‌كوچه‌های ‌قدیمی‌باریك ‌آشتی‌كنان‌ خودمان ‌است‌، و باعث ‌شده ‌هرجا كه ‌توانسته‌ایم‌، حتی ‌در شهرهای ‌كوچك ‌و كم‌جمعیت ‌بلوارهای ‌پهن ‌بسازیم‌ و خیابانهای ‌همۀ شهرها را با خراب‌كردن ‌ساختمان‌ها گشاد و گشادتر كنیم‌، شهرك ‌تازه‌ساز با آن‌ نخلهای ‌نئونی ‌تزئینی‌اش ‌واقعاً به ‌شهركهای ‌ساحلی‌ شیاطین ‌امپریالیستی ‌شبیه ‌بود. شاید به‌ همین ‌دلیل ‌بعضی ‌اهالی ‌شهر مصیبت‌زده‌این ‌شهرك ‌را هم ‌شریك ‌جرم ‌انفجار زیرزمینی ‌می‌دانستند. برای ‌آنها دهان ‌گشادی ‌بود كه ‌سهم ‌شهر قدیمی ‌و بودجۀ شهرشان ‌را به‌ جیبهای‌ گشادتر پایتخت‌نشینهایی ‌ریخته‌ بود كه‌ صاف ‌از فرودگاه‌ به ‌آنجا می‌رفتند و به ‌خط ‌تولید ماشینهای‌ كره‌ای‌شان‌ سری ‌می‌زدند و می‌رفتند. همۀ اینها را آقای‌ كارمند بانك ‌كه ‌ما را به ‌هتل ‌شب ‌پیش ‌برد تا صبحانه ‌بخوریم ‌برایمان ‌توضیح‌ داد. بعد از خداحافظی ‌گرم‌ و نرم ‌با او، در عین‌احساس ‌عذاب ‌وجدان ‌از این ‌كه‌ شاید باید كرایۀ یك ‌شب‌ خوابیدنمان ‌را به ‌او می‌دادیم ‌مبادا كه ‌حلالمان‌ نكند، به ‌راه‌ خودمان ‌رفتیم‌.
قبل‌از برگشت ‌به ‌پایتخت ‌باید سری‌ هم ‌به‌ مصالح ‌فروشیهای ‌شهر می‌زدیم ‌تا نیروی‌انسانی ‌موجود در شهر را كه ‌دور میدانهای ‌شهر اطراق ‌كرده‌ بودند، یا روی ‌چمن‌های ‌میدان ‌ورودی ‌خوابیده ‌بودند و بعضی‌هایشان ‌هم ‌ادعا می‌كردند مهارتهای‌ ساختمانی ‌دارند برآورد كنیم‌. بنابراین ‌برای ‌اولین‌بار در آن ‌شهر سوار تاكسی ‌شدیم‌. منظورم ‌از تاكسی‌، ماشینهای‌ مسافركش ‌است‌ كه ‌در غیبت ‌تاكسیهای ‌رسمی‌، كه‌ چند تا از زلزله‌زده‌های‌ كج‌ و كوله‌شان‌را دیده ‌بودیم‌، در شهر وول ‌می‌زدند.
وقتی ‌به‌زحمت ‌روی‌ صندلیهای ‌زهوار در رفته ‌و گود شدۀ پیكان‌ كهنۀ مسافركش ‌نشستیم‌، صدای‌ موزیك ‌پرزور، شاد و شنگول‌، شبیه ‌آهنگهای‌ بندری‌، كاملاً غافلگیرمان ‌كرد. تا مدتی ‌نمی‌فهمیدم ‌چرا آنقدر به ‌نظرم ‌عجیب ‌رسیده‌، اما وقتی ‌ماشین ‌راه‌ افتاد و موسیقی ‌شاد و شنگول ‌روی ‌تصاویر ویرانه‌ها و كپه‌های ‌آوار و سیاه‌پوشان‌ شبح‌وار نشست ‌تازه‌ دلیلش ‌را فهمیدم‌. از جوان ‌راننده ‌كه ‌سیاه‌ پوشیده ‌بود، پرسیدم‌: “ اهل‌اینجایید؟”
با حالتی‌كم ‌و بیش‌پرخاشگرانه ‌گفت‌: “ بله‌معلوم‌است‌. چرا می‌پرسید؟”
“ هیچی‌می‌خواستم ‌بدانم‌ حالا كجا هستید و چه‌می‌كنید؟”
هنوز اطمینانش ‌جلب ‌نشده ‌بود. كوتاه ‌و مختصر جواب‌داد: “ معلوم‌است‌در همین‌چادرها، كجا می‌توانیم‌ باشیم‌.”
همین ‌مكالمه‌ را با رانندگان ‌ماشینهای ‌كهنه ‌و درب‌و داغان ‌دیگری‌ كه ‌در مسیرهای ‌متفاوت‌، با آهنگهایی ‌متفاوت ‌ما را به ‌نشانی ‌مصالح ‌فروشیها بردند، داشتیم‌. كم‌كم ‌توانستیم ‌از روی ‌آهنگها هویتهای ‌بومی‌ و غیربومی ‌را كشف‌ كنیم‌. هر چه آهنگ ‌قری‌تر و شنگول‌تر بود، بیشتر مطمئن ‌می‌شدیم ‌كه‌ راننده‌از آن ‌مهاجمان ‌تر و فرزی ‌است‌كه‌ بنا به‌گفتۀ روزنامه‌ها جمعیت‌ ۹۰هزار نفری ‌شهر را كه ‌با كشته ‌شدن‌۳۰هزار نفر، می‌بایست‌ به‌۶۰  هزار نفر برسد، به ‌۲۰۰ هزار نفر رسانده‌ بودند و توانسته‌ بودند دفترچۀ خواروبار بگیرند، اما بومیهایی ‌كه ‌ماشینهایشان ‌از صدمۀ آوار جان ‌به ‌در برده‌ و توانسته ‌بودند، آنها را به‌كار بگیرند، اغلب ‌آهنگهای‌ بسطامی ‌را می‌گذاشتند كه‌یكی ‌از آنها بدجوری ‌دلمان ‌را می‌سوزاند:

گلپونه‌های‌ وحشی ‌دشت ‌امیدم‌ وقت ‌سحر شد
خاموشی ‌شب ‌رفت ‌و فردایی ‌دگر شد

شنیدن‌موسیقی‌، در همان‌ حال ‌كه‌ باد فرحبخش‌ بهاری ‌از پنجرۀ باز خوش ‌به‌ پوست ‌تنم ‌می‌نشست‌، به‌طرزی‌ غم‌انگیز و حسرت‌آلود، خاطرات‌خوش ‌سفرهای ‌قبلی ‌به‌ شهر را، در آن ‌وقت ‌كه ‌هنوز شهر بود و ارگ ‌بود، زنده ‌كرد و یاد عطر اوكالیپتوس ‌را در خیابان‌ خلوت ‌رخوت‌آلود منتهی ‌به ‌ارگ‌ باشكوه‌، و مزۀ چای‌ دبشی‌ را كه ‌در چایخانۀ سنتی ‌بالای ‌ارگ‌، رو به‌ چشم‌انداز فوق‌العاده‌ زیبای ‌كنگره‌های ‌دیوار میانی ‌و عمارت حاكم‌ و چهار فصل‌ نوشیده‌ بودیم‌، در همان‌ حال‌كه ‌جوانی ‌آلمانی ‌را تماشا می‌كردیم ‌كه‌ با دقت ‌شگرفی ‌خطوطی‌ را روی‌ كاغذهایش ‌می‌كشید و چیزهایی ‌می‌نوشت‌. در طول‌ مسیر هم‌ دیده‌ بودیمش ‌كه ‌با متری ‌فلزی ‌همه‌ چیز را اندازه ‌می‌گرفت‌.
این‌گشت ‌و گذار اندوهناك‌ در شهر، با جواب‌ منفی‌ مصالح ‌فروشهای ‌غمگین ‌و بی‌حوصله‌ كه ‌می‌گفتند تا ۱۵ فروردین ‌از جنس ‌خبری ‌نیست‌، و دیدار از خانۀ آقای ‌امیری ‌كه ‌می‌خواست ‌نظری ‌دربارۀ قابل‌تعمیر بودن ‌یا نبودن ‌خانه‌اش ‌بدهیم‌ ختم‌ به‌ اندوه‌ بیشتری ‌شد. او برای‌ نخستین‌بار به‌ همسر و فرزندان ‌از دست‌رفته‌اش ‌اشاره ‌كرد كه ‌وقتی‌به ‌سفر رفته ‌بود، از ترس ‌پیش‌لرزه‌ها، در خانۀ پدر همسرش ‌پناه‌ گرفته ‌و همان جا از دنیا رفته‌ بودند.
خانه‌ در كوچه‌ای ‌قرار داشت ‌كه ‌ساختمانهای ‌آن‌ همه‌ فرو ریخته ‌بود. فقط ‌یك ‌خانۀ تازه‌ساز با نمای‌ آجر سه‌سانتی ‌تمیز با سردری ‌به‌ شكل‌تاج‌ و نقش‌ و نگارهای ‌آجری ‌لوزی ‌شكل ‌و نگین‌های ‌آبی ‌براق ‌برجا بود. آقای ‌امیری ‌گفت‌كه ‌پدری ‌این‌ خانه ‌را برای ‌پسرش‌ كه‌ قرار بود داماد شود ساخته‌ بود و هنوز وارد آن ‌نشده ‌بودند. گفت ‌كه ‌داماد در خانۀ پدری ‌كشته ‌شده ‌بود، در حالی ‌كه ‌اگر اینجا بود، نمی‌مرد. اگر همسر و سه ‌فرزند او هم ‌به‌ خانۀ دیگری ‌نرفته ‌بودند، حالا زنده‌ بودند. معلوم‌ نیست‌ چرا این ‌اگرها مصیبت ‌را از آنچه ‌بود، دردناك‌تر می‌كردند.
در آستانۀ در خانۀ او، با دیدن ‌یك ‌دمپایی ‌كودكانۀ رها شده‌ كنار در، ناگهان ‌پی‌بردم ‌كه‌ تماشای‌ خانه ‌تا چه‌اندازه ‌می‌تواند برای ‌او و حتی ‌برای ‌ما هم‌ مشكل ‌باشد. خاموش ‌وارد شدیم‌. خانه‌را خاك ‌گرفته‌ بود. دیوارها تركهای‌ عمیقی ‌داشتند و اسباب ‌و اثاثیۀ خاك‌آلود این ‌سو و آن ‌سو روی ‌هم ‌تلنبار بودند. گلدان‌گل‌ مصنوعی ‌واژگون‌شده‌، رختخواب ‌جمع‌ نشده ‌در سالن‌پذیرایی ‌خانه‌، پریموس ‌كوچك ‌گازی ‌و قوری‌ كثیفی ‌روی ‌آن‌، قاشق ‌و چنگالی ‌روی‌پیشخان ‌آشپزخانه‌، تابلوهای ‌شكستۀ گوبلن ‌روی ‌زمین‌... همه ‌نشانگر دل‌ بریدن ‌او بودند، از آنچه ‌مانده ‌بود. در اتاقها باز بود و می‌توانستم‌ عكسهای‌ هنرپیشۀ فیلم‌  تلویزیونی ‌مسافری ‌از هند و فوتبالیستها را روی ‌دیوارهایشان ‌ببینم‌. تا آن ‌لحظه‌ نتوانسته ‌بودم ‌به ‌ساحت ‌مرگ ‌در این ‌سانحه ‌نزدیك ‌شوم‌. دور و ناملموس ‌بود، شاید چون‌ جنازه‌ای ‌ندیده‌ بودم‌. اما در اینجا آنها را كه ‌دیگر نبودند می‌شد دید، با آنچه‌ لمس ‌كرده ‌و به‌جا گذاشته ‌بودند، با گلدان‌ گل ‌مصنوعی‌، رومیزی ‌پته‌دوزی ‌شدۀ خاك‌آلود، یك ‌لنگه‌ كفش ‌ورزشی‌... و آرزوهای‌ خاك ‌شده‌ای ‌كه ‌در گوشه‌كنارها پراكنده ‌بود.
“ عینكت‌هست‌، نگاهت‌نیست‌.”
این ‌شعر را جایی ‌خوانده ‌بودم ‌كه ‌به‌یاد نمی‌آوردم‌. بیرون ‌رفتم ‌و در انتظار ماندم‌ تا بیرون ‌بیایند. بعد به ‌خیابان ‌اصلی ‌رفتیم‌. تازه ‌به ‌یاد آوردیم ‌كه ‌ایام ‌عاشورا است‌. مردان ‌سیه ‌چردۀ سیاهپوش‌، با ریش‌ها و موهای ‌خاك ‌گرفته ‌و سنج‌ها و شیپورهای ‌نو و طلایی ‌و براق ‌در خیابانها به ‌راه ‌افتاده ‌بودند. به‌ ‌بهشت‌زهرا می‌رفتند. یكی‌از آن ‌میان‌، با لبخندی ‌كه‌ دندان‌های ‌سپیدش ‌را آشكار كرد، هلو هلوگویان ‌برایمان ‌دست‌ تكان ‌داد. جوانی‌قوز كرده ‌در پس ‌دسته‌ در شیپور می‌دمید. آهنگ ‌ای ‌الهۀ ناز را می‌زد. ما هم ‌راهی‌بهشت‌زهرا شدیم‌، در میان ‌انبوه ‌جمعیتی‌ كه ‌با دبه‌های سپید آب‌، با ماشین‌، موتور یا پیاده ‌به ‌بهشت‌زهرا می‌رفتند. آقای‌ امیری‌گفت‌:
“ بعد از دو ماه ‌و نیم‌ هنوز لولۀ آبی ‌در بهشت‌زهرا نیست‌. شهرداری ‌شما برای ‌سر و سامان‌دادن ‌به ‌گورستان‌ وعده ‌داده ‌بود. چه‌خوب‌ كه‌ رفته‌های ‌خودم‌ را به ‌اینجا نیاوردم‌.”
بهشت‌زهرایی ‌كه‌ شهرداری ‌پایتخت ‌وعدۀ آباد كردنش‌ را داده‌ بود، صحرای‌ محشر بود. چه‌ بسا هنرمندی‌ می‌توانست قیامت ‌را از روی ‌آن ‌تصویر كند. همه‌ جا خاك‌ بود و خاك ‌و شیشه‌های ‌پلاستیكی ‌آب‌معدنی ‌و دستمال‌كاغذی ‌و كیسه‌های ‌پلاستیكی‌. به‌قدرت ‌خدا، حتی ‌یك‌درخت ‌و بوته‌ هم‌ در آن ‌نبود. سوگواران‌ شمعها را زیر نیمه‌بریدۀ شیشه‌های ‌پلاستیكی ‌آب ‌از خطر باد مصون ‌كرده‌بودند. و تا چشم ‌كار می‌كرد قبر بود و شمع‌، قبر بود و شمع ‌و سوگوارانی ‌فروافتاده ‌بر قبرها كه ‌ضجه‌ می‌زدند. قبرهای‌جمعی ‌را به ‌شكل ‌خندق‌های‌ دراز كنده‌بودند و ‌با انگشت ‌نام‌هایی ‌را روی‌سیمان‌ به‌ شتاب‌كشیده‌ بر آنها نوشته ‌بودند تا مزاری ‌برای‌ رفتگان ‌خود بسازند. دسته‌های ‌عاشورا در باریكه ‌راه‌های‌ میان‌قبرها می‌گشتند، به‌سینه ‌می‌كوبیدند و به ‌سنج‌ها و خاك ‌به ‌پا می‌كردند و زار می‌زدند. ما هم‌، در پناه‌ تاریكی‌شامگاه‌ كه ‌آرام ‌آرام ‌قبرستان‌، سیاه‌پوشان‌ سوگوار و زباله‌های ‌پراكنده ‌را فرو می‌پوشید، خیره ‌به ‌شعله‌های ‌لرزان ‌شمعهایی ‌كه‌تا چشم ‌كار می‌كرد، در زمین‌كاشته‌ شده ‌بود گریه‌كردیم‌، دامن ‌دامن ‌و از ته‌ دل‌.
“ و آنگاه‌ خدای ‌تعالی‌ بر آن ‌خاك ‌آدم‌ علیه‌ السلام ‌چهل ‌روز باران ‌اندوهان ‌ببارانید تا آغشته‌ گشت‌، آنگه ‌یك ‌ساعت ‌باران ‌شادی ‌بر آن‌ بارانید. و آن ‌شادی ‌یك ‌ساعته ‌آن ‌باشد كه ‌به ‌در مرگ‌ به ‌گوش ‌بنده‌ فرو گویند: لاتخف ‌و لاتحزن‌.”