گفتار سوم
در عمل امداد به سانحه دیدگان
این بار با این كه به نظر نمیرسید زمینلرزۀ مهیب حكایتساز ما با لرزشی روی زمین همریشتر باشد، هیجانی عجیب ایجاد كرد. شاید هم میبایست لرزشها را در یك توالی زمانی معنا میكردیم. چون مدتی پیش از آن، كه در مقیاس تاریخی میتواند درست كنار زمان وقوع زمینلرزه قرار گیرد، همان انتخابات مغز پستهای كرده بودیم كه جهان را انگشت به دهان كرده بود. شاید هم علت هیجان شدید این بود كه تا آن وقت فكر میكردیم زلزله مال دهات و خانههای گلی است. در حالی كه این بار یك شهر بزرگ ۵۶ كیلومتر مربعی با ساختمانهای چند طبقۀ تازهساز، خیلی ساده، مثل خانههای شنی كه وقت بازی كنار دریا میساختیم، فروریخته بود.
به هرحال ظاهرا این بلا از آن بلاها نبود كه در عین اعتقاد به تئوری مالتوس هم بتوان بی قال و مقال از كنارش گذشت. بگذریم از این كه تئوری مالتوس هم وقتی قابل تأیید است كه خود ما مشمولش قرار نگیریم. به گمانم ما اهالی پایتخت جدا دچار هول زلزلۀ به تأخیر افتادۀ خودمان شده بودیم كه گه گاه شایعۀ وقوع آن باعث فرار بعضیها از شهر میشود. حتما اوضاع قمر در عقرب مملكت هم كه در آن دیگر حسن به حسین نبود، تأثیرش را گذاشته بود. هر چه كه بود اخبار زمین لرزه تا مدتهای متمادی خبر اصلی رسانهها، به خصوص رسانۀ ملی باقی ماند كه علاوه بر اخبار و برنامههای تحلیلی و نظرخواهی از كارشناسها و سؤال از مسئولان، تا میشد صحنههای دلخراش را با نواهای حزنانگیز و آوازهای غمانگیز نشان میداد. خبرنگاران بیشمار تلویزیونی هم كه به قدرت خدا اغلب تك زبانی حرف میزنند و جمع كردن همۀ آنها در رسانۀ ملی خودش هنری است كه نباید آن را دست كم گرفت، تا میتوانستند شعر خواندند و اشك به چشم آوردند. در همین حال ما آحاد ملت هم هر جا كه بودیم، در شركت، در تاكسی، در صف بانك، در آسانسور ادارهها، پشت تلفن، در راهپلههای آپارتمان... اخباری را كه رسانه های ملی و غیرملی منتشر نمیكردند دست به دست و دهن به دهن میكردیم، پرورش میدادیم و تكثیر میكردیم تا كار تكمیل شود.
نادر برای گرفتن این اخبار كه معلوم بود چشم اپوزیسیون خارج را بدجوری گرفته بود مرتب تلفن میزد. من هم درست مثل بیست و پنج سال قبلتر كه اخبار انقلاب را برایش مینوشتم، از اطلاعرسانی دریغ نمیكردم. حتی كمی دل به دلش داده بودم. فكر رفتن و كوچ كردن مثل خار در دل من هم خلیده بود و بعد از آنكه چند تكان از زلزلۀ شمال، در وقتی كه هنوز مهر زلزلۀ قبلی خشك نشده بود، در دل پایتخت هم احساس شد و مزۀ آن را به ما چشاند تیزتر هم شد. آن روز زمین چنان لرزید كه برای اولین بار واقعاً گردیاش را احساس كردم. با این كه چند ثانیه بیشتر طول نكشید، عظمتی خیره كننده داشت. فردای آن روز كه نادر هراسان تلفن زد به او گفتم:
“ ببین انگار خدا از دست ما كه تكان نمیخوریم خسته شده و خودش شروع به تكان دادن ما كرده. ”
خیال كرد منظورم تكان خوردن انقلابی ملت است. گفت:
“ من كه چشمم آب نمیخورد خدا هم بتواند تكانتان بدهد.”
“ نه باور كن. اگر تا سال آینده جان به در ببریم انشاءالله راه میافتیم.”
“ كجا؟ ”
“ یعنی چه كجا؟ معلومه اونجا.”
“ اینجا؟ خواب دیدی خیر باشد. سربازی ناصر كه هنوز درست نشده و نوشین هم دانشكده میرود. اینجا كارهای پدرم سروسامان پیدا كرده. یك وقت دیدی همین روزها برگشتم.”
اولین بار بود كه مستقیماً دربارۀ برگشتن حرف میزد. گرچه متوجه شده بودم بنا به سنت دیرین گزینش بهینۀ ایدئولوژی، از طرفداران اصلاحات مغز پسته ای و یك نوع راه رشد غیرسرمایهداری دیگر شده بود كه میبایست از طریق مبارزه با امپریالیسم و روند جهانی شدن، با حفظ فرهنگهای بومی و محیط زیست، ابناء بشر را نجات دهد، اما به نظرم میرسید میخواهد مبارزه بر علیه جهانی شدن را در قلب سرزمینهای دشمن انجام دهد، نه در وطن. البته از مسیر پررفت و برگشت مهاجرت دوسویه از وطن و به وطن كه مثل خط سیر مورچهها شده بود باخبر بودم، اما گمان نمیكردم نادر بخواهد برگردد. به روزی روزگاری هم كه بچهها میرفتند و خیلی هم دور نبود فكر نمیكردم. به همین دلیل با این كه روز تكان خوردن پایتخت بدجوری لرزیدم، از امكان برگشت او كه تكلیفمان را روشن میكرد خوشحال شدم.
اخباری كه برای نادر نقل میكردم حاكی از این بود كه هر كسی، از هر صنف و دستهای، از هر جای كشور سری داشت برداشته و برای كمك راهی منطقۀ مصیبت دیده شده بود. جادهها بند آمده و شهر ویران پر از امدادرسانهایی شده بود كه جلوی دست و پا را میگرفتند. اشرار غارتگر هم كه همزاد سانحه و جنگند، فوراً دست به كار شده بودند. وجود انبارهای مواد مخدر در اطراف و در داخل شهر كه در مسیر جادۀ معروف مخدر قرار داشت كه به اندازۀ جادۀ ابریشم معروف است، مزید بر علت شده بود. خبرهای هولناكی دربارۀ دزدی بچههای كوچك و بریدن دستهای النگودار اجساد رسیده بود كه مو را به تن سیخ میكرد. همه از شئامت بیاحترامی به مرده چنان مشمئز شده بودیم كه انگار از دزدیدن از زندهها بدتر بود.
اما از اینها مهمتر ورود گروههای امدادی از اقصی نقاط جهان به یمن بركات انتخابات انقلابی مغز پسته ای و از همه مهمتر از طرف شیطان بزرگ بود كه هیجانی عظیم ایجاد كرد. این اولین گروه رسماً پذیرفته شدۀ شیطان بزرگ، بعد از حدود سه دهه، در كشوری بود كه شیطان بزرگ خود آن را محور شر نامیده بود. عجیب آنكه در زبان انگلیسی كلمۀ شر و شیطان به هم شبیهاند. شیطان فقط یك D بیشتر از شر دارد.
این واقعه باعث شد آمپر هیجان بینالمللی و ملی به شدت بالا برود. حتی آقای هادی كه با بی میلی در امر خیر كمك مالی مشاركت كرده بود گفت:
“ عجب اوضاعی شده، همۀ دنیا متوجه این زلزله شدهاند. شاید وقت مناسبی برای طرح بعضی اصول فنی شهرسازی هم باشد.”
رئیس هم كه سخت تحتتأثیر فعالیتهای كمكرسانی گستردۀ جهانی و به خصوص ینگۀ دنیا، “ قدرتمندترین اقتصاد جهان ”، قرار گرفته بود ابراز امیدواری مهمتری كرد:
“ جریان خیلی جالب شده، شاید گره ارتباط ما و آنها كه بیست سال است نگذاشتهاند با دست باز شود، با دندان باز شود.”
بنابراین اوضاع طوری شده بود كه هیچ كس نمی توانست از وسوسۀ این فكر كه باید كاری كرد خلاص شد. در هیچ كدام از سوانح قبلی این همه گروه امدادگر و سازمانهای خیریۀ داخلی و خارجی فعال نشده بودند حتی ناصر هم چند روز بعد كه از مدرسه به خانه آمد گفت:
“ قرار است برای كمك به زلزلهزدهها برویم، من هم ثبت نام كردم.”
“ چطور؟”
“ یعنی چه چطور؟ مگر نشنیدهای از همۀ دنیا دارند می آیند، ضایع است ما خانه بنشینیم.”
“ لازم نكرده. مگر نشنیدهای میگویند هیچ كس آن طرفها نرود.”
“ در بسیج دانش آموزی ثبت نام كردهایم. مشكلی نیست.”
غیر از شبهای عاشورا و تاسوعا كه بچه سوسولها هم شمع به دست به مراسم عزاداری میرفتند و بسیجی ها نمیتوانستند بیرونشان بریزند، این اولین بار بود كه با بسیج دانش آموزی همپوشانی پیدا میكردند. خوشبختانه این بار همپوشانی خیلی زود منتفی شد و به آنها نشان داد كه موضوع خودی و غیر خودی به این آسانی ماست مالی نمی شود و هركسی نمی تواند به بهانۀ كمك رسانی خودش را جلو بیندازد.
بنابراین اوضاع از نظر كمك رسانی به كلی با سانحه های قبلی متفاوت بود. نه از دستجات و گروههای سیاسی قدیمی خبری بود، نه از پهلوانان. اعضای اغلب گروههایی كه سابقۀ حدود پنجاه سال مخالفت مستمر و مداوم با حكومتهای معاصر را داشتند، یا فوت كرده یا بسیار پیر شده بودند. جوانترها و كمسابقهترها هم از كشور گریخته بودند. البته این وضعیت لزوماً به معنای آرامش سیاسی نبود، چون صفوف اپوزیسیون رسمی و دولت و حكومت به شكل عجیبی به هم پیچیده بود. جریانهای سیاسی خودی خیلی مهم كه دون شأن خود میدانستند اسم حزب روی خودشان بگذارند، مخالف دولت مغزپستهای بودند، اما هیچ جور نمیشد آنها را اپوزیسیون حكومت تلقی كرد. برعكس جریانهای تشكیل دهندۀ دولت كه آنها هم حزب نبودند، بیشتر اپوزیسیون، یعنی مخالف قدرت مستقر، محسوب میشدند، اما چون صاحب مناصب مهم و تأثیرگذار بودند، مخالف نامیدن آنها هم چندان آسان نبود. خلاصه اوضاع حسینقلیخانی عجیبی بود.
البته باید بگویم كه به نظر خود ما موضوع آنقدرها بغرنج نبود، وگرنه دو سال قبل از وقوع سانحه، دوباره با رأیی حتی بالاتر به همان نامزد مغز پسته ای قبلی كه بعد از چهار سال ریاست جمهوری هنوز اپوزیسیون بود رأی نمیدادیم. اما خبرنگاران و ناظران خارجی كه با بالا گرفتن بحران منطقه ما را چهارچشمی میپاییدند، حسابی گیج شده بودند. فكر میكنم آنها به دلیل بیاطلاعی از تاریخ و سوابق ما اینطور گیج میشوند. وگرنه خود ما كه با دگردیسیهای سحرآمیز و بوالعجبیها آشناییم، فوراً خودمان را تطبیق میدهیم و همیشه جایی را برای وقوع حادثهای ۱۸۰درجه متفاوت با گزینۀ پیشبینی شده باز میگذاریم. بخش عمدۀ تاریخ ما بعد از سلسلههای باستانی با فرۀ ایزدی، تاریخ سلطنت شاهباباها و شاه وزوزكهای قدرقدرتی است كه یك وقتی حتی تنبان هم به پا نداشتهاند و تاج پادشاهی، مثل پری كه اهالی شهرِ پادشاه مرده، بر سر غریبۀ تازه وارد مینشاندند، بر سرشان نشسته است و پر از نخستوزیرهایی كه بچۀ باغبان یا آشپز بودهاند اما در تاج گذاشتن بر سر شاهان از رستم دستان كم نیاوردهاند و با این همه جانشان را پای جوهر و وجودشان گذاشتهاند و به دست ولینعمتهای تاجدار شده سر به گور بردهاند، تا این كه سرانجام انگلیسیهای مستعمرهچی با پادشاهان ما شرط كردند كه دیگر نباید وزیركشی كنند، ولو این كه وزیر بچۀ آشپزشان بوده باشد. البته آخرین نفر از این با وجودها كه فقط تبعید شد، از قضا اصل و نسب شازدگی داشت، اما عجیب آن كه او، بی آنكه بحث و فحصی دربارۀ جمهوری و جمهوریخواهی كرده باشد نماد جمهوریت تاریخ معاصر ما شد.
از آن عجیبتر اینكه محصول سلسله انقلابهای ضد سلطنتی و ضد امپریالیستی اخیرمان هم یك جمهوری خاص است كه نه سه قوه، چهار قوه دارد و در این جمهوری نه تنها ادارهكنندگان كشور و مستخدمان آنها باید از خودیهای “ اینا ” باشند، بلكه فقط آنها میتوانند نامزد ریاست جمهوری یا نمایندۀ مجلس شوند، گرچه عجیب علاقمندند همۀ مردم، هرچه بیشتر به آنها رأی بدهند. و البته همۀ ما هم واقعاً رأی میدهیم. چون برای اولین بار در همین سالها مزۀ رأی دادن را چشیدهایم، ولو این كه قصدمان این بوده باشد كه یكی از نامزدها را از میدان به در كنیم، بی آنكه آن یكی دیگر را بشناسیم.
توضیح این وضعیت خیلی سخت نیست چون در واقع ما تازه با رای و رای گیری سروكار پیدا كرده ایم. البته حدود صد سال است سیستم مشروطه و رأی و رأیگیری داریم، اما فكر نمیكنم حتی سلطنتطلبهای مؤمن هم اعتقاد داشته باشند كه آنچه در سالهای شاهنشاهی داده میشد واقعاً رأی بود. اولین رأیگیری آزاد برای خود ما، همان رفراندوم بعد از انقلاب بود كه در آن هم باید به حكومتی كه نوعش را اعلام كرده بودند میگفتیم آری یا نه. بعد انتخابات مجلس اول بود كه همۀ خودیها و غیرخودیها نامزد داشتند. هنوز شورایی برای تعیین صلاحیتها نبود، چون خطر انتخاب غیرخودیها هم نبود. بعد اولین رئیسجمهور با ۹۹ درصد آراء شركتكنندگان انتخاب شد. بعد از آن انقلاب دوم بر ضد شیطان بزرگ رخ داد و جنگ شد و كار از رأی و رأیگیری گذشت. در همین حال، رئیس جمهوری ۹۹ درصدی هم خلع شد و گروههای سیاسی غیرخودی، از هر نوعی كه بودند، مجبور به فرار شدند.
بعد از رئیسجمهور بعدی كه ترور شد دیگر درست به یاد نمی آورم انتخابات چطور برگزار میشد. چون به تنها چیزی كه فكر نمیكردیم انتخابات بود. جنگ بود، جنگی كه هشت سال طول كشید و جنگ عجیبی بود، نه فقط به این دلیل كه جبهه و پشت جبههاش قاطی شده بود و هر روز و هر ساعت بمبها و موشكها بر سر مردم شهرهای دور از جبهه میبارید، چون تكلیف خودمان را با آن درست نمیفهمیدیم. جنگ هم ظاهراً فقط مربوط به خودیها بود. چون ما به مثابۀ جمعیت غیرخودی عملاً از حقوق فطری نسبت به میهن كه میبایست به صرف ولادت در این سرزمین از آن برخوردار میشدیم محروم شده بودیم. در واقع دیگر نمیدانستیم كجایی هستیم و كی هستیم.
اما آنطور كه به نظر میرسید، جنگ برای خودیها هم خیلی جنگ میهنی نبود؛ مشكل میشد فهمید به زبانی كه داشت معمول میشد، به موجودیت تحت حملۀ دشمن قرار گرفته چه نامی باید میدادیم. گرچه به طور رسمی میهن اسلامی نامیده میشد، ولی در واقع به نظر میرسید یك پایگاه جهادی بر ضد دشمن دین است، دشمنی كه از كشورهای مسلمان به شمار میرفت، اما گفته می شد كه كارگزار شیطان بزرگ است. آن روزها هیچ كس نمیتوانست پیشبینی كند كه بعدها شیطان بزرگ، دشمن بعثی ما را چنان گوشمالی دهد كه آنها هم ناچار شوند به مسلمانی دوآتشه تبدیل شوند و بر علیه شیطان بزرگ اعلام جهاد كنند. اما در آن روزها حتی بخشی از سرود جنگی اول اخبار هم كه مدتها بعد از جنگ هم پخش میشد به زبان خودمان نبود، به زبان آنها بود.
اما خدا را شكر، در آن روزهای جنگ و محاصرۀ اقتصادی، هیچ كس، از خودی و غیرخودی، از سهمیۀ ارزاق عمومی و كوپنهایی كه با دفترچه بسیج توزیع میكردند، محروم نشد. برای صدور دفترچه بسیج مثل استخدام در ادارات و نامنویسی در مدارس و دانشگاهها، امتحان گزینش خودیها برگزار نمیشد. من خودم تمام روزها را با بچهای كه در شكم داشتم در صفها میگذراندم و اگرچه به نظر عجیب میرسد، اما این كار نه تنها خسته كننده نبود، كه برای من لذتبخش هم بود. احساس همسر و مادر نمونه داشتم. در صفها هم بد نمیگذشت. آخرین اخبار موشكبارانها و بمبارانها، درگیری با گروهكهای سیاسی، اعدامها و ترورها، پاكسازیها و رد و قبولیهای گزینشهای ادارات و دانشگاهها و سؤالات این گزینشها، مورد بحث و تبادل نظر قرار میگرفت و سرانجام با سبد ارزاق عمومی و یك سبد پر از خبرهای تازه از تنور درآمده به خانه میرفتیم، خوشحال و راضی. بدون شوخی نمیتوانم احساس آسودگی و آن رضایت عمیق را، وقتی نوبت گرفتن مرغ به من میرسید به آسانی توصیف كنم. موضوع دیگر خود مرغ نبود، موفقیت در گرفتن آن بود. حالا تصور كنید وقتی جنس تحویلی تلویزیون، یا یخچال از تعاونی محله بود، چه حالی پیدا میكردیم. هر روز كه سیگار توزیع میشد تقریباً به خانه پرواز میكردم. سیگار مهمترین قلم سبد من بود. تا وارد خانه میشدم نادر میپرسید:
“ سیگار گرفتی؟ ”
و من پیروزمندانه سیگارها را از سبد بیرون می آوردم. مادر نادر هم سهمیۀ خودشان را به او میداد و از این كه نادر به خاطر سیگار هم شده بود مرتب به او سر میزد، خوشحال بود.
جالب این كه آن روزها واقعاً هیچ نوع سیگار خارجی وجود نداشت. فكر میكنم به خاطر شدت احساسات انقلابی بود. البته كم كم سیگارهای داخلی سهمیهای به بازار آزاد راه پیدا كردند و مشكل تا حدی حل شد. حتی سبزیفروشیها و ساندویچفروشیها هم سیگار میفروختند و اگر در مغازۀ لباس فروشی هم عرضه میشد تعجب نمیكردیم. ظاهراً یك جور قاچاق مردمی بود، یعنی آنهایی كه سهمیه داشتند، ولی سیگار نمیكشیدند سهمیۀ خود را به بازار میرساندند. بعد از این اقدام خودجوش بود كه بعضی توزیعكنندهها تصمیم گرفتند این كار را خودشان بكنند، و البته موضوع به سیگار محدود نماند. كم كم حلبهای روغن، كیسههای نایلونی برنج، كره و قند و شكر هم به بازاری راه پیدا كردند كه نمیدانم چرا آن را آزاد نامیدیم، چون تا آنجایی كه میدانم اسم معمول این جور بازارها سیاه است، نه آزاد. به این ترتیب كم كم صفها كوتاهتر و كوتاهتر شدند. هنوز كوپنها را میدادند، اما مستقیماً خود آنها را میفروختیم؛ هنوز هم میفروشیم. چون هنوز هم كوپنهایی میدهند كه میشود فروخت و اسمهایی عجیب دارند.
با این همه من هنوز خاطرات خوش آن دوران را به یاد دارم كه زندگیمان، به رغم آنكه نمیدانستیم كی هستیم و اهل كجا هستیم و چكارهایم، معنایی عملی و قابل لمس پیدا كرده و هدفمند شده بود. خاطرۀ تولد دخترم این خاطرات را شیرینتر هم كرده است. چون كیسۀ آب من وقتی در صف مرغ بودم پاره شد. در مدتی هم كه در بیمارستان و در بستر بعد از زایمان بودم، همصفی ها نگذاشتند حتی یكی از كوپنهایم باطل شود. هر روز سهمیۀ مرا به در خانه میفرستادند. حتی گاهی چند بسته سیگار اضافی هم برای تازه پدر میفرستادند كه آنقدرها كه متوقع بودم شادمان نبود. با این كه دستگاه سونوگرافی در آن وقت هم جنسیت بچه را قبل از تولد مشخص میكرد، باز هم تا لحظۀ تولد و رؤیت دقیق عضو مشخص كننده باور نمیكرد فرزند اولش دختر باشد. بنابراین مادر كه با شور و شوق بیرون دوید تا مشتلق بگیرد، در مقابل سؤال نادر سنگ رو یخ شد:
“ دختر است یا پسر؟ ”
“ دختر. مگر نمیدانستی؟ ”
“ میدانستم، ولی گفتم شاید اشتباه كرده باشند.”
باز خوب بود مثل حاج آقایی كه در سفر خبر دختر بودن نوزادش را شنیده بود نگفت “ اگر بالای سرش بودم پسر میزایید.” مادر نادر هم بیدرنگ به اتاق زایمان آمد تا با چشم خودش ببیند. در خانوادۀ آنها رسم نبود بچۀ اول دختر باشد. معلوم شد من غفلت بزرگی كرده بودم كه روی شكمم ننوشته بودم: “ یا زكریا، انا نبشرك بغلام، اسمه یحیی لم نجعل من قبل سمیا ” تا یك پسر زائون حسابی كنم.اما من خیلی معطلش نكردم، فوراً با پسر زائون در نوبت دوم ضایعه را جبران كردم. بنابراین وقتی جنگ هشت ساله تمام شد و دورۀ هشت سالۀ سازندگی ناگهان سر رسید، دختر و پسرم هر دو كودكستانی شده بودند.
به هر حال ما خودمان در انتخابات دوران سازندگی هم شركت نكردیم و نمیدانم چقدر از مردم شركت میكردند و چند تا نامزد معرفی میشدند. آن وقتها انتخابات و رأی و رأیگیری خیلی مطرح نبود. دولتها و مجلسها از بالای سرمان می آمدند و میرفتند. درحالیكه اوضاع آنقدر كنفیكون شده بود كه اگر نه یك انقلاب، میبایست یك تغییر خیلی مهم رخ داده باشد؛ چون بعد از سیستم كوپنی و ممنوعیت خرید و فروشِ تقریباً همه چیز، ناگهان با ۱۸۰درجه چرخش، خرید و فروش همه چیز، تقریباً همه چیز، حتی چیزهایی كه هیچ كجا نمیفروشند آزاد شد.
هركسی با پرداخت مبلغی به شهرداری و گرفتن یك رسید دستی میتوانست در هر كجای شهر كه بخواهد، حتی در كوچه باغهای باریك، برج بسازد، یا میتوانست روی زمینهایی كه باید مدرسه میشدند، پاساژ بسازد. در عوض برای رفع كمبود ساختمانهای مدرسه اجازه دادند خانهها مدرسه شوند. بعداً خانهها شركت و اداره هم شدند. خیلیها هم گاراژ خانههایشان را مغازه كردند. حتی روی رودخانهها را هم كه ملتِ كشته مردۀ املاك و مستغلات به عقلشان نرسیده بود برایشان سند بگیرند، فروختند و بازارچه ساختند. بساز بساز عجیبی راه افتاده بود، در هر كجا كه ممكن بود، كوه، جنگل، رودخانه، ساحل، كنار جاده... و بعد هم جنگ بزرگی بر سر زمین در گرفت كه از كوچك و بزرگ، دولتی و غیردولتی، بنیادی و آستانهای، همه در آن درگیر شدند و چند جایی هم كار به هفتتیر و هفتتیر كشی رسید.
علاوه بر اینها برای خلافها هم قیمت گذاشتند. میشد از شر ساخت پاركینگ با پرداخت جریمه خلاص شد. جرایم منكراتی را هم میشد خرید. هر كدام از اقلام آرایشی قیمتی داشتند. در مورد پارتیها و مهمانیها هم بسته به ثروت صاحبخانه مبلغ جریمه تعیین میشد. بعد كار به خرید و فروش وامهای مسكن و امضاهای مهندسی هم رسید. خلاصه كار بخربخر و بسازبسازِ آن ورش ناپیدا به ارقامی نجومی رسید كه میان دست و بال مردم میچرخید. حتی مادر نادر و همسایههایشان كه اول از حملۀ ناگهانی سازندگی به محلههای دنج بالای شهریشان بدجور ترسیده بودند و نامههای شاكیان به دادگاهها را امضا كردند، بعد كه ساختمانهای بلند دوروبر خانههای حیاطدارشان مثل هویج بالا رفتند و ناچار به فروش شدند، از پولی كه دستشان را گرفت، خیلی راضی بودند. مادر نادر حتی میگفت: “ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.”
بنابراین عجیب نبود اگر پایتخت یا آنطور كه آنوقتها میگفتند امالقرا، در مدت كوتاهی به شكل عجیبی درآمد: كوتاه و بلند، رنگ و وارنگ، ریخته به ریخته، مثل كشكول درویش، با یك چتر زهوار دررفته سیاه و آلوده بر سرش. امواج سازندگی خیلی زود به شهرهای بزرگ دیگر و بعد به اقصی نقاط كشور هم رسید. به گمانم آنهایی كه دائم چماق عقب ماندگی و عقب رفتگی را بر سرمان میكوبند، متوجه نشدهاند كه در همین مدت بدو بدو چقدر جلو رفتیم. چون همان وقت و حالا هم كشته مردههای سیستمهای iT و ساختمانهای عجیب و غریب كه بیشباهت به بدحجابهای صورتی و سبز و نارنجی نیستند و در محلههای بدنام آمستردام و فرانكفورت هم نوبرند، جوانان ریشداری هستند كه انگشترهای عقیق درشت به انگشت دارند و اندازۀ پلاكاردهای عزاداریشان در روزهای عاشورا از همه بزرگتر است.
به هر حال، با وجود مشاركت عمومی گسترده در امر سازندگی، معلوم نیست چطور شد كه بعد از هشت سال سازندگی، انقلاب انتخاباتی مغز پسته ای رخ داد، هر چند نامگذاران انقلابها حاضر نشدند آن را به رسمیت بشناسند. اما واقعاً بادی شدید، تقریباً مثل طوفان، سراسر كشور را درنوردید و نام نامزدی را كه خیلیها نمیشناختند كنار گوشها زمزمه كرد. شاید همان باد باعث بدبختیمان شد. چون احتمالاً اگر كمی آرامتر میوزید، برندگان هم آنطور وسط زمین و هوا معلق نمیماندند تا شیرازۀ امور به كلی از هم در برود و قاطبۀ رأیدهندگان دوباره تصمیم بگیرند یك انقلاب دیگر به پا كنند و به این ترتیب بادآورده را باد ببرد.
به هرحال سانحۀ داستان ساز ما دو سال قبل از انقلاب آخر، در اوج شیر تو شیری اوضاع رخ داد، وقتی كه بدون زلزله هم اوضاع قمر در عقرب بود. بنابراین تعجبی نداشت كه در امر عاجل كمك رسانی هم سنگ روی سنگ بند نباشد. صدها سازمان كمك رسانی، دولتی و غیردولتی، خارجی و داخلی، انجمن و كانون و اتحادیه و حتی اشخاص صاحب نام، به میدان ریخته بودند. جوری كه دیگر چشم چشم را نمی دید. ما هم با پولی كه خودسرانه جمع كرده بودیم بلاتكلیف گوشه ای ایستاده بودیم. ترجیعبندهای همیشگی دربارۀ سردرآوردن پتوها و چادرهای خارجی كولردار اعلا در میدان گمرك پایتخت كه در برخی موارد برای مصون ماندن جیبها هم میتواند مفید واقع شود سازمانهای دولتی را از ردۀ معتمدین خارج میكرد. اما در میان بیشمار سازمانهای غیردولتیجای پهلوانی كه همه به كوری چشم رژیم به او اعتماد كنند، واقعاً خالی بود. بعد از انتخابات مغزپستهای تا دلمان بخواهد انواع این جور سازمانها و NGO ها، ساخته شده بودند كه حتی برایشان ردیف بودجه هم تعیین كرده و بنابراین به GNGO، یعنی سازمانهای غیردولتی دولتی تبدیل شده بودند.
سرانجام، در همان حیص و بیص كه معطل كنار میدان ایستاده بودیم، ناگهان فكر بكری به خاطر خطیر شیرین خطور كرد كه خود ما را هم به میدان كشاند:
“ ببینید همه دارند برای ساختن مدرسه و درمانگاه... پول جمع میكنند. بیایید ما هم به عنوان یك شركت مهندسی، گروه داوطلب طراحی رایگان این ساختمانها را سازمان بدهیم.”
ایده درخشان و بكر بود. حرف نداشت. شیرین خودش هم از هیجان ما به هیجان آمد. عجیب آن كه آقای هادی هم مخالفتی نكرد. جلب موافقت رئیس هم كه هنوز تحتتأثیر فعالیتهای كمكرسانی گستردۀ جهانی و به خصوص ینگۀ دنیا، بود كاری نداشت.
بنابراین، ما سه عضو گروه مطالعات اجتماعی كه از همه بیشتر استعداد نخود شدن داشتیم، گروه اجرایی را تشكیل دادیم و از همان دم هر سهتایمان آبی را كه دستمان بود زمین گذاشتیم و دست به كار شدیم. نجمه توانست موافقت بیست و پنج مهندس را برای كار خیریه جلب كند. بعد با خوشحالی و هیجانی كه هر دم بیشتر و بیشتر میشد یك اطلاعیۀ كاملاً جدی دربارۀ آمادگیمان برای تهیۀ طرحهای مجانی برای oNGها و انجمنهای خیریه نوشتیم و برای همۀ آنهایی كه توانستیم اسم و رسمشان را پیدا كنیم فرستادیم. مطمئن بودیم كه آنها هم اگر آب دستشان باشد زمین میگذارند و فوراً در راه تحقق وعدهای كه دادهاند گام برمیدارند. مهندسی و طراحی مجانی! از این بهتر چه چیزی ممكن بود؟ مرگ میخواستند میرفتند گیلان.
بعد از آن هر روز، بعد از رسیدن به محل كار، كیفم را در كشوی میزم فرو میكردم و به سراغ منشی شركت میرفتم تا ببینم چه كسانی زودتر جنبیدهاند. وقتی میدیدم كه هیچ اثری از هیچ جنبشی نیست، وادارش میكردم همۀ فكسهای رسیده را به من نشان دهد، مبادا با فكسهای شركت قاطی شده باشد. بعد شیرین كه بیتابیاش مثل من نمود آشكار نداشت، اما میدانستم منتظر است، می رسید. هیچ كداممان در این باره حرف نمی زدیم،مبادا خیلی دستپاچه به نظر برسیم.
بعد از یك هفته انتظار برای دیدن كازیۀ پر از فكسهای رسیده، كم كم به هفت هشت تا، و بعد از آن به چهار پنج تا و سرانجام به یكی دو تا هم قانع شدیم، اما نه در هفتۀ اول، نه در هفتۀ دوم، و نه در هفتۀ سوم هم هیچ چیز نرسید؛ حتی تماسی هم گرفته نشد تا سؤالی مطرح شود. من و شیرین كاملاً گیج شده بودیم. ناچار به زبان آمدیم. نجمه اما هیچ نگران نبود:
“ مگر چه خبره. همه كه مثل شما دستپاچه نیستند. هیئت مدیرهها باید تصمیم بگیرند. دست كم یك ماه طول میكشد تا هیئت مدیرهها جلسه بگذارند و موضوع را بررسی كنند.”
مسلماً راست میگفت. تازه حتی با تشكیل جلسه هم معلوم نبود تصمیم بگیرند. چون تا آنجا كه فهمیدهام جلسه آنقدرها كه به نظر میرسد برای تصمیم گرفتن نیست. اگر هم تصمیمی لازم باشد اغلب جای دیگری غیر از جلسه آن را میگیرند. اوایل كارم كه این را نمیدانستم همیشه از وجنات و حال و هوای جلسات كه در هر شرایط و هر حالتی، زمان در آنها به زمان بینهایت تبدیل میشود تعجب میكردم. نمیدانم چه رازی است كه هر كسی تا پا به جلسه میگذارد، انگار رایحۀ مخدری را استشمام كند، از این رو به آن رو میشود. سراسیمگی را پشت در، در خیابان میگذارد و سنگین و لخت در صندلی فرو میرود. بعد هم همه با هم چنان سفرۀ بحثها و حرفها را پهن میكنند كه انگار قرار نیست یك وقتی جمع شود. بعد از آنكه همه دلی از عزا در آوردند، با اولین نفری كه برای رسیدن به جلسۀ دیگری از جا برمیخیزد، سفره هم كاملاً ناگهانی جمع میشود و هر فكر و برنامهای توی آن میماند تا جلسۀ بعد كه دوباره بازش كنند. این خصوصیت ملی با توجه به این كه حل و فصل خیلی از امور منوط به جلسات كارشناسها و كمیسیونهای فنی شده است، مشكلات عجیبی به وجود آورده كه میتواند موضوع یك پژوهش جدی قرار گیرد، اما عجالتاً میشود فرض كرد باید به نحوی با مقولۀ لازمان و لامكان عرفانی ما و حالت تعلیق ناشی از آن مربوط باشد. همانطور كه شیخ ما ابوسعید، قدسالله روحه العزیز گفته است:
“ آواز بلند كن تا مردمان بشنوند كه ما در مكان ایشان و برای قضاء حوائج ایشان مینشینیم والا ما را مكان نیست.”
با وجود آگاهی از همۀ اینها نمیدانم چرا كمتوقعیمان شده بود. مثل بچههای دماغ سوخته خجالت میكشیدیم. تازه پولی هم كه جمع كرده بودیم روی دستمان مانده بود. بعد از گذشت یك ماه به ناچار به همۀ آنهایی كه برایشان اطلاعیه فرستاده بودیم تلفن زدیم. پاسخ همه تقریباً یكی بود:
“ اطلاعیه، كدام اطلاعیه؟ آها مربوط به زلزله؟ ما در مورد كاری كه میخواهیم بكنیم هنوز تصمیم قطعی نگرفتهایم. به وقتش با شما تماس میگیریم.”
طرح سؤالهایی دربارۀ تاریخ احتمالی تصمیمگیری آنها باعث شد زودتر از آنچه انتظار میرفت مكالمه را تمام كنند. اصرار بیشتر ما هم اصلاً جایز نبود. به زور كه نمیتوانستیم وادارشان كنیم زودتر تصمیم بگیرند تا بتوانیم كمكشان كنیم. نجمه با لحن شل و ولی كه وقتی در جلسه بود به طرزی عجیب عشوهگرانه و پرناز و غمزه میشد سرزنشمان كرد:
“ بدكاری كردید تلفن زدید. فكر میكنند چه خبر است. كار خیریه كه زوركی نمیشود.”
اما من جداً در نفهمیدن اصرار میكردم. آنقدر به عقل رئیسمان و دكتر هادی اعتقاد داشتم كه باور نمیكردم كاری كه آنها تأیید كرده باشند، اینطور به آب برود. فكر میكردم مشكلی هست كه باید پیدا و حلش كنیم.
حالا در نگاهی به آن گذشتۀ نه چندان دور، از خام فكری آن زمان خودمان سخت متعجب میشوم و نمیتوانم بفهمم چرا در همان ابتدای كار نفهمیدیم كه مشكل، خود این فكر واقعاً بكر بود. با این كه من و شیرین هردو حداقل چهل سالی از خدا عمر گرفته بودیم و دیگر باكره نبودیم، متوجه نبودیم كه بكارت همیشه كارساز نیست و برعكس خیلی جاها عین حماقت است. شاید اگر كبوتران سخنگویی كه قدیمها روی شاخههای درختها مینشستند و سمك عیارهای پهلوان و خیراندیشی را راهنمایی میكردند كه زیر درخت خوابیده بودند، اما خواب نبودند كنار پنجرۀ بالكن اتاق من و شیرین مینشستند كه همیشه پر از فضلههای كبوترانی بود كه برایشان غذا میریختیم و داد مستخدم شركت را در می آوردیم با این خیال كه ما خوابیدهایم، اینطور با هم حرف میزدند و راهنماییمان میكردند:
كبوتر اول: خواهر اینها را میبینی، میخواهند به مردم یك جایی كه زلزله كن فیكون كرده كمك كنند، اما سوراخ دعا را گم كردهاند.
كبوتر دوم: چطور، مشكلشان چیست؟
كبوتر اول: اینها خیال كردهاند فكر خیلی بكری كردهاند اما نمیفهمند كه مشكل اصلی همین فكرشان است.
كبوتر دوم: خوب چه كار باید بكنند؟
كبوتر اول: اینها باید اول از خودشان بپرسند كه اگر انجمنها و NGO هایی كه برایشان نامه نوشتهاند از آنها بپرسند مگر مهندسهای آشنای خودمان كه شاید پول هم نگیرند مردهاند كه كارمان رابه شما بسپاریم؟ خوشگلید یا خوب تار میزنید؟ چه جوابی بدهند.
كبوتر دوم: خوب چه جوابی بدهند؟
كبوتر اول: باید قبول كنند كه نه خوشگلند و نه خوب تار میزنند و پولشان را به چند خانوادۀ نیازمند شهر زلزلهزده بدهند و غائله را ختم كنند.
بیچارهها راست میگفتند. اما ما هنوز هفت هشت ماهی تا جهش موتاسیونی بلوغ فكری برای درك آن راه داشتیم. بدبختیمان این بود كه اگر در آن زمان كبوتر سخنگویی هم به سراغمان می آمد، احتمالاً حرفش را قبول نمیكردیم. هفت هشت ماه هول و ولا و بخیه زدن به آب دوغ بدهكار بودیم. اما بعد از آن، نه تنها اصل موضوع، این را هم فهمیدم كه اعتقادم به عقل رئیسمان و دكتر هادی چندان بیجا نبود. در واقع آن دو به دلیل همان عقل و سرد و گرم چشیدگی بود كه با شركت در نهضت اعلام آمادگی برای سهیم شدن در كار خیر مخالفتی نكرده بودند، چون هم سنگ مفت بود و هم گنجشك و این چیزی است كه هیچ كدام از ما آحاد ملت نمیتوانیم از آن بگذریم. تازه به دلیل همان سرد و گرم چشیدگی هم خوب میدانستند دربارۀ هر چه میدانند نمیبایست حرف بزنند و نمیبایست در امورات داوطلبانه و غیرموظف كارمندانشان دخالت كنند. خلاصه این كه سردوگرمچشیدگی آشكشكخاله و كمانك قدوبالا نیست كه به صرف گذر عمر به همه برسد. به قول سر سلسلۀ شاعران پارسیگوی ما رودكی: آن كه ناموخت از گذشت روزگار نیز ناموزد ز هیچ آموزگار .
و اما... القصه درست در آخرین دقایقی كه از سر ناچاری داشتیم تن به قضا میدادیم و كم مانده بود ناكامی در اجرای پروژه باعث رستگاریمان شود، طرح یك سفارش نصفه و نیمه، در یك روز چهارشنبۀ نحس، یك ماه اندی بعد از ارسال اطلاعیهها، مانع شد. منشی با خوشحالی از تماسی كه آن همه چشم انتظارش بودیم باخبرمان كرد. از یكی از انجمنهای هنری بود كه از در دسترس بودن زمینی در شهر مصیبتزده باخبر شده بودند، زمینی كه خانوادهای مصیبتزده وقف احداث ساختمانی برای امور عامالمنفعه كرده بودند. یكی از اعضای آن خانواده كه پس از وقوع سانحه به این در و آن در میزد و به هر گروه و جمعیتی كه ممكن بود كاری برای زادگاهش بكند، متوسل میشد، خواسته بود ما برای آن فكری كنیم.
طبعاً فوراً این سفارش را كه نه به بار بود نه به دار، میان زمین و آسمان قاپیدیم. تماس گیرنده گفت كه حاضرند نمایندهای برای دیدن زمین و مذاكره به سراغمان بفرستند و البته با تأسی به حكمت “ جنگ اول به ” افزود كه مهندسی خودی برای ساختن ساختمان در نظر دارند. ما هم بیدرنگ تأكید كردیم: “ به خدا، به پیغمبر، ما فقط طراحی را مجانی انجام میدهیم و كاری به ساختن ساختمان نداریم.”
و در پی همین سفارش نصفه نیمه كه دماغمان را از سوختن تا ته نجات داد، قصد كردیم برای دیدن زمین به شهر مصیبتزده برویم، شهری كه پس از ویرانی به افتخار شهرت جهانی نایل آمده بود.
قضا دستی ست پنج انگشت دارد چو خواهد از كسی كامی برآرد
دو بر چشمش نهد، دو بر بناگوش یكی بر لب نهد گوید كه خاموش
گفتار چهارم
در حكایت اولین سفر به شهر سانحه دیده
دو ماه از وقوع سانحه گذشته بود، اما هنوز هم یافتن بلیت وسایل نقلیه مصیبتی بود. از آنجا كه از هواپیما میترسیدم، شیرین را قانع كردم به خاطر ارزانی راه آهن هم كه شده با قطار برویم. گرایش او به صرفهجویی هر چه بیشتر خیلی كمك كرد، هر چند هزینههای سفر را خودمان باید میپرداختیم. از مهندسان داوطلب هم برای خالی نبودن عریضه دعوت كردیم. هفت - هشت نفر برای سفر اعلام آمادگی كردند، اما در روزهای آخر، بعد از تماس دوباره معلوم شد فقط دو نفر خواهند آمد. بنابراین من با آمدن نوشین و ناصر كه علاقهمندان غیرموظف به دیدار شهر بودند موافقت كردم، نجمه هم شوهرش را كه بیچاره خیلی ساكت بود و دائم قرمز میشد آورد و شیرین كه شوهر و بچه نداشت خواهرزادهاش را بایك دوربین فیلمبرداری یدك كشید تا جای خالی داوطلبان را در دو كوپۀ به زحمت فراهم شده، پر كنیم.
بعدها در طول پنج شش ماه فعالیت انساندوستانه همیشه یك خوان مبارزه با اكوان دیو تهیۀ بلیت قطار یا هواپیما بود. ظاهراً این معضل یك معضل تمدنی است، چون تقریباً از آغاز خلقت تاكنون تهیۀ بلیت برای سفرهای بیرون شهری و پیدا كردن جا در وسایل سفرهای درون شهری، برای ما یك مشكل جدی بوده و هست. هیچ كس هم درست نمیداند چرا ؛ گرچه ما در شركت خودمان فقط یك كتابخانه پر از نتایج پژوهشهای انجام شده در اینباره داریم. این مشكل تقریباً مثل مشكل دستگاههای تهویۀ ساختمانهاست. گروهی از صاحبنظران این نوع مشكلات را به ناكام ماندن آرمانهای انقلاب مشروطه مربوط میدانند، اما بعضیها هم معتقدند ناشی از خودباختگی ما در مقابل بیگانگان است كه از قضا سرآغاز آن همان انقلاب مشروطه بوده است. آنها برای مستند كردن نظرشان به میراث بینظیر تمدنی ما در معماری و ساختمان و سیستمهای فوقالعاده كارآمد آبرسانی و تهویه، مثل بادگیر و قنات ارجاع میدهند. اما تا آنجا كه میدانم پدران تاریخی ما، گویا بعد از دوران ارابههای جنگی پیش از اسلام، هیچگاه به فكر ساختن چرخ و دلیجان و كالسكه نیفتادند و به همان اسب و حیوانات باربر و پاهای خودبسنده كردند تا وقتی كه توانستیم وسایل نقلیه را از بیگانگان بخریم. تازه قنات و سیستمهای آبرسانی تاریخی آنقدر شبیه كارهای ساختمانی مورچهها و آنقدر طبیعی و هماهنگ با زمین و آب و هواست كه مشكل بشود آنها را از زمرۀ چیزی كه امروزه به آن تكنولوژی میگوییم به شمار آورد. خوبیاش هم همین است. من كه هنوز نتوانستهام بفهمم چرا باید به خودمان بال ببندیم و مثل پرندهها به آسمان برویم، یا در قطارهایی كه به سرعت موشك حركت میكنند بنشینیم تا گوشهایمان سوت بكشد و پردههای صوتی آنها ورم كنند، یا زیر دریا تونل بزنیم تا مسافت چهار ساعتۀ سفر با كشتی به سی دقیقه كاهش یابد.
به هر حال سفر تا مركز استان، با قطارهایی كه به نظر میرسید همان قطارهای دوران رضاشاهاند، دوازده ساعت تمام طول كشید. اما نمیدانم چرا كوپههای چهارنفری درجه یك این قطارها اخیراً به كوپههای شش نفری ارتقا پیدا كردهاند كه حتی در صورت درست كاركردن بخاریها یا كولرها، كه به ندرت اتفاق میافتد، برای ۶ نفر مسافر كمجا و بیهواست. به همین دلیل، بعد از رسیدن به مقصد، از این كه در كوپهها خفه نشده بودیم واقعاً متعجب و سپاسگزار بودیم. در طول شب هر بار كه به خاطر شدت گرمای بخاری پنجرهها را باز میكردیم، بارانی از خاك قرمز كویر بر سر و رویمان میبارید و مجبور میشدیم آنها را كیپ كنیم. آن شب من به خودم كلی لعنت فرستادم كه دو بچه نازنازی غرغرو را كه تا آن وقت از لای لحاف پر قو بیرون نیامده بودند یدك كشیده بودم. جوری به من چپ چپ نگاه میكردند كه انگار ثواب سفر انسان دوستانهشان را به جیب من میریختند. تقریباً تمام شب را در راهروی باریك قطار كه چندان خنكتر از كوپه نبود ایستادم و به قطارهای شبرو لعنت فرستادم. همان وقت این موضوع به ذهنم خطور كرد كه معلوم نیست چرا همۀ قطارهای ما شب حركت میكنند. شاید روزها از ریلها استفادۀ دیگری میشود.
اما ایستگاه قطار مركز استان، یكی از بزرگترین شهرهای كشورمان، یك سولۀ كهنه بود. ساختمان اصلی ایستگاه، یكی دو كیلومتر جلوتر، تقریباً تمام شده ولی رها شده بود. به قول فضلا، به ضرس قاطع، علت می بایست پایان یافتن اعتبارات در آخرین مراحل كاری باشد كه احتمالاً یك دهه طول كشیده بود. به هر حال برای ادامۀ سفر تا شهر سانحه دیده، در همان ایستگاه سولهای، با چك و چانه سه سواری لكنته كرایه كردیم. من و شیرین بچهها را كه هنوز خواب آلود لق میزدند از سر وارد یكی از ماشینها كردیم و راه افتادیم. آنهای دیگر هم با دو سواری دیگر دنبالمان آمدند.
تماشای مناظر راه، با آنكه چند بار به آن منطقه رفته بودم، باز هم مثل آب تازۀ خنك، خواب آلودگی و خستگی را از سر و تنم زدود. آسمان آبی، براق و شفاف، به یك آسمانۀ شیشهای خوشرنگ میمانست. كوهها هم زیر آفتابی كه هنوز تیز و تند نبود، فقط روشنی میداد، برق میزدند. بعضی جاها كوههای صافی كه برعكس نمونۀ مثالی كوهها قلۀ نوك تیز نداشتند و مثل دیوار كوتاه بودند، فقط بر دامنه برف داشتند، انگار دامن پوشیده بودند. صدای راننده كه منتظر باز كردن سرِ حرف از طرف ما بود، اما متوجه شده بود همه چرت میزنیم، اختلاط زیباییشناسانۀ مرا با طبیعت بر هم زد:
“ شما چه كارهاید؟ ”
“ مهندس و كارشناس.”
“ كارشناس چی؟”
“ معماری و شهرسازی.”
“ میروید آنجا چه كار؟ ”
“ یعنی چه؟ ”
“ یعنی چه كار میخواهید بكنید؟ ”
“ مگر نمیدانید كه آنجا زلزله آمده و كلی آدم كشته شدهاند؟”
“ خوب بله، اما شما چرا اینقدر سادهاید؟ حقشان بود این بلا سرشان بیاید.”
آنقدر تعجب كرده بودم كه فقط نگاهش كردم و او ادامه داد:
“ خدا غضبشان كرد. اینها كارشان قاچاق تریاك و هروئین و آدمدزدی بود. میدانید تا قبل از زلزله چند نفر از همشهریهای ما را دزدیدند و تاوان گرفتند؟”
“ عجب حرفی میزنید، همه مردم شهر كه قاچاقچی نبودند.”
“ بودند. حالا كسانی كه اینها را نمیدانند ریختهاند كه كمكشان كنند. آنها هم ننه من غریبم بازی درآوردهاند و سر مردم كلاه میگذارند.”
“ یعنی شما قبول ندارید كه مردم بیگناه زیادی خانه خراب شدهاند كه باید كمكشان كرد؟”
و او چنان شرحی از گناهان مردم شهر ویران شده داد كه معلوم شد از گناهان قوم لوط هم فجیعتر بوده است و سرانجام با این پرسش شرح كشاف خود را به پایان رساند:
“ شما بگویید. چرا این بلا سر ما نیامد؟”
وقتی رو برگرداندم تا واكنش شیرین و بچهها را كه عقب ماشین بودند ببینم اشاره كرد كه “ ولش كن، بحث نكن.” نشان تعجبی هم در صورت آرام و رنگ پریدهاش نبود. خوشبختانه بچهها خواب بودند، وگرنه توضیح موضوعی كه خودم هم ناگهان متوجهش شدم چندان آسان نبود. ظاهراً همدردی روزان و شبان ماهوارههای دشمن و اعلام سیل كمكها و گروههای كمكرسان از اقصی نقاط دنیا و برنامههای شبانهروزی درخواست كمكهای انسانی در تلویزیونهای خودمان موجب شده بود فراموش كنم كه تنها نكتۀ تعجب آور در اظهارنظر راننده این بود كه چرا به همدردی تظاهر نمیكند. چون تا آنجا كه همه میدانیم یك مشكل اساسی در طول و عرض تاریخ انسان، مكتوب و غیرمكتوب، وجود داشته كه بیدرنگ پس از هبوط آدم و حوا، از هابیل و قابیل آغاز شده است. من هنوز هم درست نمیدانم قابیل چرا به آن شرارت دست زد، ولی ظاهراً برخلاف تمامی تعالیم رایج، هر جا كه پیشوند “ هم ” بر سر یك اسم تعریف می آید تا “ با هم ” بودنها را در همسایگی، همكاری، همسری، همشیرگی، همخونی... بیان كند، الزاماً تحقق پیدا نمیكند. شاید اصلاً تعالیم هم به همین دلیل لازم شدهاند. گویا مسئلۀ كاملاً بنیادی است و بزرگ و كوچك بودن جماعت هم در آن تأثیری ندارد. از دو نفر میتواند شروع شود تا به یك جنگ جهانی برسد. تمدن اومانیستی جدید هم نتوانسته راهحلی قطعی برای آن پیدا كند. فعلاً یكی از راهحلها این است كه با هم تحت نظارت داوران مسابقه بدهیم، یا با هم یك دشمن مشترك پیدا كنیم، چون وقتی سر و كلۀ دیگری در یك قلمرو پیدا میشود، بیبروبرگرد، حتی من و شیرین و نجمه، حتی من و مادر نادر هم میتوانیم متحد شویم. به نظرم به همین دلیل هم بعد از پایان جنگ سرد، وقتی دشمنان قدیمی رفاقتی به هم زدند، خیلیها نگران وقوع جنگ جهانی سوم میان همپیمانهای قدیمی شدند. خوشبختانه حالا با ظهور دشمن تازه یعنی تروریسم اسلامی خطر تا اندازهای رفع شده است. جای شكر دارد كه تلفات انسانی این جنگ جهانی سوم قابل مقایسه با تلفات جنگهای جهانی قبلی نیست و این خودش یك پیشرفت واقعی است. به نظرم به همین دلیل هم شده باید بتوانیم كمی به حال این شهدای راه صلح جهانی دل بسوزانیم.
در همان حال كه من چرتزنان این افكار داهیانه را در ذهنم میپروراندم قسمت اعظم راه را طی كرده و به نزدیك شهر رسیده بودیم. در دو سوی جادۀ منتهی به میدان بزرگ شهر كه قبلاً هم كم و بیش نیمساخته و به همین دلیل نیمهویرانه مینمود، اردوگاههای چادری را مستقر كرده بودند. راننده با اشاره به تل نخالههای ساختمانی كه قدم به قدم كنار جاده ریخته بودند با تحقیر گفت:
“ ببینید احمقها آوار را كجا ریختهاند.”
در وسط میدان ورودی شهر، یك ارگ كوچك قلابی زشت بود كه معلوم نبود چرا فرو نریخته و با یادآوری نابودی ارگ باشكوه قدیمی، داغمان را تازه كرد. روی چمنهای وسط میدان، زیر سایۀ ارگ قلابی عدۀ زیادی دراز كشیده یا خوابیده بودند و مسافركشهای فراوان در اطراف میدان در انتظار مسافران امدادرسان بودند. ما هم در انتظار یكی از آشنایان بیشماری كه بعد از قطعی شدن سفرمان به شهر به ما معرفی شده بودند و گویا همه از امدادرسانان بودند، كنار میدان توقف كردیم.
هنوز پایمان به زمین نرسیده بود كه یك گروه كودك سیاه سوختۀ لاغر، مثل یك دستۀ پرندۀ گرسنه به طرفمان پرواز كردند. یكی از آنها با لهجهای غلیظ و با سرعت حرفهایی زد كه ظاهراً میبایست تقاضای كمك باشد، اما لحن تند و عصبانی او كمی مشكوك بود. بچه حوصله نداشت و تقریباً داشت دست در جیب آقایان میكرد كه با تشر یكی از آنها قدمی به عقب گذاشت و چیزی گفت كه در آن كلمات “ میزنم ” و “ چاقو ” قابل تشخیص بود. لهجهاش نشان میداد كه اهل آن شهر نیست و احتمالاً باید از مهاجمانی باشد كه خبر هجوم آنها برای سهم بردن از غنایم در روزنامهها هم منعكس شده بود. دخترم با آخی آخی گفتن در گوشم، از تشر همكارمان به آن بچۀ بیچاره انتقاد كرد. اما من بیاختیار نگاهم به طرف رانندۀ سواریمان برگشت كه با لبخندی تمسخرآمیز نگاهمان میكرد. دو رانندۀ دیگر هم با تمسخر میخندیدند. بعداً دانستم آن دو هم همان سخنرانی مبسوط را دربارۀ گناهان قوم لوط برای همسفران ما ایراد كرده بودند. رانندۀ ما گفت:
“ نگفته بودم؟ ”
من هم بیملاحظه پاسخ دادم:
“ اینها كه اهل اینجا نیستند، از كجا آمدهاند؟ از شهر شما كه نیستند؟ ”
هنوز پاسخم را نداده بود كه یك تویوتای شیك با آرم ستاد معین یكی از استانها كنارمان ایستاد و مردی جوان با هیئتی عجیب و تماشایی از آن بیرون آمد. یك كلاه وسترنی بر سر داشت و یك عینك دسته فلزی آخرین مد بر چشم. جلیقۀ مشكی كوتاهش دكمه آجین و برزنتی بود و شلوار جین تنگش را كمربند پهنی با سوراخهای گشاد و یك موبایل مزین كرده بود. علاوه بر همۀ اینها سیمهایی از گوشش آویزان بود و بیسیمی به دست داشت. همان آشنای معرفی شده به ما بود. با یك حركت دست كودكان را دور راند و به گرمی خوشآمد گفت. صدایش و چشمهایش، وقتی عینك را برداشت معلوممان كرد كه یك اهل “ عمل” كاملاً تابلوست. مؤدبانه با همۀ آقایان دست داد:
“ به ما افتخار بدهید و در ستاد معین ما مهمان باشید. گفتهام برایتان چای و ناهار و دو چادر برای خواب تدارك ببینند.”
ما كه غافلگیر شده بودیم به هم نگاهی كردیم و سرانجام نجمه با لحنی شیرین و با طنازی همیشگی تشكر كرد و گفت كه قرار نیست شب را آنجا بمانیم، بنابراین نیازی به چادر خواب نیست. كابوی با حیرت پرسید:
“ چطور؟ به من گفته بودند شما قرار است اینجا مستقر شوید و برنامههای مفصلی دارید. من با رئیس ستادمان هم در این باره صحبت كردهام و موافقتش را برای همكاری با شما گرفتهام.”
این بار من پاسخ دادم:
“ برنامۀ مفصلی در كار نیست. قرار است یك زمین وقفی را برای ساخت یك مدرسه ببینیم و گشتی در شهر بزنیم. عصر هم با قطار برمیگردیم.”
قیافهاش آشكارا وارفت، اما خودش را از تك و تا نینداخت، نمیتوانست راحت از سنگ مفت و گنجشك مفت بگذرد:
“ میدانید من به خاطر كارم با خیلی از مردم سروكار دارم كه میخواهند زمینشان را وقف كنند. اگر بخواهید میتوانم چند زمین وقفی نشانتان بدهم.”
شیرین كه حتی خوش و بش با این آدمها را خلاف اصول میدانست، با لحنی كمی برانگیختهتر از لحن سرد معمول خود وارد بحث شد:
“ آقا باید ببخشید، اما وقت ما كم است و باید هر چه زودتر زمین را ببینیم و برگردیم. عصر باید به قطار برسیم.”
من هم میانه را گرفتم:
“ به هر حال موبایل شما را داریم و حتماً با شما تماس خواهیم گرفت.”
كابوی به این آسانی تسلیم نمیشد:
“ بسیار خوب آدرس را به من بگویید. بعد دنبال ماشین من بیایید. به هر حال ناهار در شهر پیدا نمیكنید. ما در خدمتتان خواهیم بود.”
ناچار همین كار را هم كردیم و در پی او به راه افتادیم. وارد بلواری شدیم كه منظرۀ زیبای درختان نخل استوارمانده در دو سوی آن و باغچههای میان بلوار تسلی بخش بود. كانكسهای ستادها و ادارات دولتی در زمینهای بایر كنار آن مستقر شده بودند. اما فقط دو قدم پیشتر، فقط دو قدم، بعد از میدان عجیب دیگری كه دور تا دور آن غرفههای سردستی بر پا شدۀ جگركی و قهوهخانه و كپیخانه، و حتی لباس و كفشفروشی و قصابی بود، ناگهان با فاجعه، با مصیبت، با بلا، با بدبختی رودررو شدیم؛ فاجعهای وحشتناكتر از همه تصاویری كه از آن دیده بودیم و آنچه شنیده بودیم، یا آنچه تصور كرده بودیم. تل آوار ساختمانهایی كه زمانی خانه و مدرسه و اداره بودند، از دو طرف تا وسط خیابان ریخته بودند. در هر خیابان فقط راه باریكی برای عبور اتومبیلها مانده بود. چادرهای كهنه و نازك هلالاحمر، كنار خیابانها و پیادهروها، لابهلای آوار، در هر جایی كه كف دستی خالی مانده بود، برپا شده بود. آدمهایی در میان آوار، كه گاه از بلندای چادرها هم بیشتر بود، چهار دست و پا میگشتند و آجری را از این طرف به آن طرف میانداختند.
به ناصر نگاه كردم كه خواب به كلی از سرش پریده بود و دیگر خمیازه نمیكشید. نوشین به من چسبیده بود و با چشمان گشاد بیرون را نگاه میكرد. من و شیرین هم كه غافلگیر شده بودیم زبانمان بند آمده بود. برادرزادۀ شیرین تنها كسی بود كه از حال نرفته بود. برعكس، سرش را از پنجره بیرون برده با حدت و شدت فیلم میگرفت. راننده كه دیگر دربارۀ گناهان قوم لوط سخنفرسایی نمیكرد، آرام گفت:
“ بیچارهها دنبال شناسنامه و دفتر بسیج و سند خانههایشان هستند. برای آواربرداری باید اینها را داشته باشند.”
با تعجب نگاهش كردم. ظاهراً برای همدردی كه نشان میداد، نیازی به توضیح نمیدید. با صدایی كه از ته چاه در می آمد پرسیدم:
“ اگر صاحب ملك مرده باشد چه میشود؟”
“ بستگانش دنبال مدارك میگردند.”
“ اگر بستگانش مرده باشند یا نباشند چه؟”
“ فعلاً همینطور میماند.”
بعد به یك سنگتراشی اشاره كرد:
“ نگاه كنید چقدر سنگ قبر تراشیدهاند. حالا حالاها باید بتراشند.”
سنگهای خاكستری قبر را كنار پیادهرو چیده بودند. از كارگاه سنگتراشی فقط چهارچوب دری مانده بود. اما كارگرانی در محوطۀ بیدروپیكر آن، میان آوار و سنگ و خاك، سخت مشغول كار بودند. كارگران نیمه برهنه، لاغر و سیاه چرده، خود به برخاستگان از گور در روز محشر میمانستند. كنار سنگتراشی نمای شیشهای ساختمانی تازه ساز میان زمین و هوا معلق بود. ساختمان از پشت فروریخته، اما دستی شیشه را وسط سنگ نگاه داشته بود. آدمهایی زیر این شیشۀ معلق در پیادهرو چادر زده بودند. كنار چادرها كپۀ وسایلی تلنبار بود كه از میان آوار یافته بودند: صندلیها و میزهای پایه شكسته، كولرهای كج و كوله، كمدهای بیدر و پیكر، ... و جابهجا اتاقكهای حلبی یا حتی پارچهای، برای قضای حاجت. زنهای چادرنشین كنار شلنگها، یا لولههای آبپهن شده روی زمین، در میان خاك و گل مشغول ظرفشویی بودند. آب به جویهای پر از لجن و زباله میریخت. زباله همه جا بود، انبوه زباله؛ شیشههای پلاستیكی خالی آب، كاغذهای بیسكویت، نایلون، دستمال كاغذی، پوست پرتقال، حتی ته ماندۀ غذاها؛ نكبت شرم آور عجیبی بود، نكبتی كه در آوار تروتمیز زلزلههای دهات و شهرهای كوچك بیآب معدنی و بیسكویت و دستمال كاغذی ندیده بودیم.
در خیابانهای فرعی باریكتر، حركت ماشینها به دلیل ساختمانهای فروریخته در كوچهها ناممكن بود. ناچار در نزدیكی خیابان زمین اهدا شده پیاده شدیم و پیاده به راه افتادیم. هیچ كس حرفی نمیزد، جز كابوی كه نقش راهنما را بازی میكرد. از كنار ساختمانهای تازهساز كه آوارشان مثل آوار خانههای خشت و گلی قدیمی، خاكِ به خاك نشسته نبود، گذشتیم. تیرآهنها و لولهها و پنجرههای آهنی كه به شكل عجیبی به اینسو و آنسو كج شده بودند، منظرهای عجیب ساخته بودند. حجم آوار سنگین شده از آهن و سنگ، مرگ آنهایی را كه غافلگیر شده بودند عینیت میداد؛ دست بچهها را گرفتم. دستهایشان سرد و عرق كرده بود. ناصر یواشكی دستگاه CD كوچكی را كه به كمربندش وصل بود و تا آخرین لحظه كه از قطار پیاده شدیم، بیاعتنا به ما، با آن مشغول گوش دادن به آهنگهای ریكی مارتین بود، باز كرد و در كولهپشتیاش گذاشت. نمیدانم چرا دلم به حالش سوخت و دستش را فشار دادم. بعد از مدتها جنگ و دعوا این اولین ابراز محبتم به او بود.
مقصدمان باغی بود كه دیوارها و ساختمان قدیمیاش فرو ریخته بود. آوار ساختمان و دیوارها پس از دو ماه به تپههایی از آجر و سنگ و آهن تبدیل شده بودند. در سنگین آهنی باغ در زمین فرورفته بود و باز نمیشد. از شكاف دیوارهای فروریخته وارد باغ شدیم. پیرمردی بیحركت روی زمین نشسته بود. شلنگ آبی در دست داشت. از زمینی كه خیس میشد معلوم بود آب بیرمقی كه به چشم نمیآمد جریان دارد. پیرمرد درختان نخل را آب میداد، تك به تك و جدا جدا.
وقتی دو مهندس مترهاشان را برای اندازهگیری زمین بیرون آوردند چادرنشینها برای تماشا به سراغمان آمدند و همانها راز پنهان را برایمان فاش كردند:
“ زلزله؟ چه زلزلهای؟ مسلم است كه زلزله نبود. وقت انفجار آسمان قرمز شد، قرمز قرمز و یك صدای وحشتناك آمد. بعد هم طوفان خاك بلند شد.”
یكی از مهندسها كه از سابقۀ تاریخی این تفسیر بیخبر بود وارد بحث شد:
“ یعنی چه؟ چه انفجاری؟ همۀ دنیا گفتند كه در اینجا زلزله آمده. چه كسی ممكن است دست به انفجار زده باشد؟ ”
“ معلومه كی. همین “ این ا”. زیرزمین آزمایش میكردند تا آمریكاییها نفهمند.”
رانندۀ ما كه بعد از رودررو شدن با مردم زنده و حی و حاضر احساس خصومتش دوباره زنده شده بود با تمسخر گفت:
“ میگویند انفجار است تا كسی نگوید خدا غضبشان كرده است.”
“ چه كار كردهایم كه خدا غضبمان كند؟ ”
از ترس بالا گرفتن مشاجره به مهندس اشاره كردم كه بجنبد. بعد هم به راننده تذكر دادم كه اگر باز هم تلاشی برای طرح نظریهاش و اثبات آن كند، ناچاریم عذرش را بخواهیم.
وقت برگشت، چادرنشینهای كنار خیابانها كه درست مقابل خانههای فروریختهشان چادر زده بودند، به خیال اینكه خبرنگار یا اعضای NGO های كمك كننده هستیم بیرون آمدند و برایمان درددل كردند. از مستراحهای آلوده و بیحمامی نالیدند. یك ردیف اتاقكهای حلبی قضای حاجت را نشانمان دادند كه معلوم نبود چرا رنگشان كرده بودند. چاهها كمعمق و سخت بویناك بودند. دست كودكانهای روی دیوار آبیرنگ شدۀ یكی از آنها نوشته بود: “ قابل توجه استقلالیهای محترم.” چند قدم آن سوتر دو كانكس حمام، “ هدیۀ ملت آلمان ” قرار داشت كه همان دست روی دیوار یكی از آنها نوشته بود: دیدن دوست اگرچه دلچسب است آمدنش به حمام مانع كسب است.
حمام آب نداشت. ملت آلمان نمیدانستند ارسال هدیه كافی نیست و میبایست خودشان می آمدند و نصبشان میكردند و به آنها آب هم میرساندند. علاوه بر یك كیوسك تلفنی تبدیل شده به مستراح كه با ماژیك سیاه روی آن نوشته شده بود “ توالت خصوصی”، یك حمام صلواتی ستادهای معین را هم دیدیم كه آب كمزوری داشت و كورۀ آتشی در اتاقك كوچكی در ته آن میسوخت. كابوی نیمه شب هم مثل ما به گلایهها و شكایتهای چادرنشینان از دولت و ستادهای معین استانها كه هر كدام قرار بود آواربرداری و كمكرسانی در یك منطقۀ شهر را انجام دهند، گوش میداد و توضیح داد كه در حدود دو ماهی كه از زلزله میگذرد، خیلی وقتها به دلیل مشكل اسناد و مدارك لازم برای آواربرداری بیكار بودهاند و مردم هم بیدلیل دشمنشان شدهاند، چون فكر میكنند آنها كمكها را بالا میكشند. در همان دم خانمی سیاهپوش و موقر ناگهان چنان فریادی بر سرش كشید كه بیچاره به عقب پرید:
“ مگر غیر از این است. برای راست راست راه رفتن حقوق و حق مأموریت میگیرید. یعنی آوار خانههایمان را خودمان نمیتوانستیم برداریم؟ ”
كار دیگری جز سكوت به خاطر كابوی همراهمان كه از زمرۀ همان حق مأموریت بگیران بود، از ما برنمی آمد. بیچاره خانم سیاهپوش موقر هم نمیدانست این حقوق و حق مأموریت برای آنها چرك دستی بیش نیست، وگرنه دنبالمان راه نمیافتاد كه سر از كارمان دربیاورد و زمینهای وقفی برایمان پیدا كند. بینوا در ادامۀ مسیر یك بار دیگر هم ضایع شد، وقتی از كنار چادرهایی گذشتیم كه بوی تریاك بدون هراس و آشكارا از آنها بیرون میزد. كابوی كه سایۀ لبخندی بر لبانش پدیدار و احتمالاً پرههای بینیاش از هم گشوده شده بود، ناگهان مجبور شد لبخندش و پرههای بینیاش را جمع و جور كند، چون شیرین با بیزاری گفت:
“ چه فضاحتی! در این صحرای محشر همین كم بود. معلوم نیست چرا این تریاكیها در زلزله نمردهاند.”
با این همه بیچاره ناجوانمردی نكرد. با تعارفهای آبدار ما را برای ناهار به ستاد خودشان برد، وگرنه باید به همان بیسكویتهایی كه خودشان میان مردم توزیع میكردند، قناعت میكردیم.
در آنجا استقبال خوبی از ما كردند. چادر تمیز و كف آن هم پتوهای تمیزی پهن بود. یك توالت و دستشویی قابل استفاده در محوطۀ ستاد بود كه ما به خوبی قدر آن را به جا آوردیم. وقت خوردن ناهار كه پلو و خورش قیمه در ظرفهای یك بارمصرف بود، كم كم زبانها باز شد.
“ خدایا چه مصیبتی. دو ماه میگذرد، اما انگار همین دیروز زلزله شده. مثل اینكه فقط مردهها را خاك كردهاند.”
“ وقتی اینجور میسازیم كه اینجور فروبریزد، معلوم است كه نمیتوانیم جمعش كنیم. در ژاپن زلزلۀ هشتریشتری میآید و یك ساختمان هم خراب نمیشود.”
“ در ژاپن كسی بادبند كرایه نمیكند تا بعد ازرفتن مهندس ناظر پایینش بیاورد.”
مقایسه با ژاپن از هنگام وقوع زلزله، یك قصۀ مكرر شده بود و در همه تحلیلهای رسانهها و حتی تحلیلهای مردمی هم داغ همه را تازه میكرد. تقصیر تلویزیون خودمان هم بود كه فیلمهای زلزلههای ۸ ریشتری ژاپن را نشان داده بود. من هم آنها را دیده بودم. اتاقها و اشیاء آشكارا و به مدتی طولانی میلرزیدند. همان وقت نه به خاطر شدت زلزله یا طولانی بودن لرزش، از این كه زمین ژاپن جان داشت و میلرزید تعجب كردم، بس كه همه چیز آنجا عروسكی به نظر میرسد. حركات آدمها، حتی اشیاء هم، در همان صحنۀ در حال لرزیدن عروسكی بود. اثری از ترس و هیجان و كنجكاوی در چهرهها نمیدیدم، شاید چون با خطوط چهره و اندامشان، یا صداهای حاكی از هیجان آنها آشنایی نداشتم.
اما راستش را بخواهید من هیچ خوشم نمی آید كه این كشور برای ما الگوی هویت و سمبل پیشرفت باشد. باز اگر چین بود یك حرفی؛ نه فقط به خاطر سابقۀ تاریخیمان با چینیها و حرف و حدیثهای جادۀ ابریشم و بت چین و صورتگر چین و... آنها یك جوری باحالترند. خطوط روی صورتشان هم حركت میكنند. شاید هم مشكل من با ژاپنیها این است كه كل اطلاعاتم از آنها منحصر میشود به تصویرهایی از ساموراییهای شمشیر به كمر وحشتناك و گیشاهایی كه درست مثل خود عروسكهای كوكی هستند كه از روی آنها ساختهاند، و دستگاههای صوتی تصویری سونی ... و البته چند تا شعر هایكو و چند تا نقاشی ژاپنی كه روزی روزگاری وقتی هنر و تمدن غربی خیلی زورچپان شد، توجهها را جلب كرد. البته همان روزها محمدرضا شاه هم كه یك وقتی گفته بود میخواهد كشور را سوئیس آسیا كند، ناگهان متوجه ژاپن شده و اعلام كرده بود كه به زودی ما را به ژاپن آسیا تبدیل خواهد كرد. به هر حال واقعیت این است كه من هنوز هم نمیدانم ژاپن از چه وقت به یك كشور اسم و رسمدار و ثبت شده در جهان تبدیل شد، بگذریم از این كه گمان نكنم حتی اطلاعاتی تاریخی هم در مورد این كه رگ و ریشۀ آنها به مثلاً قرون ۱۵ و ۱۶ میلادی میرسد بتواند كمكی به درك و حس عروسكهای فكل كراواتی امروزی ژاپنی كند، در حالی كه از فوتبالیستهای پانكی آنها كه موهایشان را قرمز میكنند خیلی خوشم می آید، چون جاندار و باحال به نظر میرسند.
درست وسط بحث دربارۀ ژاپن و این تأملات بود كه تلفن همراه ناصر زنگ زد و به یادم آورد كه آن روز چقدر كم زنگ زده است. ناصر كه ناگهان جان گرفته بود، با ایما و اشاره حالیم كرد كه پدرش پشت خط است و با غرور شروع به تعریف چیزهایی كرد كه دیده بود و شنیده بود. بعد هم گوشی را به طرف من دراز كرد. نادر جداً عصبانی بود:
“ تو با چه اجازهای بچهها را به آنجا بردهای؟ مگر نمیدانی چه مرضهایی آنجا شیوع دارد؟”
“ كدام مرض؟ چرا مزخرف میگویی؟ بیشتر از چند ساعت نیست كه اینجاییم و امروز هم برمیگردیم. تازه تو از كجا فهمیدی؟”
معلوم شد كه مادرش خبرش كرده بود. او بعد از مهاجرت پسرش نقش كمربند عفت خانواده و قفل در خانۀ ما را بازی میكرد. معلوم نبود چرا فكر میكرد من پسرش را دك كردهام تا خوش بگذرانم و هر بار هم كه به خانۀ ما می آمد، به همۀ اتاقها سرك میكشید تا سیاهۀ اسباب و اثاثیۀ خانه را كنترل كند مبادا چیزی ناپدید شده باشد. دستم را جلوی تلفن گرفتم و با صدایی آهسته ناسزایی گفتم كه شامل او و مادرش هر دو شود. بعد گوشی را بدون خداحافظی به ناصر دادم و به بحث دربارۀ مقایسۀ خودمان و ژاپنیها پیوستم.
اما آن روز قبل از این كه نهار و چای پررنگ بعد از آن، كه خیلی چسبید به پایان برسد، شیرین یك بار دیگر پیشنهادی درخشان كرد؛ پیشنهادی كه این بار شش ماه جان كندن میخواست تا معلوممان شود بكارت و بداعتش بدجوری كار دستمان میدهد:
“ اینطور كه معلوم است فعلاً امكان ساخت هیچ چیزی نیست. حتی همین زمین كه امروز دیدیم اول باید آواربرداری شود. كوچههای اطرافش هم همینطور. وگرنه رساندن مصالح به آنجا ناممكن است. به نظر من نیاز فوری مردم حمام و توالت تمیز است. میتوانیم با پول خودمان شروع كنیم و از NGO ها بخواهیم كه هر كدام مبلغ كمی برای این كار بدهند.”
این پیشنهاد هم به دلیل شعشعۀ وجود درخشانش همان تأثیر كوركنندۀ قبلی را بر ما گذاشت. وانگهی با آن نكبت توالتها و حمامها و شرمساری عمیق از آنچه دیده بودیم، هیچ راهی نبود كه بتوانیم سرسلامت از آن شهر بیرون ببریم. تنها كسی كه اظهارنظری حاكی از نوعی مخالفت كرد نمایندۀ انجمن هنری بود:
“ یعنی اعلام میكنید كه میخواهید خلا بسازید. بعید میدانم كسی راضی شود اسمش پای پروژۀ خلاسازی بیاید.”
هیچ كس علاقۀ او را به تأكید روی كلمۀ “ خلا ” كه با عضویت در یك انجمن هنری و احیاناً هنرمند بودن نمیخواند، به رویش نیاورد و هیچ كس هم پاسخش را نداد. البته متوجه شدم كه نجمه بیاختیار سری به تأیید تكان داد كه سر وقت كنترلش كرد. مخالفت علنی با ساختن توالت و حمام، بعد از دیدن توالتها و حمامهای نكبتی كه دیده بودیم، چندان عاقلانه نبود، به خصوص این كه شوهر خودش احسنت احسنت گویان وارد معركه شده بود. بیچاره مرد تمام روز بهتزده و افسوسكنان سر تكان میداد و زیر لب میخواند: و خاك مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت.
اما من كه در كنار شیرین، انگار نادر مؤنث باشد، همیشه حالت بچه مرشد پای منبر را پیدا میكردم، بدجوری زبانم میخارید كه به هنرمند و نجمه بگویم: تیمم میكنم با پوست پسته نماز بیوضو، ... نشسته. اما اوضاع و احوال مناسب نبود، هم ملاحظۀ شوهر نجمه و هم همكاری احتمالی با انجمن هنرمندان را كردم.
دیگر وقتش شده بود كه بند و بساطمان را جمع كنیم و آمادۀ برگشتن شویم، اما نمیشد بدون دیدن ارگ از شهر برویم، حتی اگر از دیدنش میترسیدیم. پس سر ماشینها را كج كردیم و دل به دریا زدیم.
خیابانهای بعد از ظهر خلوت و خالی از انبوه جمعیت و ماشینهایی بود كه صبح دیده بودیم. معلوم نبود آن همه ماشین و آن همه آدم ناگهان كجا گم شده بودند. حركت در خیابانهای خالی، از میان تلهای بیشمار آوار، احساس غریب روزهای آخرالزمان را میداد؛ تك و توك ماشینهایی كه به طرز عجیبی كج وكوله شده بودند و مثل معلولها راه میرفتند گواهان قیامت برپا شده بودند. شگفت آنكه در خیابان منتهی به ارگ، كه هیچ چیز، هیچ چیز در آن برپا نمانده بود، در همان جایی كه زمانی تازه داماد در حال اصلاح را دیده بودم، تابلوی كانون آرایش داماد با متدهای پیشرفته را سرنگون در میان آوار باز یافتم. همان جا، كنار پیادهرو، جوانی كه آینۀ كوچكی در دست داشت، برای اصلاح نشسته بود. پیرمردی با دستمال چركی دور گردن موی سرش را اصلاح میكرد. هنوز آخرالزمان نرسیده بود.
اما ارگ به آخرالزمان رسیده بود. تا وقتی راننده نگفت كه به ارگ رسیدهایم، نتوانستم هیئت آن را تشخیص دهم. فقط یك تپۀ خاكی بلند و كشیده، مثل دیوارهای گودال بزرگ جامانده از یك انفجار پیش رویمان بود. بیاختیار فریاد كشیدم:
“خدایا ارگ این است؟”
ارگ همان بود و دیگر ارگ نبود. آن دروازۀ دعوت كنندۀ محجوبش كه یكپارچه از خاك، اما مزین و آراسته بود، آن دیوارهای شكوهمند و برجكها و كنگرههای زیبا دیگر نبود. از آن همه جز تل خاكی نمانده بود. آدمهایی بالای تل خاك ایستاده بودند و داخل ارگ را تماشا میكردند. ما هم بالا رفتیم. زیرپایمان خاكِ نرم بود و استخوانهای اسكلتهایی كه زلزله از دل دیوارها بیرون كشیده بود. كسی نمیدانست استخوانهای چند هزار سالهاند، یا استخوانهای ناپدیدشدگانی كه كسی پیشان را نگرفته بود. بالا كه رسیدیم آخرین سوسوهای امید به آنكه شاید، شاید چیزی مانده باشد تا بتوان دوباره ارگ را بازساخت، خاموش شد. قلبم ناگهان فروریخت. هیچ چیز، هیچ چیز نمانده بود. بازار مینیاتوری، حسینیه و مسجد، سربازخانه، خانۀ حاكم، عمارت چهار فصل... همه ناپدید شده بودند. خاك روی خاك آمده بود.
همچنان كه از پس پردۀ اشك به كوههای خوشمنظرۀ دوردست كه زیر آسمانۀ آبی شیشهای تنها مانده بودند نگاه میكردم، بیاختیار گفتم: “ خدایا چطور دلت آمد؟... حالا چه خاكی بر سرمان كنیم.”
شوهر نجمه كه كنارم ایستاده بود آرام زمزمه كرد:
ای دل غم این جهان فرسوده نخور بیهوده نه ای غمان بیهوده نخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده نخور
توصیۀ خردمندانهای بود، اما عمل به آن آنقدرها آسان نبود.